طاسين زرتشت : آزمايش كردن اهريمن زرتشت را

۳۵ بازديد


اهريمن

از تو مخلوقات من نالان چو ني
از تو ما را فرودين مانند دي
در جهان خوار و زبونم كرده ئي
نقش خود رنگين ز خونم كرده ئي
زنده حق از جلوهٔ سيناي تست
مرگ من اندر يد بيضاي تست
تكيه بر ميثاق يزدان ابلهي است
بر مرادش راه رفتن گمرهي است
زهرها در بادهٔ گلفام اوست
اره و كرم و صليب انعام اوست
جز دعاها نوح تدبيري نداشت
حرف آن بيچاره تأثيري نداشت
شهر را بگذار و در غاري نشين
هم به خيل نوريان صحبت گزين
از نگاهي كيميا كن خاك را
از مناجاتي بسوز افلاك را
در كهستان چون كليم آواره شو
نيم سوز آتش نظاره شو
ليكن از پيغمبري بايد گذشت
از چنين ملا گري بايد گذشت
كس ميان ناكسان ناكس شود
فطرتش گر شعله باشد خس شود
تا نبوت از ولايت كمتر است
عشق را پيغمبري درد سر است
خيز و در كاشانهٔ وحدت نشين
ترك جلوت گوي و در خلوت نشين
زرتشت
نور درياي است ظلمت ساحلش
همچو من سيلي نزاد اندر دلش
اندرونم موجهاي بيقرار
سيل را جز غارت ساحل چه كار
نقش بيرنگي كه او را كس نديد
جز بخون اهرمن نتوان كشيد
خويشتن را وانمودن زندگي است
ضرب خود را آزمودن زندگيست
از بلا ها پخته تر گردد خودي
تا خدا را پرده در گردد خودي
مرد حق بين جز بحق خود را نديد
لااله مي گفت و در خون مي تپيد
عشق را در خون تپيدن آبروست
اره و چوب و رسن عيدين اوست
در ره حق هر چه پيش آيد نكوست
مرحبا نامهربانيهاي دوست
جلوهٔ حق چشم من تنها نخواست
حسن را بي انجمن ديدن خطاست
چيست خلوت درد و سوز و آرزوست
انجمن ديد است و خلوت جستجو است
عشق در خلوت كليم اللهي است
چون بجلوت مي خرامد شاهي است
خلوت و جلوت كمال سوز و ساز
هر دو حالات و مقامات نياز
چيست آن بگذشتن از دير و كنشت
چيست اين تنها نرفتن در بهشت
گرچه اندر خلوت و جلوت خداست
خلوت آغازست و جلوت انتهاست
گفته ئي پيغمبري درد سر است
عشق چون كامل شود آدم گر است
راه حق با كاروان رفتن خوش است
همچو جان اندر جهان رفتن خوش است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد