من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

الله الصمد

۳۴ بازديد


گر به الله الصمد دل بسته ئي
از حد اسباب بيرون جسته ئي
بندهٔ حق بندهٔ اسباب نيست
زندگاني گردش دولاب نيست
مسلم استي بي نياز از غير شو
اهل عالم را سراپا خير شو
پيش منعم شكوهٔ گردون مكن
دست خويش از آستين بيرون مكن
چون علي در ساز بانان شعير
گردن مرحب شكن خيبر بگير
منت از اهل كرم بردن چرا
نشتر لا و نعم خوردن چرا
رزق خود را از كف دونان مگير
يوسف استي خويش را ارزان مگير
گرچه باشي مور و هم بي بال و پر
حاجتي پيش سليماني مبر
راه دشوار است سامان كم بگير
در جهان آزاد زي آزاد مير
سبحهٔ «اقلل من الدنيا» شمار
از «تعش حراً» شوي سرمايه دار
تا تواني كيميا شو گل مشو
در جهان منعم شو و سائل مشو
اي شناساي مقام بوعلي
جرعه ئي آرم ز جام بوعلي
«پشت پا زن تخت كيكاوس را
سر بده از كف مده ناموس را»
خود بخود گردد در ميخانه باز
بر تهي پيمانگان بي نياز
قايد اسلاميان هارون رشيد
آنكه نقفور آب تيغ او چشيد
گفت مالك را كه اي مولاي قوم
روشن از خاك درت سيماي قوم
اي نوا پرداز گلزار حديث
از تو خواهم درس اسرار حديث
لعل تا كي پرده بند اندر يمن
خيز و در دارالخلافت خيمه زن
اي خوشا تاباني روز عراق
اي خوشا حسن نظر سوز عراق
ميچكد آب خضر از تاك او
مرهم زخم مسيحا خاك او
گفت مالك مصطفي را چاكرم
نيست جز سوداي او اندر سرم
من كه باشم بستهٔ فتراك او
بر نخيزم از حريم پاك او
زنده از تقبيل خاك يثربم
خوشتر از روز عراق آمد شبم
عشق مي گويد كه فرمانم پذير
پادشاهان را بخدمت هم مگير
تو همي خواهي مرا آقا شوي
بندهٔ آزاد را مولا شوي
بهر تعليم تو آيم بر درت
خادم ملت نگردد چاكرت
بهره ئي خواهي اگر از علم دين
در ميان حلقهٔ درسم نشين
بي نيازي نازها دارد بسي
ناز او اندازها دارد بسي
بي نيازي رنگ حق پوشيدن است
رنگ غير از پيرهن شوئيدن است
علم غير آموختي اندوختي
روي خويش از غازه اش افروختي
ارجمندياز شعارش ميبري
من ندانم تو توئي يا ديگري
از نسيمش خاك تو خاموش گشت
وز گل و ريحان تهي آغوش گشت
كشت خود از دست خود ويران مكن
از سحابش گديهٔ باران مكن
عقل تو زنجيري افكار غير
در گلوي تو نفس از تار غير
بر زبانت گفتگوها مستعار
در دل تو آرزوها مستعار
قمريانت را نواها خواسته
سروهايت را قباها خواسته
باده مي گيري بجام از ديگران
جام هم گيري بوام از ديگران
آن نگاهش سر «ما زاغ البصر»
سوي قوم خويش باز آيد اگر
مي شناسد شمع او پروانه را
نيك داند خويش و هم بيگانه را
«لست مني» گويدت مولاي ما
واي ما ، اي واي ما ، اي واي ما ،
زندگاني مثل انجم تا كجا
هستي خود در سحر گم تا كجا
ريوي از صبح دروغي خورده ئي
رخت از پهناي گردون برده ئي
آفتاب استي يكي در خود نگر
از نجوم ديگران تابي مخر
بر دل خود نقش غير انداختي
خاك بردي كيميا در باختي
تا كجا رخشي ز تاب ديگران
سر سبك ساز از شراب ديگران
تا كجا طوف چراغ محفلي
ز آتش خود سوز اگر داري دلي
چون نظر در پرده هاي خويش باش
مي پر و اما بجاي خويش باش
در جهان مثل حباب اي هوشمند
راه خلوت خانه بر اغيار بند
فرد ، فرد آمد كه خود را وا شناخت
قوم ، قوم آمد كه جز با خود نساخت
از پيام مصطفي آگاه شو
فارغ از ارباب دون الله شو


ديباچه

۳۴ بازديد


خيال من به تماشاي آسمان بود است
بدوش ماه و به آغوش كهكشان بود است
گمان مبر كه همين خاكدان نشيمن ماست
كه هر ستاره جهان است يا جهان بود است


عرض حال مصنف بحضور رحمة للعالمين

۳۴ بازديد


اي ظهور تو شباب زندگي
جلوه ات تعبير خواب زندگي
اي زمين از بارگاهت ارجمند
آسمان از بوسهٔ بامت بلند
شش جهت روشن ز تاب روي تو
ترك و تاجيك و عرب هندوي تو
از تو بالا پايهٔ اين كائنات
فقر تو سرمايهٔ اين كائنات
در جهان شمع حيات افروختي
بندگان را خواجگي آموختي
بي تو از نابودمنديها خجل
پيكران اين سراي آب و گل
تا دم تو آتشي از گل گشود
توده هاي خاك را آدم نمود
ذره دامن گير مهر و ماه شد
يعني از نيروي خويش آگاه شد
تا مرا افتاد بر رويت نظر
از اب و ام گشتهٔ ئي محبوب تر
عشق در من آتشي افروخت است
فرصتش بادا كه جانم سوخت است
ناله ئي مانند ني سامان من
آن چراغ خانهٔ ويران من
از غم پنهان نگفتن مشكل است
باده در مينا نهفتن مشكل است
مسلم از سر نبي بيگانه شد
باز اين بيت الحرم بتخانه شد
از منات و لات و عزي و هبل
هر يكي دارد بتي اندر بغل
شيخ ما از برهمن كافر تر است
زانكه او را سومنات اندر سر است
رخت هستي از عرب برچيده ئي
در خمستان عجم خوابيده ئي
شل ز برفاب عجم اعضاي او
سرد تر از اشك او صهباي او
همچو كافر از اجل ترسنده ئي
سينه اش فارغ ز قلب زنده ئي
نعشش از پيش طبيبان برده ام
در حضور مصطفي آورده ام
مرده بود از آب حيوان گفتمش
سري از اسرار قرآن گفتمش
داستاني گفتم از ياران نجد
نكهتي آوردم از بستان نجد
محفل از شمع نوا افروختم
قوم را رمز حيات آموختم
گفت بر ما بندد افسون فرنگ
هست غوغايش ز قانون فرنگ
اي بصيري را ردا بخشنده ئي
بربط سلما مرا بخشنده ئي
ذوق حق ده اين خطا انديش را
اينكه نشناسد متاع خويش را
گر دلم آئينهٔ بي جوهر است
ور بحرفم غير قرآن مضمر است
اي فروغت صبح اعصار و دهور
چشم تو بينندهٔ ما في الصدور
پردهٔ ناموس فكرم چاك كن
اين خيابان را ز خارم پاك كن
تنگ كن رخت حيات اندر برم
اهل ملت را نگهدار از شرم
سبز كشت نابسامانم مكن
بهره گير از ابر نيسانم مكن
خشك گردان باده در انگور من
زهر ريز اندر مي كافور من
روز محشر خوار و رسوا كن مرا
بي نصيب از بوسهٔ پا كن مرا
گر در اسرار قرآن سفته ام
با مسلمانان اگر حق گفته ام
ايكه از احسان تو ناكس ، كس است
يك دعايت مزد گفتارم بس است
عرض كن پيش خداي عزوجل
عشق من گردد هم آغوش عمل
دولت جان حزين بخشيده ئي
بهره ئي از علم دين بخشيده ئي
در عمل پاينده تر گردان مرا
آب نيسانم گهر گردان مرا
رخت جان تا در جهان آورده ام
آرزوي ديگري پرورده ام
همچو دل در سينه ام آسوده است
محرم از صبح حياتم بوده است
از پدر تا نام تو آموختم
آتش اين آرزو افروختم
تا فلك ديرينه تر سازد مرا
در قمار زندگي بازد مرا
آرزوي من جوان تر مي شود
اين كهن صهبا گران تر مي شود
اين تمنا زير خاكم گوهر است
در شبم تاب همين يك اختر است
مدتي با لاله رويان ساختم
عشق با مرغوله مويان باختم
باده ها با ماه سيمايان زدم
بر چراغ عافيت دامان زدم
برقها رقصيد گرد حاصلم
رهزنان بردند كالاي دلم
اين شراب از شيشهٔ جانم نريخت
اين زر سارا ز دامانم نريخت
عقل آزر پيشه ام زنار بست
نقش او در كشور جانم نشست
سالها بودم گرفتار شكي
از دماغ خشك من لاينفكي
حرفي از علم اليقين ناخوانده ئي
در گمان آباد حكمت مانده ئي
ظلمتم از تاب حق بيگانه بود
شامم از نور شفق بيگانه بود
اين تمنا در دلم خوابيده ماند
در صدف مثل گهر پوشيده ماند
آخر از پيمانهٔ چشمم چكيد
در ضمير من نواها آفريد
اي ز ياد غير تو جانم تهي
بر لبش آرم اگر فرمان دهي
زندگي را از عمل سامان نبود
پس مرا اين آرزو شايان نبود
شرم از اظهار او آيد مرا
شفقت تو جرأت افزايد مرا
هست شأن رحمتت گيتي نواز
آرزو دارم كه ميرم در حجاز
مسلمي از ماسوا بيگانه ئي
تا كجا زناري بتخانه ئي
حيف چون او را سرآيد روزگار
پيكرش را دير گيرد در كنار
از درت خيزد اگر اجزاي من
واي امروزم خوشا فرداي من
فرخا شهري كه تو بودي در آن
اي خنك خاكي كه آسودي در آن
«مسكن يار است و شهر شاه من
پيش عاشق اين بود حب الوطن»
كوكبم را ديدهٔ بيدار بخش
مرقدي در سايهٔ ديوار بخش
تا بياسايد دل بي تاب من
بستگي پيدا كند سيماب من
با فلك گويم كه آرامم نگر
ديده ئي آغازم ، انجامم نگر


ولم يكن له كفواً احد

۳۶ بازديد


مسلم چشم از جهان بر بسته چيست؟
فطرت اين دل بحق پيوسته چيست؟
لاله ئي كو بر سر كوهي دميد
گوشهٔ دامان گلچيني نديد
آتش او شعله ئي گيرد به بر
از نفس هاي نخستين سحر
آسمان ز آغوش خود نگذاردش
كوكب وامانده ئي پنداردش
بوسدش اول شعاع آفتاب
شبنم از چشمش بشويد گرد خواب
رشتهٔ ئي با لم يكن بايد قوي
تا تو در اقوام بي همتا شوي
آنكه ذاتش واحد است و لاشريك
بنده اش هم در نسازد با شريك
مؤمن بالاي هر بالاتري
غيرت او بر نتابد همسري
خرقهٔ «لا تحزنوا» اندر برش
«انتم الاعلون» تاجي بر سرش
مي كشد بار دو عالم دوش او
بحر و بر پروردهٔ آغوش او
بر غو تندر مدام افكنده گوش
برق اگر ريزد همي گيرد بدوش
پيش باطل تيغ و پيش حق سپر
امر و نهي او عيار خير و شر
در گره صد شعله دارد اخگرش
زندگي گيرد كمال از جوهرش
در فضاي اين جهان هاي و هو
نغمه پيدا نيست جز تكبير او
عفو و عدل و بذل و احسانش عظيم
هم بقهر اندر مزاج او كريم
ساز او در بزم ها خاطر نواز
سوز او در رزم ها آهن گداز
در گلستان با عنادل هم صفير
در بيابان جره باز صيد گير
زير گردون مي نياسايد دلش
بر فلك گيرد قرار آب و گلش
طايرش منقار بر اختر زند
آنسوي اين كهنه چنبر بر زند
تو به پروازي پري نگشوده ئي
كرمك استي زير خاك آسوده ئي
خوار از مهجوري قرآن شدي
شكوه سنج گردش دوران شدي
اي چو شبنم بر زمين افتنده ئي
در بغل داري كتاب زنده ئي
تا كجا در خاك مي گيري وطن
رخت بردار و سر گردون فكن


تمهيد آسماني - نخستين روز آفرينش نكوهش مي كند آسمان زمين را

۳۴ بازديد


زندگي از لذت غيب و حضور
بست نقش اين جهان نزد و دور
آنچنان تار نفس از هم گسيخت
رنگ حيرت خانهٔ ايام ريخت
هر كجا از ذوق و شوق خود گري
نعرهٔ «من ديگرم ، تو ديگري»
ماه و اختر را خرام آموختند
صد چراغ اندر فضا افروختند
بر سپهر نيلگون زد آفتاب
خيمهٔ زر بفت با سيمين طناب
از افق صبح نخستين سر كشيد
عالم نو زاده را در بر كشيد
ملك آدم خاكداني بود و بس
دشت او بي كارواني بود و بس
ني به كوهي آب جوئي در ستيز
ني به صحرائي سحابي ريزريز
ني سرود طايران در شاخسار
ني رم آهو ميان مرغزار
بي تجلي هاي جان بحر و برش
دود پيچان طيلسان پيكرش
سبزه باد فرودين ناديده ئي
اندر اعماق زمين خوابيده ئي
طعنه ئي زد چرخ نيلي بر زمين
روزگار كس نديدم اين چنين
چون تو در پهناي من كوري كجا
جز به قنديلم ترا نوري كجا
خاك اگر الوند شد جز خاك نيست
روشن و پاينده چون افلاك نيست
يا بزي با ساز و برگ دلبري
يا بمير از ننگ و عار كمتري
شد زمين از طعنهٔ گردون خجل
نا اميد و دل گران و مضمحل
پيش حق از درد بي نوري تپيد
تا نداني ز آنسوي گردون رسيد
اي اميني از امانت بي خبر
غم مخور اندر ضمير خود نگر
روز ها روشن ز غوغاي حيات
ني از آن نوري كه بيني در جهات
نور صبح از آفتاب داغ دار
نور جان پاك از غبار روزگار
نور جان بي جاده ها اندر سفر
از شعاع مهر و مه سيار تر
شسته ئي از لوح جان نقش اميد
نور جان از خاك تو آيد پديد
عقل آدم بر جهان شبخون زند
عشق او بر لامكان شبخون زند
راه دان انديشهٔ او بي دليل
چشم او بيدار تر از جبرئيل
خاك و در پرواز مانند ملك
يك رباط كهنه در راهش فلك
مي خلد اندر وجود آسمان
مثل نوك سوزن اندر پرنيان
داغها شويد ز دامان وجود
بي نگاه او جهان كور و كبود
گرچه كم تسبيح و خونريز است او
روزگاران را چو مهميز است او
چشم او روشن شود از كائنات
تا ببيند ذات را اندر صفات
«هر كه عاشق شد جمال ذات را
اوست سيد جمله موجودات را»


مناجات

۳۴ بازديد


آدمي اندر جهان هفت رنگ
هر زمان گرم فغان مانند چنگ
آرزوي هم نفس مي سوزدش
ناله هاي دل نواز آموزدش
ليكن اين عالم كه از آب و گل است
كي توان گفتن كه داراي دل است
بحر و دشت و كوه و كه خاموش و كر
آسمان و مهر و مه خاموش و كر
گرچه بر گردون هجوم اختر است
هر يكي از ديگري تنها تر است
هر يكي مانند ، بيچاره ايست
در فضاي نيلگون آواره ايست
كاروان برگ سفر ناكرده ساز
بيكران افلاك و شب ها دير ياز
اين جهان صيد است و صياديم ما
يا اسير رفته از ياديم ما
زار ناليدم صدائي برنخاست
هم نفس فرزند آدم را كجاست
ديده ام روز جهان چار سوي
آنكه نورش بر فروزد كاخ و كوي
از رم سياره ئي او را وجود
نيست الا اينكه گوئي رفت و بود
اي خوش آن روزي كه از ايام نيست
صبح او را نيمروز و شام نيست
روشن از نورش اگر گردد روان
صوت را چون رنگ ديدن ميتوان
غيب ها از تاب او گردد حضور
نوبت او لايزال و بي مرور
اي خدا روزي كن آن روزي مرا
وارهان زين روز بي سوزي مرا
آيهٔ تسخير اندر شأن كيست؟
اين سپهر نيلگون حيران كيست؟
رازدان علم الاسما كه بود
مست آن ساقي و آن صهبا كه بود
برگزيدي از همه عالم كرا؟
كردي از راز درون محرم كرا؟
اي ترا تيري كه ما را سينه سفت
حرف از «ادعوني» كه گفت و با كه گفت؟
روي تو ايمان من قرآن من
جلوه ئي داري دريغ از جان من
از زيان صد شعاع آفتاب
كم نميگردد متاع آفتاب
عصر حاضر را خرد زنجير پاست
جان بيتابي كه من دارم كجاست؟
عمر ها بر خويش مي پيچد وجود
تا يكي بيتاب جان آيد فرود
گر نرنجي اين زمين شوره زار
نيست تخم آرزو را سازگار
از درون اين گل بي حاصلي
بس غنيمت دان اگر رويد دلي
تو مهي اندر شبستانم گذر
يك زمان بي نوري جانم نگر
شعله را پرهيز از خاشاك چيست؟
برق را از برفتادن باك چيست؟
زيستم تا زيستم اندر فراق
وانما آنسوي اين نيلي رواق
بسته در ها را برويم باز كن
خاك را با قدسيان همراز كن
آتشي در سينهٔ من برفروز
عود را بگذار و هيزم را بسوز
باز بر آتش بنه عود مرا
در جهان آشفته كن دود مرا
آتش پيمانهٔ من تيز كن
با تغافل يك نگه آميز كن
ما ترا جوئيم و تو از ديده دور
ني غلط ، ما كور و تو اندر حضور
يا گشا اين پردهٔ اسرار را
يا بگير اين جان بي ديدار را
نخل فكرم نااميد از برگ و بر
يا تبر بفرست يا باد سحر
عقل دادي هم جنوني ده مرا
ره به جذب اندروني ده مرا
علم در انديشه مي گيرد مقام
عشق را كاشانه قلب لاينام
علم تا از عشق برخودار نيست
جز تماشا خانهٔ افكار نيست
اين تماشا خانه سحر سامري است
علم بي روح القدس افسونگري است
بي تجلي مرد دانا ره نبرد
از لكد كوب خيال خويش مرد
بي تجلي زندگي رنجوري است
عقل مهجوري و دين مجبوري است
اين جهان كوه و دشت و بحر و بر
ما نظر خواهيم و او گويد خبر
منزلي بخش اي دل آواره را
باز ده با ماه اين مهپاره را
گرچه از خاكم نرويد جز كلام
حرف مهجوري نمي گردد تمام
زير گردون خويش را يابم غريب
ز آنسوي گردون بگو «اني قريب»
تا مثال مهر و مه گردد غروب
اين جهات و اين شمال و اين جنوب
از طلسم دوش و فردا بگذرم
از مه و مهر و ثريا بگذرم
تو فروغ جاودان ما چون شرار
يك دو دم داريم و آن هم مستعار
اي تو نشناسي نزاع مرگ و زيست
رشك بر يزدان برد اين بنده كيست
بندهٔ آفاق گير و ناصبور
ني غياب او را خوش آيد ني حضور
آنيم من جاوداني كن مرا
از زميني آسماني كن مرا
ضبط در گفتار و كرداري بده
جاده ها پيداست رفتاري بده
آنچه گفتم از جهاني ديگر است
اين كتاب از آسماني ديگر است
بحرم و از من كم آشوبي خطاست
آنكه در قعرم فرو آيد كجاست
يك جهان بر ساحل من آرميد
از كران غير از رم موجي نديد
من كه نوميدم ز پيران كهن
دارم از روزي كه ميآيد سخن
بر جوانان سهل كن حرف مرا
بهرشان پاياب كن ژرف مرا


تمهيد زميني - آشكارا مي شود روح حضرت رومي و شرح ميدهد اسرار معراج را

۳۸ بازديد


عشق شور انگيز بي پرواي شهر
شعلهٔ او ميرد از غوغاي شهر
خلوتي جويد بدشت و كوهسار
يا لب درياي ناپيدا كنار
من كه در ياران نديدم محرمي
بر لب دريا بياسودم دمي
بحر و هنگام غروب آفتاب
نيلگون آب از شفق لعل مذاب
كور را ذوق نظر بخشد غروب
شام را رنگ سحر بخشد غروب
با دل خود گفتگوها داشتم
آرزوها جستجوها داشتم
آني و از جاوداني بي نصيب
زنده و از زندگاني بي نصيب
تشنه و دور از كنار چشمه سار
مي سرودم اين غزل بي اختيار
غزل
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
بنماي رخ كه باغ و گلستانم آرزوست
يك دست جام باده و يك دست زلف يار
رقصي چنين ميانهٔ ميدانم آرزوست
گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا ، برو
آن گفتنت كه بيش مرنجانم آرزوست
اي عقل تو ز شوق پراكنده گوي شو
اي عشق نكته هاي پريشانم آرزوست
اين آب و نان چرخ چو سيل است بيوفا
من ماهيم نهنگم و عمانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور جيب موسي عمرانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست
زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
گفتم كه يافت مي نشود جسته ايم‘
گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست
رومي
موج مضطر خفت بر سنجاب آب
شد افق تار از زيان آفتاب
از متاعش پاره ئي دزديد شام
كوكبي چون شاهدي بالاي بام
روح رومي پرده ها را بر دريد
از پس كه پاره ئي آمد پديد
طلعتش رخشنده مثل آفتاب
شيب او فرخنده چون عهد شباب
پيكري روشن ز نور سرمدي
در سراپايش سرور سرمدي
بر لب او سر پنهان وجود
بند هاي حرف و صوت از خود گشود
حرف او آئينه ئي آويخته
علم با سوز درون آميخته
گفتمش موجود و ناموجود چيست
معني محمود و نامحمود چيست
گفت موجود آنكه مي خواهد نمود
آشكارائي تقاضاي وجود
زندگي خود را بخويش آراستن
بر وجود خود شهادت خواستن
انجمن روز الست آراستند
بر وجود خود شهادت خواستند
زنده ئي يا مرده ئي يا جان بلب
از سه شاهد كن شهادت را طلب
شاهد اول شعور خويشتن
خويش را ديدن بنور خويشتن
شاهد ثاني شعور ديگري
خويش را ديدن بنور ديگري
شاهد ثالث شعور ذات حق
خويش را ديدن بنور ذات حق
پيش اين نور ار بماني استوار
حي و قائم چون خدا خود را شمار
بر مقام خود رسيدن زندگي است
ذات را بي پرده ديدن زندگي است
مرد مؤمن در نسازد با صفات
مصطفي راضي نشد الا به ذات
چيست معراج آرزوي شاهدي
امتحاني روبروي شاهدي
شاهد عادل كه بي تصديق او
زندگي ما را چو گل را رنگ و بو
در حضورش كس نماند استوار
ور بماند هست او كامل عيار
ذره ئي از كف مده تابي كه هست
پخته گير اندر گره تابي كه هست
تاب خود را بر فزودن خوشتر است
پيش خورشيد آزمودن خوشتر است
پيكر فرسوده را ديگر تراش
امتحان خويش كن موجود باش
اين چنين موجود محمود است و بس
ورنه نار زندگي دود است و بس
باز گفتم پيش حق رفتن چسان
كوه خاك و آب را گفتن چسان
آمر و خالق برون از امر و خلق
ما ز شست روزگاران خسته حلق
گفت اگر سلطان ترا آيد بدست
مي توان افلاك را از هم شكست
باش تا عريان شود اين كائنات
شويد از دامان خود گرد جهات
در وجود او نه كم بيني نه بيش
خويش را بيني ازو ، او را ز خويش
نكتهٔ «الا بسلطان» ياد گير
ورنه چون مور و ملخ در گل بمير
از طريق زادن اي مرد نكو
آمدي اندر جهان چار سو
هم برون جستن بزادن ميتوان
بندها از خود گشادن ميتوان
ليكن اين زادن نه از آب و گل است
داند آن مردي كه او صاحبدل است
آن ز مجبوري است ، اين از اختيار
