سائلي مثل قضاي مبرمي
بر در ما زد صداي پيهمي
از غضب چوبي شكستم بر سرش
حاصل دريوزه افتاد از برش
عقل در آغاز ايام شباب
مي نينديشد صواب و ناصواب
از مزاج من پدر آزرده گشت
لاله زار چهره اش افسرده گشت
بر لبش آهي جگر تابي رسيد
در ميان سينه ي او دل تپيد
كوكبي در چشم او گرديد و ريخت
بر سر مژگان دمي تابيد و ريخت
همچو آن مرغي كه در فصل خزان
لرزد از باد سحر در آشيان
در تنم لرزيد جان غافلم
رفت ليلاي شكيب از محملم
گفت فردا امت خيرالرسل
جمع گردد پيش آن مولاي كل
غازيان ملت بيضاي او
حافظان حكمت رعناي او
هم شهيداني كه دين را حجت اند
مثل انجم در فضاي ملت اند
زاهدان و عاشقان دل فگار
عالمان و عاصيان شرمسار
در ميان انجمن گردد بلند
ناله هاي اين گداي دردمند
اي صراطت مشكل از بي مركبي
من چه گويم چون مرا پرسد نبي
«حق جواني مسلمي با تو سپرد
كو نصيبي از دبستانم نبرد
از تو اين يك كار آسان هم نشد
يعني آن انبار گل آدم نشد»
در ملامت نرم گفتار آن كريم
من رهين خجلت و اميد و بيم
اندكي انديش و ياد آر اي پسر
اجتماع امت خيرالبشر
باز اين ريش سفيد من نگر
لرزه ي بيم و اميد من نگر
بر پدر اين جور نازيبا مكن
پيش مولا بنده را رسوا مكن
غنچه ئي از شاخسار مصطفي
گل شو از باد بهار مصطفي
از بهارش رنگ و بو بايد گرفت
بهره ئي از خلق او بايد گرفت
مرشد رومي چه خوش فرموده است
آنكه يم در قطره اش آسوده است
«مگسل از ختم رسل ايام خويش
تكيه كم كن بر فن و بر گام خويش»
فطرت مسلم سراپا شفقت است
در جهان دست و زبانش رحمت است
آنكه مهتاب از سر انگشتش دونيم
رحمت او عام و اخلاقش عظيم
از مقام او اگر دور ايستي
از ميان معشر ما نيستي
تو كه مرغ بوستان ماستي
هم صفير و هم زبان ماستي
نغمه ئي داري اگر تنها مزن
جز بشاخ بوستان ما مزن
هر چه هست از زندگي سرمايه دار
ميرد اندر عنصر ناسازگار
بلبل استي در چمن پرواز كن
نغمه ئي با هم نوايان ساز كن
ور عقاب استي ته دريا مزي
جز بخلوت خانه ي صحرا مزي
كوكبي ! مي تاب بر گردون خويش
پا منه بيرون ز پيرامون خويش
قطره ي آبي گر از نيسان بري
در فضاي بوستانش پروري
تا مثال شبنم از فيض بهار
غنچه ي تنگش بگيرد در كنار
از شعاع آسمان تاب سحر
كز فسونش غنچه مي بندد شجر
عنصر نم بر كشي از جوهرش
ذوق رم از سالمات مضطرش
گوهرت جز موج آبي هيچ نيست
سعي تو غير از سرابي هيچ نيست
در يم اندازش كه گردد گوهري
تاب او لرزد چو تاب اختري
قطره ي نيسان كه مهجور از يم است
نذر خاشاكي مثال شبنم است
طينت پاك مسلمان گوهر است
آب و تابش از يم پيغمبر است
آب نيساني به آغوشش در آ
وز ميان قلزمش گوهر بر آ
در جهان روشن تر از خورشيد شو
صاحب تاباني جاويد شو
در شريعت معني ديگر مجو
غير ضو در باطن گوهر مجو
اين گهر را خود خدا گوهر گر است
ظاهرش گوهر بطونش گوهر است
علم حق غير از شريعت هيچ نيست
اصل سنت جز محبت هيچ نيست
فرد را شرع است مرقات يقين
پخته تر از وي مقامات يقين
ملت از آئين حق گيرد نظام
از نظام محكمي خيزد دوام
قدرت اندر علم او پيداستي
هم عصا و هم يد بيضاستي
با تو گويم سر اسلام است شرع
شرع آغاز است و انجام است شرع
اي كه باشي حكمت دين را امين
با تو گويم نكته ي شرع مبين
چون كسي گردد مزاحم بي سبب
با مسلمان در اداي مستحب
مستحب را فرض گرادنيده اند
زندگي را عين قدرت ديده اند
روز هيجا لشكر اعدا اگر
بر گمان صلح گردد بي خطر
گيرد آسان روزگار خويش را
بشكند حصن و حصار خويش را
تا نگيرد باز كار او نظام
تاختن بر كشورش آمد حرام
سر اين فرمان حق داني كه چيست
زيستن اندر خطرها زندگيست
شرع مي خواهد كه چون آئي بجنگ
شعله گردي واشكافي كام سنگ
آزمايد قوت بازوي تو
مي نهد الوند پيش روي تو
باز گويد سرمه ساز الوند را
از تف خنجر گداز الوند را
نيست ميش ناتواني لاغري
درخور سر پنچه ي شير نري
باز چون با صعوه خوگر مي شود
از شكار خود زبون تر مي شود
شارع آئين شناس خوب و زشت
بهر تو اين نسخه ي قدرت نوشت
از عمل آهن عصب مي سازدت
جاي خوبي در جهان اندازدت
خسته باشي استوارت مي كند
پخته مثل كوهسارت مي كند
هست دين مصطفي دين حيات
شرع او تفسير آئين حيات
گر زميني آسمان سازد ترا
آنچه حق مي خواهد آن سازد ترا
صيقلش آئينه سازد سنگ را
از دل آهن ربايد زنگ را
تا شعار مصطفي از دست رفت
قوم را رمز بقا از دست رفت
آن نهال سربلند و استوار
مسلم صحرائي اشتر سوار
پاي تا در وادي بطحا گرفت
تربيت از گرمي صحرا گرفت
آن چنان كاهيد از باد عجم
همچو ني گرديد از باد عجم
آنكه كشتي شير را چون گوسفند
گشت از پامال موري دردمند
آنكه از تكبير او سنگ آب گشت
از صفير بلبلي بيتاب گشت
آنكه عزمش كوه را كاهي شمرد
با توكل دست و پاي خود سپرد
آنكه ضربش گردن اعدا شكست
قلب خويش از ضربهاي سينه خست
آنكه گامش نقش صد هنگامه بست
پاي اندر گوشه ي عزلت شكست
آنكه فرمانش جهان را ناگزير
بر درش اسكندر و دارا فقير
كوشش او با قناعت ساز كرد
تا به كشكول گدائي ناز كرد
شيخ احمد سيد گردون جناب
كاسب نور از ضميرش آفتاب
گل كه مي پوشد مزار پاك او
لااله گويان دمد از خاك او
با مريدي گفت اي جان پدر
از خيالات عجم بايد حذر
زانكه فكرش گرچه از گردون گذشت
از حد دين نبي بيرون گذشت
اي برادر اين نصيحت گوش كن
پند آن آقاي ملت گوش كن
قلب را زين حرف حق گردان قوي
با عرب در ساز تا مسلم شوي
ايكه با ناديده پيمان بسته ئي
همچو سيل از قيد ساحل رسته ئي
چون نهال از خاك اين گلزار خيز
دل بغائب بند و با حاضر ستيز
هستي حاضر كند تفسير غيب
مي شود ديباچهٔ تسخير غيب
ما سوا از بهر تسخير است و بس
سينهٔ او عرضهٔ تير است و بس
از كن حق ما سوا شد آشكار
تا شود پيكان تو سندان گذار
رشته ئي بايد گره اندر گره
تا شود لطف گشودن را فره
غنچه ئي؟ از خود چمن تعبير كن
شبنمي؟ خورشيد را تسخير كن
از تو مي آيد اگر كار شگرف
از دمي گرمي گداز اين شير برف
هر كه محسوسات را تسخير كرد
عالمي از ذره ئي تعمير كرد
آنكه تيرش قدسيان را سينه خست
اول آدم را سر فتراك بست
عقدهٔ محسوس را اول گشود
همت از تسخير موجود آزمود
كوه و صحرا دشت و دريا بحر و بر
تختهٔ تعليم ارباب نظر
اي كه از تأثير افيون خفته ئي
عالم اسباب را دون گفته ئي
خيز و وا كن ديدهٔ مخمور را
دون مخوان اين عالم مجبور را
غايتش توسيع ذات مسلم است
امتحان ممكنات مسلم است
مي زند شمشير دوران بر تنت
تا ببيني هست خون اندر تنت
سينه را از سنگ زوري ريش كن
امتحان استخوان خويش كن
حق جهان را قسمت نيكان شمرد
جلوه اش با ديدهٔ مؤمن سپرد
كاروان را رهگذار است اين جهان
نقد مؤمن را عيار است اين جهان
گير او را تا نه او گيرد ترا
همچو مي اندر سبو گيرد ترا
دلدل انديشه ات طوطي پر است
آنكه گامش آسمان پهناور است
احتياج زندگي ميراندش
بر زمين گردون سپر گرداندش
تا ز تسخير قواي اين نظام
ذوفنونيهاي تو گردد تمام
نايب حق در جهان آدم شود
بر عناصر حكم او محكم شود
تنگي ات پهنا پذيرد در جهان
كار تو اندام گيرد در جهان
خويش را بر پشت باد اسوار كن
يعني اين جمازه را ماهار كن
دست رنگين كن ز خون كوهسار
جوي آب گوهر از دريا برآر
صد جهان در يك فضا پوشيده اند
مهر ها در ذره ها پوشيده اند
از شعاعش ديده كن ناديده را
وا نما اسرار نافهميده را
تابش از خورشيد عالم تاب گير
برق طاق افروز از سيلاب گير
ثابت و سياره گردون وطن
آن خداوندان اقوام كهن
اينهمه اي خواجه آغوش تو اند
پيش خيز وحلقه در گوش تو اند
جستجو را محكم از تدبير كن
انفس و آفاق را تسخير كن
چشم خود بگشا و در اشيا نگر
نشه زير پردهٔ صهبا نگر
تا نصيب از حكمت اشيا برد
ناتوان باج از توانايان خورد
صورت هستي ز معني ساده نيست
اين كهن ساز از نوا افتاده نيست
برق آهنگ است هشيارش زنند
خويش را چون زخمه بر تارش زنند
تو كه مقصود خطاب انظري
پس چرا اين راه چون كوران بري
قطره ئي كز خود فروزي محرم است
باده اندر تاك و بر گل شبنم است
چون بدريا در رود گوهر شود
جوهرش تابنده چون اختر شود
چون صبا بر صورت گلها متن
غوطه اندر معني گلزار زن
آنكه بر اشيا كمند انداخت است
مركب از برق و حرارت ساخت است
حرف چون طاير به پرواز آورد
نغمه را بي زخمه از ساز آورد
اي خرت لنگ از ره دشوار زيست
غافل از هنگامهٔ پيكار زيست
همرهانت پي به منزل برده اند
ليلي معني ز محمل برده اند
تو بصحرا مثل قيس آواره ئي
خسته ئي وامانده ئي بيچاره ئي
علم اسما اعتبار آدم است
حكمت اشيا حصار آدم است
با تو آموزم زبان كائنات
حرف و الفاظ است اعمال حيات
چون ز ربط مدعائي بسته شد
زندگاني مطلع برجسته شد
مدعا گردد اگر مهميز ما
همچو صرصر مي رود شبديز ما
مدعا راز بقاي زندگي
جمع سيماب قواي زندگي
چون حيات از مقصدي محرم شود
ضابط اسباب اين عالم شود
خويشتن را تابع مقصد كند
بهر او چيند گزيند رد كند
نا خدا را يم روي از ساحل است
اختيار جاده ها از منزل است
بر دل پروانه داغ از ذوق سوز
طوف او گرد چراغ از ذوق سوز
قيس اگر آواره در صحراستي
مدعايش محمل ليلاستي
تا بود شهر آشنا ليلاي ما
بر نمي خيزد به صحرا پاي ما
همچو جان مقصود پنهان در عمل
كيف و كم از وي پذيرد هر عمل
گردش خوني كه در رگهاي ماست
تيز از سعي حصول مدعاست
از تف او خويش را سوزد حيات
آتشي چون لاله اندوزد حيات
مدعا مضراب ساز همت است
مركزي كو جاذب هر قوت است
دست و پاي قوم را جنباند او
يك نظر صد چشم را گرداند او
شاهد مقصود را ديوانه شو
طائف اين شمع چون پروانه شو
خوش نوائي نغمه ساز قم زد است
زخمهٔ معني بر ابريشم زد است
تا كشد خار از كف پا ره سپر
مي شود پوشيده محمل از نظر
گر بقدر يك نفس غافل شدي
دور صد فرسنگ از منزل شدي
اين كهن پيكر كه عالم نام اوست
ز امتزاج امهات اندام اوست
صد نيستان كاشت تا يك ناله رست
صد چمن خون كرد تا يك لاله رست
نقشها آورد و افكند و شكست
تا به لوح زندگي نقش تو بست
ناله ها در كشت جان كاريده است
تا نواي يك اذان باليده است
مدتي پيكار با احرار داشت
با خداوندان باطل كار داشت
تخم ايمان آخر اندر گل نشاند
با زبانت كلمهٔ توحيد خواند
نقطهٔ ادوار عالم لااله
انتهاي كار عالم لااله
چرخ را از زور او گردندگي
مهر را پايندگي رخشندگي
بحر گوهر آفريد از تاب او
موج در دريا تپيد از تاب او
خاك از موج نسيمش گل شود
مشت پر از سوز او بلبل شود
شعله در رگهاي تاك از سوز او
خاك مينا تابناك از سوز او
نغمه هايش خفته در ساز وجود
جويدت اي زخمه ور ساز وجود
صد نوا داري چو خون در تن روان
خيز و مضرابي بتار او رسان
زانكه در تكبير راز بود تست
حفظ و نشر لااله مقصود تست
تا نخيزد بانگ حق از عالمي
گر مسلماني نياسائي دمي
مي نداني آيه ام الكتاب
امت عادل ترا آمد خطاب
آب و تاب چهره ايام تو
در جهان شاهد علي الاقوام تو
نكته سنجان را صلاي عام ده
از علوم امئي پيغام ده
اميي پاك از هوي گفتار او
شرح رمز ماغوي گفتار او
تا بدست آورد نبض كائنات
وانمود اسرار تقويم حيات
از قباي لاله هاي اين چمن
پاك شست آلودگيهاي كهن
در جهان وابستهٔ دينش حيات
نيست ممكن جز به آئينش حيات
اي كه ميداري كتابش در بغل
تيز تر نه پا به ميدان عمل
فكر انسان بت پرستي بت گري
هر زمان در جستجوي پيكري
باز طرح آزري انداخت است
تازه تر پروردگاري ساخت است
كايد از خون ريختن اندر طرب
نام او رنگ است و هم ملك و نسب
آدميت كشته شد چون گوسفند
پيش پاي اين بت ناارجمند
اي كه خوردستي ز ميناي خليل
گرمي خونت ز صهباي خليل
برسر اين باطل حق پيرهن
تيغ «لا موجود الا هو» بزن
جلوه در تاريكي ايام كن
آنچه بر تو كامل آمد عام كن
لرزم از شرم تو چون روز شمار
پرسدت آن آبروي روزگار
حرف حق از حضرت ما برده ئي
پس چرا با ديگران نسپرده ئي
نغمه خيز از زخمهٔ زن ساز مرد
از نياز او دو بالا ناز مرد
پوشش عرياني مردان زن است
حسن دلجو عشق را پيراهن است
عشق حق پروردهٔ آغوش او
اين نوا از زخمهٔ خاموش او
آنكه نازد بر وجودش كائنات
ذكر او فرمود با طيب و صلوة
مسلمي كو را پرستاري شمرد
بهره ئي از حكمت قرآن نبرد
نيك اگر بيني امومت رحمت است
زانكه او را با نبوت نسبت است
شفقت او شفقت پيغمبر است
سيرت اقوام را صورتگر است
از امومت پخته تر تعمير ما
در خط سيماي او تقدير ما
هست اگر فرهنگ تو معني رسي
حرف امت نكته ها دارد بسي
گفت آن مقصود حرف «كن فكان»
زير پاي امهات آمد جنان
ملت از تكريم ارحام است و بس
ورنه كار زندگي خام است و بس
از امومت گرم رفتار حيات
از امومت كشف اسرار حيات
از امومت پيچ و تاب جوي ما
موج و گرداب و حباب جوي ما
آن دخ رستاق زادي جاهلي
پست بالاي سطبري بد گلي
نا تراشي پرورش ناداده ئي
كم نگاهي كم زباني ساده ئي
دل ز آلام امومت كرده خون
گرد چشمش حلقه هاي نيلگون
ملت ار گيرد ز آغوشش بدست
يك مسلمان غيور و حق پرست
هستي ما محكم از آلام اوست
صبح ما عالم فروز از شام اوست
وان تهي آغوش نازك پيكري
خانه پرورد نگاهش محشري
فكر او از تاب مغرب روشن است
ظاهرش زن باطن او نازن است
بندهاي ملت بيضا گسيخت
تا ز چشمش عشوه ها حل كرده ريخت
شوخ چشم و فتنه زا آزاديش
از حيا نا آشنا آزاديش
علم او بار امومت بر نتافت
بر سر شامش يكي اختر نتافت
اين گل از بستان ما نارسته به
داغش از دامان ملت شسته به
لااله گويان چو انجم بي شمار
بسته چشم اندر ظلام روزگار
پا نبرده از عدم بيرون هنوز
از سواد كيف و كم بيرون هنوز
مضمر اندر ظلمت موجود ما
آن تجلي هاي نامشهود ما
شبنمي بر برگ گل ننشسته ئي
غنچه هائي از صبا نا خسته ئي
بر دمد اين لاله زار ممكنات
از خيابان رياض امهات
قوم را سرمايه اي صاحب نظر
نيست از نقد و قماش و سيم و زر
مال او فرزند هاي تندرست
تر دماغ و سخت كوش و چاق و چست
حافظ رمز اخوت مادران
قوت قرآن و ملت مادران
كودكي را ديدي اي بالغ نظر
كو بود از معني خود بي خبر
ناشناس دور و نزديك آنچنان
ماه را خواهد كه بر گيرد عنان
از همه بيگانه آن مامك پرست
گريه مست وشير مست و خواب مست
زير و بم را گوش او در گير نيست
نغمه اش جز شورش زنجير نيست
ساده و دوشيزه افكارش هنوز
چون گهر پاكيزه گفتارش هنوز
جستجو سرمايه ي پندار او
از چرا ، چون ، كي ، كجا ، گفتار او
نقش گير اين و آن انديشه اش
غير جوئي غير بيني پيشه اش
چشمش از دنبال اگر گيرد كسي
جان او آشفته مي گردد بسي
فكر خامش در هواي روزگار
پر گشا مانند باز نو شكار
در پي نخجيرها بگذاردش
باز سوي خويشتن مي آردش
تا ز آتشگيري افكار او
گل فشاند زرچك پندار او
چشم گيرايش فتد بر خويشتن
دستكي بر سينه مي گويد كه من
ياد او با خود شناسايش كند
حفظ ربط دوش و فردايش كند
سفته ايامش درين تار زرند
همچو گوهر از پي يك ديگرند
گرچه هر دم كاهد ، افزايد گلش
«من همانستم كه بودم» در دلش
اين «من» نو زاده آغاز حيات
نغمهٔ بيداري ساز حيات
ملت نوزاده مثل طفلك است
طفلكي كو در كنار مامك است
طفلكي از خويشتن نا آگهي
گوهر آلوده ئي خاك رهي
بسته با امروز او فرداش نيست
حلقه هاي روز و شب در پاس نيست
چشم هستي را مثال مردم است
غير را بيننده و از خود گم است
صد گره از رشتهٔ خود وا كند
تا سر تار خودي پيدا كند
گرم چون افتد به كار روزگار
اين شعور تازه گردد پايدار
نقشها بردارد و اندازد او
سر گذشت خويش را مي سازد او
فرد چون پيوند ايامش گسيخت
شانهٔ ادراك او دندانه ريخت
قوم روشن از سواد سر گذشت
خود شناس آمد ز ياد سر گذشت
سر گذشت او گر از يادش رود
باز اندر نيستي گم مي شود
نسخهٔ بود ترا اي هوشمند