آن نهان در پرده ها اين آشكار
آن يكي با گريه ، اين با خنده ايست
يعني آن جوينده ، اين يابنده ايست
آن سكون و سير اندر كائنات
اين سراپا سير بيرون از جهات
آن يكي محتاج روز و شب است
وان دگر روز و شب او را مركب است
زادن طفل از شكست اشكم است
زادن مرد از شكست عالم است
هر دو زادن را دليل آمد اذان
آن بلب گويند و اين از عين جان
جان بيداري چو زايد در بدن
لرزه ها افتد درين دير كهن»
گفتم اين زادن نميدانم كه چيست
گفت شأني از شؤن زندگي است
شيوه هاي زندگي غيب و حضور
آن يكي اندر ثبات آن در مرور
گه بجلوت مي گدازد خويش را
گه بخلوت جمع سازد خويش را
جلوت او روشن از نور صفات
خلوت او مستنير از نور ذات
عقل او را سوي جلوت مي كشد
عشق او را سوي خلوت مي كشد
عقل هم خود را بدين عالم زند
تا طلسم آب و گل را بشكند
مي شود هر سنگ ره او را اديب
مي شود برق و سحاب او را خطيب
چشمش از ذوق نگه بيگانه نيست
ليكن او را جرأت رندانه نيست
پس ز ترس راه چون كوري رود
نرم نرمك صورت موري رود
تا خرد پيچيده تر بر رنگ و بوست
ميرود آهسته اندر راه دوست
كارش از تدريج مي يابد نظام
من ندانم كي شود كارش تمام
مي نداند عشق سال و ماه را
دير و زود و نزد و دور راه را
عقل در كوهي شكافي ميكند
يا بگرد او طوافي مي كند
كوه پيش عشق چون كاهي بود
دل سريع السير چون ماهي بود
عشق ، شبخوني زدن بر لامكان
گور را ناديده رفتن از جهان
زور عشق از باد و خاك و آب نيست
قوتش از سختي اعصاب نيست
عشق با نان جوين خيبر گشاد
عشق در اندام مه چاكي نهاد
كله نمرود بي ضربي شكست
لشكر فرعون بي حربي شكست
عشق در جان چون بچشم اندر نظر
هم درون خانه هم بيرون در
عشق هم خاكستر و هم اخگر است
كار او از دين و دانش برتر است
عشق سلطان است و برهان مبين
هر دو عالم عشق را زير نگين
لا زمان و دوش فردائي ازو
لامكان و زير و بالائي ازو
چون خودي را از خدا طالب شود
جمله عالم مركب او راكب شود
آشكارا تر مقام دل ازو
جذب اين دير كهن باطل ازو
عاشقان خود را به يزدان ميدهند
عقل تأويلي به قربان ميدهند
عاشقي از سو به بي سوئي خرام
مرگ را بر خويشتن گردان حرام
اي مثال مرده در صندوق گور
مي توان برخاستن بي بانگ صور
در گلو داري نواها خوب و نغز
چند اندر گل بنالي مثل چغز
بر مكان و بر زمان اسوار شو
فارغ از پيچاك اين زنار شو
تيز تر كن اين دو چشم و اين دو گوش
هر چه مي بيني نيوش از راه هوش
آن كسي كو بانگ موران بشنود
هم ز دوران سر دوران بشنود
آن نگاه پرده سوز از من بگير
كو بچشم اندر نميگردد اسير
«آدمي ديد است باقي پوست است
ديد آن باشد كه ديد دوست است
جمله تن را در گداز اندر بصر
در نظر رو ، در نظر رو ، در نظر»
رومي
تو ازين نه آسمان ترسي ، مترس
از فراخاي جهان ترسي مترس
چشم بگشا بر زمان و بر مكان
اين دو يك حال است از احوال جان
تا نگه از جلوه پيش افتاده است
اختلاف دوش و فردا زاده است
دانه اندر گل به ظلمت خانه ئي
از فضاي آسمان بيگانه ئي
هيچ ميداند كه در جاي فراخ
مي توان خود را نمودن شاخ شاخ
جوهر او چيست يك ذوق نموست
هم مقام اوست اين جوهر هم اوست
ايكه گوئي محمل جان است تن
سر جان را در نگر بر تن متن
محملي ني ، حالي از احوال اوست
محملش خواندن فريب گفتگوست
چيست جان جذب و سرور و سوز و درد
ذوق تسخير سپهر گرد گرد
چيست تن با رنگ و بو خو كردن است
با مقام چار سو خو كردن است
از شعور است اين كه گوئي نزد و دور
چيست معراج؟ انقلاب اندر شعور
انقلاب اندر شعور از جذب و شوق
وارهاند جذب و شوق از تحت و فوق
اين بدن با جان ما انباز نيست
مشت خاكي مانع پرواز نيست»


نغمه ملائك

۳۶ بازديد


فروغ مشت خاك از نوريان افزون شود روزي
زمين ازكوكب تقدير او گردون شود روزي
خيال او كه از سيل حوادث پرورش گيرد
ز گرداب سپهر نيلگون بيرون شود روزي
يكي در معني آدم نگر از ما چه مي پرسي
هنوز اندر طبيعت مي خلد موزون شود روزي
چنان موزون شود اين پيش پا افتاده مضموني
كه يزدان را دل از تأثير او پر خون شود روزي


فلك قمر

۳۴ بازديد


اين زمين و آسمان ملك خداست
اين مه و پروين همه ميراث ماست
اندرين ره هر چه آيد در نظر
با نگاه محرمي او را نگر
چون غريبان در ديار خود مرو
اي ز خود گم اندكي بيباك شو
اين و آن حكم ترا بر دل زند
گر تو گوئي اين مكن آن كن ،كند
نيست عالم جز بتان چشم و گوش
اينكه هر فرداي او ميرد چو دوش
در بيابان طلب ديوانه شو
يعني ابراهيم اين بتخانه شو
چون زمين و آسمان را طي كني
اين جهان و آن جهان را طي كني
از خدا هفت آسمان ديگر طلب
صد زمان و صد مكان ديگر طلب
بي خود افتادن لب جوي بهشت
بي نياز از حرب و ضرب خوب و زشت
گر نجات ما فراغ از جستجوست
گور خوشتر از بهشت رنگ و بوست
اي مسافر جان بميرد از مقام
زنده تر گردد ز پرواز مدام
هم سفر با اختران بودن خوش است
در سفر يك دم نياسودن خوش است
تا شدم اندر فضاها پي سپر
آنچه بالا بود ، زير آمد نظر
تيره خاكي برتر از قنديل شب
سايهٔ من بر سر من اي عجب
هر زمان نزديك تر نزديكتر
تا نمايان شد كهستان قمر
گفت «رومي از گمانها پاك شو
خوگر رسم و ره افلاك شو
ماه از ما دور و با ما آشناست
اين نخستين منزل اندر راه ماست
دير و زود روزگارش ديدني است
غارهاي كوهسارش ديدني است»
آن سكوت آن كوهسار هولناك
اندرون پر سوز و بيرون چاك چاك
صد جبل از خافطين و يلدرم
بر دهانش درد و نار اندر شكم
از درونش سبزه ئي سر بر نزد
طايري اندر فضايش پر نزد
ابر ها بي نم ، هوا ها تند و تيز
با زمين مرده ئي اندر ستيز
عالم فرسوده ئي بي رنگ و صوت
ني نشان زندگي در وي نه موت
ني بنافش ريشهٔ نخل حيات
ني به صلب روزگارش حادثات
گرچه هست از دودمان آفتاب
صبح و شام او نزايد انقلاب
گفت رومي «خيز و گامي پيش نه
دولت بيدار را از كف مده
باطنش از ظاهر او خوشتر است
در قفار او جهاني ديگر است
هر چه پيش آيد ترا اي مرد هوش
گير اندر حلقه هاي چشم و گوش
چشم اگر بيناست هر شي ديدني است
در ترازوي نگه سنجيدني است
هر كجا رومي برد آنجا برو
يك دو دم از غير او بيگانه شو»
دست من آهسته سوي خود كشيد
تند رفت و بر سر غاري رسيد


زمزمهٔ انجم

۳۷ بازديد


عقل تو حاصل حيات ، عشق تو سر كائنات
پيكر خاك خوش بيا ، اين سوي عالم جهات
زهره و ماه و مشتري از تو رقيب يكدگر
از پي يك نگاه تو كشمكش تجليات
در ره دوست جلوه هاست تازه بتازه نوبنو
صاحب شوق و آرزو دل ندهد بكليات
صدق و صفاست زندگي نشوونماست زندگي
«تا ابد از ازل بتاز ملك خداست زندگي»
شوق غزل سراي را رخصت هاي و هو بده
باز به رند و محتسب باده سبو سبو بده
شام و عراق و هند و پارس خوبه نبات كرده اند
خوبه نبات كرده را تلخي آرزو بده
تا به يم بلند موج معركه ئي بنا كند
لذت سيل تند رو با دل آب جو بده
مرد فقير آتش است ميري و قيصري خس است
فال و فر ملوك را حرف برهنه ئي بس است
دبدبهٔ قلندري ، طنطنهٔ سكندري
آن همه جذبهٔ كليم اين همه سحر و سامري
آن به نگاه مي كشد اين به سپاه مي كشد
آن همه صلح و آشتي اين همه جنگ و داوري
هر دو جهان گشاستند هر دو دوام خواستند
اين به دليل قاهري ، آن به دليل دلبري
ضرب قلندري بيار سد سكندري شكن
رسم كليم تازه كن رونق ساحري شكن