ربط ايام آمده شيرازه بند
ربط ايام است ما را پيرهن
سوزنش حفظ روايات كهن
چيست تاريخ اي ز خود بيگانه ئي
داستاني قصه ئي افسانه ئي
اين ترا از خويشتن آگه كند
آشناي كار و مرد ره كند
روح را سرمايهٔ تاب است اين
جسم ملت را چو اعصاب است اين
همچو خنجر بر فسانت مي زند
باز بر روي جهانت مي زند
وه چه ساز جان نگار و دلپذير
نغمه هاي رفته در تارش اسير
شعلهٔ افسرده در سوزش نگر
دوش در آغوش امروزش نگر
شمع او بخت امم را كوكب است
روشن از وي امشب و هم ديشب است
چشم پركاري كا بيند رفته را
پيش تو باز آفريند رفته را
بادهٔ صد ساله در ميناي او
مستي پارينه در صهباي او
صيد گيري كو بدام اندر كشيد
طايري كز بوستان ما پريد
ضبط كن تاريخ را پاينده شو
از نفسهاي رميده زنده شو
دوش را پيوند با امروز كن
زندگي را مرغ دست آموز كن
رشتهٔ ايام را آور بدست
ورنه گردي روز كور و شب پرست
سر زند از ماضي تو حال تو
خيزد از حال تو استقبال تو
مشكن ار خواهي حيات لازوال
رشتهٔ ماضي ز استقبال و حال
موج ادراك تسلسل زندگي است
مي كشان را شور قلقل زندگي است
من شبي صديق را ديدم بخواب
گل ز خاك راه او چيدم بخواب
آن «امن الناس» بر مولاي ما
آن كليم اول سيناي ما
همت او كشت ملت را چو ابر
ثاني اسلام و غار و بدر و قبر
گفتمش اي خاصهٔ خاصان عشق
عشق تو سر مطلع ديوان عشق
پخته از دستت اساس كار ما
چاره ئي فرما پي آزار ما
گفت تا كي در هوس گردي اسير
آب و تاب از سورهٔ اخلاص گير
اينكه در صد سينه پيچد يك نفس
سري از اسرار توحيد است و بس
رنگ او بر كن مثال او شوي
در جهان عكس جمال او شوي
آنكه نام تو مسلمان كرده است
از دوئي سوي يكي آورده است
خويشتن را ترك و افغان خوانده ئي
واي بر تو آنچه بودي مانده ئي
وارهان ناميده را از نامها
ساز با خم در گذر از جامها
اي كه تو رسواي نام افتاده ئي
از درخت خويش خام افتاده ئي
با يكي ساز از دوئي بردار رخت
وحدت خود را مگردان لخت لخت
اي پرستار يكي گر تو توئي
تا كجا باشي سبق خوان دوئي
تو در خود را بخود پوشيده ئي
در دل آور آنچه بر لب چيده ئي
صد ملل از ملتي انگيختي
بر حصار خود شبيخون ريختي
يك شو و توحيد را مشهود كن
غائبش را از عمل موجود كن
لذت ايمان فزايد در عمل
مرده آن ايمان كه نايد در عمل
اي ردايت پردهٔ ناموس ما
تاب تو سرمايهٔ فانوس ما
طينت پاك تو ما را رحمت است
قوت دين و اساس ملت است
كودك ما چون لب از شير تو شست
لااله آموختي او را نخست
مي تراشد مهر تو اطوار ما
فكر ما گفتار ما كردار ما
برق ما كو در سحابت آرميد
بر جبل رخشيد و در صحرا تپيد
اي امين نعمت آئين حق
در نفسهاي تو سوز دين حق
دور حاضر تر فروش و پر فن است
كاروانش نقد دين را رهزن است
كور و يزدان ناشناس ادراك او
ناكسان زنجيري پيچاك او
چشم او بيباك و ناپرواستي
پنجهٔ مژگان او گيراستي
صيد او آزاد خواند خويش را
كشتهٔ او زنده داند خويش را
آب بند نخل جمعيت توئي
حافظ سرمايهٔ ملت توئي
از سر سود و زيان سودا مزن
گام جز بر جادهٔ آبا مزن
هوشيار از دستبرد روزگار
گير فرزندان خود را در كنار
اين چمن زادان كه پر نگشاده اند
ز آشيان خويش دور افتاده اند
فطرت تو جذبه ها دارد بلند
چشم هوش از اسوهٔ زهرا مبند
تا حسيني شاخ تو بار آورد
موسم پيشين بگلزار آورد
مريم از يك نسبت عيسي عزيز
از سه نسبت حضرت زهرا عزيز
نور چشم رحمة للعالمين
آن امام اولين و آخرين
آنكه جان در پيكر گيتي دميد
روزگار تازه آئين آفريد
بانوي آن تاجدار «هل اتي»
مرتضي مشكل گشا شير خدا
پادشاه و كلبه ئي ايوان او
يك حسام و يك زره سامان او
مادر آن مركز پرگار عشق
مادر آن كاروان سالار عشق
آن يكي شمع شبستان حرم
حافظ جمعيت خيرالامم
تا نشيند آتش پيكار و كين
پشت پا زد بر سر تاج و نگين
وان دگر مولاي ابرار جهان
قوت بازوي احرار جهان
در نواي زندگي سوز از حسين
اهل حق حريت آموز از حسين
سيرت فرزند ها از امهات
جوهر صدق و صفا از امهات
مزرع تسليم را حاصل بتول
مادران را اسوهٔ كامل بتول
بهر محتاجي دلش آنگونه سوخت
با يهودي چادر خود را فروخت
نوري و هم آتشي فرمانبرش
گم رضايش در رضاي شوهرش
آن ادب پروردهٔ صبر و رضا
آسيا گردان و لب قرآن سرا
گريه هاي او ز بالين بي نياز
گوهر افشاندي بدامان نماز
اشك او بر چيد جبريل از زمين
همچو شبنم ريخت بر عرش برين
رشتهٔ آئين حق زنجير پاست
پاس فرمان جناب مصطفي است
ورنه گرد تربتش گرديدمي
سجده ها بر خاك او پاشيدمي
قوم تو از رنگ و خون بالاتر است
قيمت يك اسودش صد احمر است
قطرهٔ آب وضوي قنبري
در بها برتر ز خون قيصري
فارغ از باب و ام و اعمام باش
همچو سلمان زادهٔ اسلام باش
نكته ئي اي همدم فرزانه بين
شهد را در خانه هاي لانه بين
قطره ئي از لالهٔ حمراستي
قطره ئي از نرگس شهلاستي
اين نمي گويد كه من از عبهرم
آن نمي گويد من از نيلوفرم
ملت ما شان ابراهيمي است
شهد ما ايمان ابراهيمي است
گر نسب را جزو ملت كرده ئي
رخنه در كار اخوت كرده ئي
در زمين ما نگيرد ريشه ات
هست نا مسلم هنوز انديشه ات
ابن مسعود آن چراغ افروز عشق
جسم و جان او سراپا سوز عشق
سوخت از مرگ برادر سينه اش
آب گرديد از گداز آئينه اش
گريه هاي خويش را پايان نديد
در غمش چون مادران شيون كشيد
« اي دريغا آن سبق خوان نياز
يار من اندر دبستان نياز»
«آه آن سرو سهي بالاي من
در ره عشق نبي همپاي من»
«حيف او محروم دربار نبي
چشم من روشن ز ديدار نبي»
نيست از روم و عرب پيوند ما
نيست پابند نسب پيوند ما
دل به محبوب حجازي بسته ايم
زين جهت با يكدگر پيوسته ايم
رشتهٔ ما يك تولايش بس است
چشم ما را كيف صهبايش بس است
مستي او تا بخون ما دويد
كهنه را آتش زد و نو آفريد
عشق او سرمايهٔ جمعيت است
همچو خون اندر عروق ملت است
عشق در جان و نسب در پيكر است
رشتهٔ عشق از نسب محكم تر است
عشق ورزي از نسب بايد گذشت
هم ز ايران و عرب بايد گذشت
امت او مثل او نور حق است
هستي ما از وجودش مشتق است
«نور حق را كس نجويد زاد و بود
خلعت حق را چه حاجت تار و پود»
هر كه پا در بند اقليم و جد است
بي خبر از لم يلد لم يولد است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد