راهب ديرينه افلاطون حكيم
از گروه گوسفندان قديم
رخش او در ظلمت معقول گم
در كهستان وجود افكنده سم
آنچنان افسون نامحسوس خورد
اعتبار از دست و چشم و گوش برد
گفت سر زندگي در مردن است
شمع را صد جلوه از افسردن است
بر تخيلهاي ما فرمان رواست
جام او خواب آور و گيتي رباست
گوسفندي در لباس آدم است
حكم او بر جان صوفي محكم است
عقل خود را بر سر گردون رساند
عالم اسباب را افسانه خواند
كار او تحليل اجزاي حيات
قطع شاخ سرو رعناي حيات
فكر افلاطون زيان را سود گفت
حكمت او بود را نابود گفت
فطرتش خوابيد و خوابي آفريد
چشم هوش او سرابي آفريد
بسكه از ذوق عمل محروم بود
جان او وارفته ي معدوم بود
منكر هنگامه ي موجود گشت
خالق اعيان نامشهود گشت
زنده جان را عالم امكان خوش است
مرده دل را عالم اعيان خوش است
آهوش بي بهره از لطف خرام
لذت رفتار بر كبكش حرام
شبنمش از طاقت رم بي نصيب
طايرش را سينه از دم بي نصيب
ذوق روئيدن ندارد دانه اش
از طپيدن بي خبر پروانه اش
راهب ما چاره غير از رم نداشت
طاقت غوغاي اين عالم نداشت
دل بسوز شعله ي افسرده بست
نقش آن دنياي افيون خورده بست
از نشيمن سوي گردون پر گشود
باز سوي آشيان نامد فرود
در خم گردون خيال او گم است
من ندانم درد يا خشت خم است
قومها از سكر او مسموم گشت
خفت و از ذوق عمل محروم گشت
مسلم اول شه مردان علي
عشق را سرمايه ي ايمان علي
از ولاي دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام
نرگسم وارفته ي نظاره ام
در خيابانش چو بو آواره ام
زمزم ار جوشد ز خاك من ازوست
مي اگر ريزد ز تاك من ازوست
خاكم و از مهر او آئينه ام
مي توان ديدن نوا در سينه ام
از رخ او فال پيغمبر گرفت
ملت حق از شكوهش فر گرفت
قوت دين مبين فرموده اش
كائنات آئين پذير از دوده اش
مرسل حق كرد نامش بوتراب
حق «يدالله» خواند در ام الكتاب
هر كه داناي رموز زندگيست
سر اسماي علي داند كه چيست
خاك تاريكي كه نام او تن است
عقل از بيداد او در شيون است
فكر گردون رس زمين پيما ازو
چشم كور و گوش ناشنوا ازو
از هوس تيغ دو رو دارد بدست
رهروان را دل برين رهزن شكست
شير حق اين خاك را تسخير كرد
اين گل تاريك را اكسير كرد
مرتضي كز تيغ او حق روشن است
بوتراب از فتح اقليم تن است
مرد كشور گير از كراري است
گوهرش را آبرو خودداري است
هر كه در آفاق گردد بوتراب
باز گرداند ز مغرب آفتاب
هر كه زين بر مركب تن تنگ بست
چون نگين بر خاتم دولت نشست
زير پاش اينجا شكوه خيبر است
دست او آنجا قسيم كوثر است
از خود آگاهي يداللهي كند
از يداللهي شهنشاهي كند
ذات او دروازه ي شهر علوم
زير فرمانش حجاز و چين و روم
حكمران بايد شدن بر خاك خويش
تا مي روشن خوري از تاك خويش
خاك گشتن مذهب پروانگيست
خاك را اب شو كه اين مردانگيست
سنگ شو اي همچو گل نازك بدن
تا شوي بنياد ديوار چمن
از گل خود آدمي تعمير كن
آدمي را عالمي تعمير كن
گر بنا سازي نه ديوار و دري
خشت از خاك تو بندد ديگري
اي ز جور چرخ ناهنجار تنگ
جام تو فريادي بيداد سنگ
ناله و فرياد و ماتم تا كجا؟
سينه كوبيهاي پيهم تا كجا؟
در عمل پوشيده مضمون حيات
لذت تخليق قانون حيات
خيز و خلاق جهان تازه شو
شعله در بر كن خليل آوازه شو
با جهان نامساعد ساختن
هست در ميدان سپر انداختن
مرد خودداري كه باشد پخته كار
با مزاج او بسازد روزگار
گر نسازد با مزاج او جهان
مي شود جنگ آزما با آسمان
بر كند بنياد موجودات را
مي دهد تركيب نو ذرات را
گردش ايام را برهم زند
چرخ نيلي فام را برهم زند
مي كند از قوت خود آشكار
روزگار نو كه باشد سازگار
در جهان نتوان اگر مردانه زيست
همچو مردان جانسپردن زندگيست
آزمايد صاحب قلب سليم
زور خود را از مهمات عظيم
عشق با دشوار ورزيدن خوشست
چون خليل از شعله گلچيدن خوشست
ممكنات قوت مردان كار
گردد از مشكل پسندي آشكار
حربه ي دون همتان كين است و بس
زندگي را اين يك آئين است و بس
زندگاني قوت پيداستي
اصل او از ذوق استيلاستي
عفو بيجا سردي خون حيات
سكته ئي در بيت موزون حيات
هر كه در قعر مذلت مانده است
ناتواني را قناعت خوانده است
ناتواني زندگي را رهزن است
بطنش از خوف و دروغ آبستن است
از مكارم اندرون او تهي است
شيرش از بهر ذمائم فربهي است
هوشيار اي صاحب عقل سليم
در كمينها مي نشيند اين غنيم
گر خردمندي فريب او مخود
مثل حر با هر زمان رنگش دگر
شكل او اهل نظر نشناختند
پرده ها بر روي او انداختند
گاه او را رحم و نرمي پرده دار
گاه مي پوشد رداي انكسار
گاه او مستور در مجبوري است
گاه پنهان در ته معذوري است
چهره در شكل تن آساني نمود
دل ز دست صاحب قوت ربود
با توانائي صداقت توأم است
گر خود آگاهي همين جام جم است
زندگي كشت است و حاصل قوتست
شرح رمز حق و باطل قوتست
مدعي گر مايه دار از قوت است
دعوي او بي نياز از حجت است
باطل از قوت پذيرد شان حق
خويش را حق داند از بطلان حق
از كن او زهر كوثر مي شود
خير را گويد شري ، شر مي شود
اي ز آداب امانت بيخبر
از دو عالم خويش را بهتر شمر
از رموز زندگي آگاه شو
ظالم و جاهل ز غير الله شو
چشم و گوش و لب گشا اي هوشمند
گر نبيني راه حق بر من بخند
خدمت و محنت شعار اشتر است
صبر و استقلال كار اشتر است
گام او در راه كم غوغا ستي
كاروان را زورق صحرا ستي
نقش پايش قسمت هر بيشه ئي
كم خور و كم خواب و محنت پيشه ئي
مست زير بار محمل مي رود
پاي كوبان سوي منزل مي رود
سر خوش از كيفيت رفتار خويش
در سفر صابر تر از اسوار خويش
تو هم از بار فرائض سر متاب
بر خوري از «عنده حسن المآب»
در اطاعت كوش اي غفلت شعار
مي شود از جبر پيدا اختيار
ناكس از فرمان پذيري كس شود
آتش ار باشد ز طغيان خس شود
هر كه تسخير مه و پروين كند
خويش را زنجيري آئين كند
باد را زندان گل خوشبو كند
قيد بو را نافه ي آهو كند
مي زند اختر سوي منزل قدم
پيش آئيني سر تسليم خم
سبزه بر دين نمو روئيده است
پايمال از ترك آن گرديده است
لاله پيهم سوختن قانون او
بر جهد اندر رگ او خون او
قطره ها درياست از آئين وصل
ذره ها صحراست از آئين وصل
باطن هر شي ز آئيني قوي
تو چرا غافل ازين سامان روي
باز اي آزاد دستور قديم
زينت پا كن همان زنجير سيم
شكوه سنج سختي آئين مشو
از حدود مصطفي بيرون مرو
«مرحله دوم ضبط نفس»
نفس تو مثل شتر خود پرور است
خود پرست و خود سوار و خود سر است
مرد شو آور زمام او بكف
تا شوي گوهر اگر باشي خزف
هر كه بر خود نيست فرمانش روان
مي شود فرمان پذير از ديگران
طرح تعمير تو از گل ريختند
با محبت خوف را آميختند
خوف دنيا ، خوف عقبي ، خوف جان
خوف آلام زمين و آسمان
حب مال و دولت و حب وطن
حب خويش و اقربا و حب زن
امتزاج ماء و طين تن پرور است
كشته ي فحشا هلاك منكر است
تا عصائي لا اله داري بدست
هر طلسم خوف را خواهي شكست
هر كه حق باشد چو جان اندر تنش
خم نگردد پيش باطل گردنش
خوف را در سنيهٔ او راه نيست
خاطرش مرعوب غير الله نيست
هر كه در اقليم لا آباد شد
فارغ از بند زن و اولاد شد
مي كند از ماسوي قطع نظر
مي نهد ساطور بر حلق پسر
با يكي مثل هجوم لشكر است
جان بچشم او ز باد ارزان تر است
لا اله باشد صدف گوهر نماز
قلب مسلم را حج اصغر نماز
در كف مسلم مثال خنجر است
قاتل فحشا و بغي و منكر است
روزه بر جوع و عطش شبخون زند
خيبر تن پروري را بشكند
مؤمنان را فطرت افروز است حج
هجرت آموز و وطن سوزست حج
طاعتي سرمايه ي جمعيتي
ربط اوراق كتاب ملتي
حب دولت را فنا سازد زكوة
هم مساوات آشنا سازد زكوة
دل ز «حتي تنفقوا» محكم كند
زر فزايد الفت زر كم كند
اين همه اسباب استحكام تست
پخته ي محكم اگر اسلام تست
اهل قوت شو ز ورد يًا قوي»
تا سوار اشتر خاكي شوي
«مرحله سوم نيابت الهي»
گر شتر باني جهانباني كني
زيب سر تاج سليماني كني
تا جهان باشد جهان آرا شوي
تاجدار ملك «لايبلي» شوي
نايب حق در جهان بودن خوش است
بر عناصر حكمران بودن خوش است
نايب حق همچو جان عالم است
هستي او ظل اسم اعظم است
از رموز جزو و كل آگه بود
در جهان قائم بامرالله بود
خيمه چون در وسعت عالم زند
اين بساط كهنه را برهم زند
فطرتش معمور و مي خواهد نمود
عالمي ديگر بيارد در وجود
صد جهان مثل جهان جزو وكل
رويد از كشت خيال او چو گل
پخته سازد فطرت هر خام را
از حرم بيرون كند اصنام را
نغمه زا تار دل از مضراب او
بهر حق بيداري او خواب او
شيب را آموزد آهنگ شباب
مي دهد هر چيز را رنگ شباب
نوع انسان را بشير و هم نذير
هم سپاهي هم سپهگر هم امير
مدعاي «علم الاسما» ستي
سر «سبحان الذي اسرا» ستي
از عصا دست سفيدش محكم است
قدرت كامل بعلمش توأم است
چون عنا گيرد بدست آن شهسوار
تيز تر گردد سمند روزگار
خشك سازد هيبت او نيل را
مي برد از مصر اسرائيل را
از قم او خيزد اندر گور تن
مرده جانها چون صنوبر در چمن
ذات او توجيه ذات عالم است
از جلال او نجات عالم است
ذره خورشيد آشنا از سايه اش
قيمت هستي گران از مايه اش
زندگي بخشد ز اعجاز عمل
مي كند تجديد انداز عمل
جلوه ها خيزد ز نقش پاي او
صد كليم آواره ي سيناي او
زندگي را مي كند تفسير نو
مي دهد اين خواب را تعبير نو
هستئي مكنون او راز حيات
نغمه ي نشينده ي ساز حيات
طبع مضمون بند فطرت خون شود
تا دو بيت ذات او موزون شود
مشت خاك ما سر گردون رسيد
زين غبار آن شهسوار آيد پديد
خفته در خاكستر امروز ما
شعله ي فرداي عالم سوز ما
غنچه ي ما گلستان در دامن است
چشم ما از صبح فردا روشن است
اي سوار اشهب دوران بيا
اي فروغ ديده ي امكان بيا
رونق هنگامه ي ايجاد شو
در سواد ديده ها آباد شو
شورش اقوام را خاموش كن
نغمه ي خود را بهشت گوش كن
خيز و قانون اخوت ساز ده
جام صهباي محبت باز ده
باز در عالم بيار ايام صلح
جنگجويان را بده پيغام صلح
نوع انسان مزرع و تو حاصلي
كاروان زندگي را منزلي
ريخت از جور خزان برگ شجر
چون بهاران بر رياض ما گذر
سجده هاي طفلك و برنا و پير
از جبين شرمسار ما بگير
از وجود تو سرافرازيم ما
پس بسوز اين جهان سازيم ما
از حقيقت باز بگشايم دري
با تو مي گويم حديث ديگري
گفت با الماس در معدن ، زغال
اي امين جلوه هاي لازوال
همدميم و هست و بود ما يكيست
در جهان اصل وجود ما يكيست
من بكان ميرم ز درد ناكسي
تو سر تاج شهنشاهان رسي
قدر من از بد گلي كمتر ز خاك
از جمال تو دل آئينه چاك
روشن از تاريكي من مجمر است
پس كمال جوهرم خاكستر است
پشت پا هر كس مرا بر سر زند
بر متاع هستيم اخگر زند
بر سروسامان من بايد گريست
برگ و ساز هستيم داني كه چيست؟
موجه ي دودي بهم پيوسته ئي
مايه دار يك شرار جسته ئي
مثل انجم روي تو هم خوي تو
جلوه ها خيزد ز هر پهلوي تو
گاه نور ديده ي قيصر شوي
گاه زيب دسته ي خنجر شوي
گفت الماس اي رفيق نكته بين
تيره خاك از پختگي گردد نگين
تا به پيرامون خود در جنگ شد
پخته از پيكار مثل سنگ شد
پيكرم از پختگي ذوالنور شد
سينه ام از جلوه ها معمور شد
خوار گشتي از وجود خام خويش
سوختي از نرمي اندام خويش
فارغ از خوف و غم و وسواس باش
پخته مثل سنگ شو الماس باش
مي شود از وي دو عالم مستنير
هر كه باشد سخت كوش و سختگير
مشت خاكي اصل سنگ اسود است
كو سر از جيب حرم بيرون زد است
رتبه اش از طور بالا تر شد است
بوسه گاه اسود و احمر شد است
در صلابت آبروي زندگي است
ناتواني ، ناكسي ناپختگي است
طايري از تشنگي بيتاب بود
در تن او دم مثال موج دود
ريزه ي الماس در گلزار ديد
تشنگي نظاره ي آب آفريد
از فريب ريزه ي خورشيد تاب
مرغ نادان سنگ را پنداشت آب
مايه اندوز نم از گوهر نشد
زد برو منقار و كامش تر نشد
گفت الماس اي گرفتار هوس
تيز بر من كرده منقار هوس
قطره ي آبي نيم ساقي نيم
من براي ديگران باقي نيم
قصد آزارم كني ديوانه ئي
از حيات خود نما بيگانه ئي
آب من منقار مرغان بشكند
آدمي را گوهر جان بشكند
طاير از الماس كام دل نيافت
روي خويش از ريزه ي تابنده تافت
حسرت اندر سينه اش آباد گشت
در گلوي او نوا فرياد گشت
قطره ي شبنم سر شاخ گلي
تافت مثل اشك چشم بلبلي
تاب او محو سپاس آفتاب
لرزه بر تن از هراس آفتاب
كوكب رم خوي گردون زاده ئي
يكدم از ذوق نمود استاده ئي
صد فريب از غنچه و گل خورده ئي
بهره ئي از زندگي نا برده ئي
مثل اشك عاشق دلداده ئي
زيب مژگاني چكيد آماده ئي
مرغ مضطر زير شاخ گل رسيد
در دهانش قطره ي شبنم چكيد
اي كه مي خواهي ز دشمن جان بري
از تو پرسم قطره ئي يا گوهري؟
چون ز سوز تشنگي طاير گداخت
از حيات ديگري سرمايه ساخت
قطره سخت اندام و گوهر خو نبود
ريزه ي الماس بود و او نبود
غافل از حفظ خودي يك دم مشو
ريزه ي الماس شو شبنم مشو
پخته فطرت صورت كهسار باش
حامل صد ابر دريا بار باش
خويش را درياب از ايجاب خويش
سيم شو از بستن سيماب خويش
نغمه ئي پيدا كن از تار خودي
آشكارا ساز اسرار خودي
سيد هجوير مخدوم امم
مرقد او پير سنجر را حرم
بند هاي كوهسار آسان گسيخت
در زمين هند تخم سجده ريخت
عهد فاروق از جمالش تازه شد
حق ز حرف او بلند آوازه شد
پاسبان عزت ام الكتاب
از نگاهش خانه ي باطل خراب
خاك پنجاب از دم او زنده گشت
صبح ما از مهر او تابنده گشت
عاشق و هم قاصد طيار عشق
از جبينش آشكار اسرار عشق
داستاني از كمالش سر كنم
گلشني در غنچه ئي مضمر كنم
نوجواني قامتش بالا چو سرو
وارد لاهور شد از شهر مرو
رفت پيش سيد والا جناب
تا ربايد ظلمتش را آفتاب
گفت «محصور صف اعداستم
درميان سنگها ميناستم
با من آموز اي شه گردون مكان
زندگي كردن ميان دشمنان»
پير دانائي كه در ذاتش جمال
بسته پيمان محبت با جلال
گفت «اي نامحرم از راز حيات
غافل از انجام و آغاز حيات
فارغ از انديشه ي اغيار شو
قوت خوابيده ئي بيدار شو
سنگ چون بر خود گمان شيشه كرد
شيشه گرديد و شكستن پيشه كرد
ناتوان خود را اگر رهرو شمرد
نقد جان خويش با رهزن سپرد
تا كجا خود را شماري ماء و طين
از گل خود شعله ي طور آفرين
با عزيزان سرگران بودن چرا
شكوه سنج دشمنان بودن چرا
راست مي گويم عدو هم يار تست
هستي او رونق بازار تست
هر كه داناي مقامات خودي است
فضل حق داند اگر دشمن قوي است
كشت انسان را عدو باشد سحاب
ممكناتش را برانگيزد ز خواب
سنگ ره آبست اگر همت قويست
سيل را پست و بلند جاده چيست؟
سنگ ره گردد فسان تيغ عزم
قطع منزل امتحان تيغ عزم
مثل حيوان خوردن ، آسودن چسود
گر بخود محكم نه ئي بودن چسود
خويش را چون از خودي محكم كني
تو اگر خواهي جهان برهم كني
گر فنا خواهي ز خود آزاد شو
گر بقا خواهي بخود آباد شو
چيست مردن از خودي غافل شدن
تو چه پنداري فراق جان و تن
در خودي كن صورت يوسف ، مقام
از اسيري تا شهنشاهي خرام
از خودي انديش و مرد كار شو
مرد حق شو حامل اسرار شو
شرح راز از داستانها مي كنم
غنچه از زور نفس وا مي كنم
«خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران»
اي كه مثل گل ز گل باليدهاي
تو هم از بطن خودي زائيدهاي
از خودي مگذر بقا انجام باش
قطرهاي مي باش و بحر آشام باش
تو كه از نور خودي تابندهاي
گر خودي محكم كني پايندهاي
سود در جيب همين سوداستي
خواجگي از حفظ اين كالاستي
هستي و از نيستي ترسيدهاي
اي سرت گردم غلط فهميدهاي
چون خبر دارم ز ساز زندگي
با تو گويم چيست راز زندگي
غوطه در خود صورت گوهر زدن
پس ز خلوت گاه خود سر بر زدن
زير خاكستر شرار اندوختن
شعله گرديدن نظرها سوختن
خانه سوز محنت چل ساله شو
طوف خود كن شعله ي جواله شو
زندگي از طوف ديگر رستن است
خويش را بيت الحرم دانستن است
پر زن و از جذب خاك آزاد باش
همچو طاير ايمن از افتاد باش
تو اگر طاير نهاي اي هوشمند
بر سر غار آشيان خود مبند
اي كه باشي در پي كسب علوم
با تو مي گويم پيام پير روم
«علم را بر تن زني ماري بود
علم را بر دل زني ياري بود»
آگهي از قصه ي آخوند روم
آنكه داد اندر حلب درس علوم
پاي در زنجير توجيهات عقل
كشتيش طوفاني «ظلمات» عقل
موسي بيگانه ي سيناي عشق
بيخبر از عشق و از سوداي عشق
از تشكك گفت و از اشراق گفت
وز حكم صد گوهر تابنده سفت
عقده هاي قول مشائين گشود
نور فكرش هر خفي را وانمود
گرد و پيشش بود انبار كتب
بر لب او شرح اسرار كتب
پير تبريزي ز ارشاد كمال
جست راه مكتب ملا جلال
گفت اين غوغا و قيل و قال چيست
اين قياس و وهم و استدلال چيست
مولوي فرمود نادان لب ببند
بر مقالات خردمندان مخند
پاي خويش از مكتبم بيرون گذار
قيل و قال است اين ترا با وي چه كار
قال ما از فهم تو بالاتر است
شيشه ي ادراك را روشنگر است
سوز شمس از گفته ي ملا فزود
آتشي از جان تبريزي گشود
بر زمين برق نگاه او فتاد
خاك از سوز دم او شعله زاد
آتش دل خرمن ادراك سوخت
دفتر آن فلسفي را پاك سوخت
مولوي بيگانه از اعجاز عشق
ناشناس نغمه هاي ساز عشق
گفت اين آتش چسان افروختي
دفتر ارباب حكمت سوختي
گفت شيخ اي مسلم زنار دار
ذوق و حال است اين ترا با وي چه كار
حال ما از فكر تو بالاتر است
شعله ي ما كيمياي احمر است
ساختي از برف حكمت ساز و برگ
از سحاب فكر تو بارد تگرگ
آتشي افروز از خاشاك خويش
شعلهاي تعمير كن از خاك خويش
علم مسلم كامل از سوز دل است
معني اسلام ترك آفل است
چون ز بند آفل ابراهيم رست
در ميان شعله ها نيكو نشست
علم حق را در قفا انداختي
بهر ناني نقد دين در باختي
گرم رو در جستجوي سرمهاي
واقف از چشم سياه خود نهاي
آب حيوان از دم خنجر طلب
از دهان اژدها كوثر طلب
سنگ اسود از در بتخانه خواه
نافه ي مشك از سگ ديوانه خواه
سوز عشق از دانش حاضر مجوي
كيف حق از جام اين كافر مجوي
مدتي محو تك و دو بوده ام
رازدان دانش نو بوده ام
باغبانان امتحانم كرده اند
محرم اين گلستانم كرده اند
گلستاني لاله زار عبرتي
چون گل كاغذ سراب نكهتي
تا ز بند اين گلستان رسته ام
آشيان بر شاخ طوبي بسته ام
دانش حاضر حجاب اكبر است
بت پرست و بت فروش و بتگر است
پا بزندان مظاهر بستهاي
از حدود حس برون نا جستهاي
در صراط زندگي از پا فتاد
بر گلوي خويشتن خنجر نهاد
آتشي دارد مثال لاله سرد
شعلهاي دارد مثال ژاله سرد
فطرتش از سوز عشق آزاد ماند
در جهان جستجو ناشاد ماند
عشق افلاطون علت هاي عقل
به شود از نشترش سوداي عقل
جمله عالم ساجد و مسجود عشق
سومنات عقل را محمود عشق
اين مي ديرينه در ميناش نيست
شور «يارب» ، قسمت شبهاش نيست
قيمت شمشاد خود نشناختي
سرو ديگر را بلند انداختي
مثل ني خود را ز خود كردي تهي
بر نواي ديگران دل مي نهي
اي گداي ريزهاي از خوان غير
جنس خود مي جوئي از دكان غير
بزم مسلم از چراغ غير سوخت
مسجد او از شرار دير سوخت
از سواد كعبه چون آهو رميد
ناوك صياد پهلويش دريد
شد پريشان برگ گل چون بوي خويش
اي ز خود رم كرده باز آ سوي خويش
اي امين حكمت ام الكتاب
وحدت گمگشته ي خود بازياب
ما كه دربان حصار ملتيم
كافر از ترك شعار ملتيم
ساقي ديرينه را ساغر شكست
بزم رندان حجازي بر شكست
كعبه آباد است از اصنام ما
خنده زن كفر است بر اسلام ما
شيخ در عشق بتان اسلام باخت
رشته ي تسبيح از زنار ساخت
پير ها پير از بياض مو شدند
سخره بهر كودكان كو شدند
دل ز نقش لااله بيگانهاي
از صنم هاي هوس بتخانهاي
مي شود هر مو درازي خرقه پوش
آه ازين سوداگران دين فروش
با مريدان روز و شب اندر سفر
از ضرورت هاي ملت بي خبر
ديده ها بي نور مثل نرگس اند
سينه ها از دولت دل مفلس اند
واعظان هم صوفيان منصب پرست
اعتبار ملت بيضا شكست
واعظ ما چشم بر بتخانه دوخت
مفتي دين مبين فتوي فروخت
چيست ياران بعد ازين تدبير ما
رخ سوي ميخانه دارد پير ما
قلب را از صبغة الله رنگ ده
عشق را ناموس و نام و ننگ ده
طبع مسلم از محبت قاهر است
مسلم ار عاشق نباشد كافر است
تابع حق ديدنش نا ديدنش
خوردنش ، نوشيدنش ، خوابيدنش
در رضايش مرضي حق گم شود
«اين سخن كي باور مردم شود»
خيمه در ميدان الا الله زدست
در جهان شاهد علي الناس آمدست
شاهد حالش نبي انس و جان
شاهدي صادق ترين شاهدان
قال را بگذار و باب حال زن
نور حق بر ظلمت اعمال زن
در قباي خسروي درويش زي
ديده بيدار و خدا انديش زي
قرب حق از هر عمل مقصود دار
تا ز تو گردد جلالش آشكار
صلح ، شر گردد چو مقصود است غير
گر خدا باشد غرض جنگ است خير
گر نگردد حق ز تيغ ما بلند
جنگ باشد قوم را ناارجمند
حضرت شيخ ميانمير ولي
هر خفي از نور جان او جلي
بر طريق مصطفي محكم پئي
نغمه ي عشق و محبت را نئي
تربتش ايمان خاك شهر ما
مشعل نور هدايت بهر ما
بر در او جبه فرسا آسمان
از مريدانش شه هندوستان
شاه تخم حرص در دل كاشتي
قصد تسخير ممالك داشتي
از هوس آتش بجان افروختي
تيغ را «هل من مزيد» آموختي
در دكن هنگامه ها بسيار بود
لشكرش در عرصه ي پيكار بود
رفت پيش شيخ گردون پايه ئي
تا بگيرد از دعا سرمايه ئي
مسلم از دنيا سوي حق رم كند
از دعا تدبير را محكم كند
شيخ از گفتار شه خاموش ماند
بزم درويشان سراپا گوش ماند
تا مريدي سكه سيمين بدست
لب گشود و مهر خاموشي شكست
گفت اين نذر حقير از من پذير
اي ز حق آوارگان را دستگير
غوطه ها زد در خوي محنت تنم
تا گره زد درهمي را دامنم
گفت شيخ اين زر حق سلطان ماست
آنكه در پيراهن شاهي گداست
حكمران مهر و ماه و انجم است
شاه ما مفلس ترين مردم است
ديده بر خوان اجانب دوخت است
آتش جوعش جهاني سوخت است
قحط و طاعون تابع شمشير او
عالمي ويرانه از تعمير او
خلق در فرياد از ناداريش
از تهيدستي ضعيف آزاريش
سطوتش اهل جهان را دشمن است
نوع انسان كاروان ، او رهزن است
از خيال خود فريب و فكر خام
مي كند تاراج را تسخير نام
عسكر شاهي و افواج غنيم
هر دو از شمشير جوع او دو نيم
آتش جان گدا جوع گداست
جوع سلطان ملك و ملت را فناست
هر كه خنجر بهر غير الله كشيد
تيغ او در سينه ي او آرميد
در بنارس برهمندي محترم
سر فرو اندر يم بود و عدم
بهره ي وافر ز حكمت داشتي
با خدا جويان ارادت داشتي
ذهن او گيرا و ندرت كوش بود
با ثريا عقل او همدوش بود
آشيانش صورت عنقا بلند
مهر و مه بر شعله ي فكرش سپند
مدتي ميناي او در خون نشست
ساقي حكمت بجامش مي نبست
در رياض علم و دانش دام چيد
چشم دامش طاير معني نديد
ناخن فكرش بخون آلوده ماند
عقده ي بود و عدم نگشوده ماند
آه بر لب شاهد حرمان او
چهره غماز دل حيران او
رفت روزي نزد شيخ كاملي
آنكه اندر سينه پروردي دلي
گوش بر گفتار آن فرزانه داد
بر لب خود مهر خاموشي نهاد
گفت شيخ اي طائف چرخ بلند
اندكي عهد وفا با خاك بند
تا شدي آواره ي صحرا و دشت
فكر بيباك تو از گردون گذشت
با زمين در ساز اي گردون نورد
در تلاش گوهر انجم مگرد
من نگويم از بتان بيزار شو
كافري شايسته ي زنار شو
اي امانت دار تهذيب كهن
پشت پا بر مسلك آبا مزن
گر ز جمعيت حيات ملت است
كفر هم سرمايه ي جمعيت است
تو كه هم در كافري كامل نه ئي
در خور طوف حريم دل نه ئي
مانده ايم از جاده ي تسليم دور
تو ز آزر من ز ابراهيم دور
قيس ما سودائي محمل نشد
در جنون عاشقي كامل نشد
مرد چون شمع خودي اندر وجود
از خيال آسمان پيما چه سود
آب زد در دامن كهسار چنگ
گفت روزي با هماله رود گنگ
اي ز صبح آفرينش يخ بدوش
پيكرت از رودها زنار پوش
حق ترا با آسمان همراز ساخت
پات محروم خرام ناز ساخت
طاقت رفتار از پايت ربود
اين وقار و رفعت و تمكين چه سود
زندگاني از خرام پيهم است
برگ و ساز هستي موج از رم است
كوه چون اين طعنه از دريا شنيد
هم چو بحر آتش از كين بر دميد
گفت اي پهناي تو آئينه ام
چون تو صد دريا درون سينه ام
اين خرام ناز سامان فناست
هر كه از خود رفت شايان فناست
از مقام خود نداري آگهي
بر زيان خويش نازي ابلهي
اي ز بطن چرخ گردان زاده ئي
از تو بهتر ساحل افتاده ئي
هستي خود نذر قلزم ساختي
پيش رهزن نقد جان انداختي
همچو گل در گلستان خوددار شو
بهر نشر بو پي گلچين مرو
زندگي بر جاي خود باليدن است
از خيابان خودي گل چيدن است
قرنها بگذشت و من پا در گلم
تو گمان داري كه دور از منزلم
هستيم باليد و تا گردون رسيد
زير دامانم ثريا آرميد
هستي تو بي نشان در قلزم است
ذروه ي من سجده گاه انجم است
چشم من بيناي اسرار فلك
آشنا گوشم ز پرواز ملك
تا ز سوز سعي پيهم سوختم
لعل و الماس و گهر اندوختم
«در درونم سنگ و اندر سنگ نار
آب را بر نار من نبود گذار»
قطره ئي؟ خود را بپاي خود مريز
در تلاطم كوش و با قلزم ستيز
آب گوهر خواه و گوهر ريزه شو
بهر گوش شاهدي آويزه شو
يا خود افزا شو سبك رفتار شو
ابر برق انداز و دريا بار شو
از تو قلزم گديه ي طوفان كند
شكوه ها از تنگي دامان كند
كمتر از موجي شمارد خويش را
پيش پاي تو گذارد خويش را
اي چو جان اندر وجود عالمي
جان ما باشي و از ما مي رمي
نغمه از فيض تو در عود حيات
موت در راه تو محسود حيات
باز تسكين دل ناشاد شو
باز اندر سينه ها آباد شو
باز از ما خواه ننگ و نام را
پخته تر كن عاشقان خام را
از مقدر شكوه ها داريم ما
نرخ تو بالا و ناداريم ما
از تهيدستان رخ زيبا مپوش
عشق سلمان و بلال ارزان فروش
چشم بيخواب و دل بيتاب ده
باز ما را فطرت سيماب ده
آيتي بمنا ز آيات مبين
تا شود اعناق اعدا خاضعين
كوه آتش خيز كن اين كاه را
ز آتش ما سوز غير الله را
رشته ي وحدت چو قوم از دست داد
صد گره بر روي كار ما فتاد
ما پريشان در جهان چون اختريم
همدم و بيگانه از يكديگريم
باز اين اوراق را شيرازه كن
باز آئين محبت تازه كن
باز ما را بر همان خدمت گمار
كار خود با عاشقان خود سپار
رهروان را منزل تسليم بخش
قوت ايمان ابراهيم بخش
عشق را از شغل لا آگاه كن
آشناي رمز الاالله كن
منكه بهر ديگران سوزم چو شمع
بزم خود را گريه آموزم چو شمع
يارب آن اشكي كه باشد دلفروز
بيقرار و مضطر و آرام سوز
كارمش در باغ و رويد آتشي
از قباي لاله شويد آتشي
دل بدوش و ديده بر فرداستم
در ميان انجمن تنها ستم
«هر كسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من»
در جهان يارب نديم من كجاست
نخل سينايم كليم من كجاست
ظالمم بر خود ستم ها كرده ام
شعله ئي را در بغل پرورده ام
شعله ئي غارت گر سامان هوش
آتشي افكنده در دامان هوش
عقل را ديوانگي آموخته
علم را سامان هستي سوخته
آفتاب از سوز او گردون مقام
برقها اندر طواف او مدام
همچو شبنم ديده ي گريان شدم
تا امين آتش پنهان شدم
شمع را سوز عيان آموختم
خود نهان از چشم عالم سوختم
شعله ها آخر ز هر مويم دميد
از رگ انديشه ام آتش چكيد
عندليبم از شرر ها دانه چيد
نغمه ي آتش مزاجي آفريد
سينه ي عصر من از دل خالي است
مي تپد مجنون كه محمل خالي است
شمع را تنها تپيدن سهل نيست
آه يك پروانه ي من اهل نيست
انتظار غمگساري تا كجا
جستجوي راز داري تا كجا
اي ز رويت ماه و انجم مستنير
آتش خود را ز جانم باز گير
اين امانت بازگير از سينه ام
خار جوهر بركش از آئينه ام
يا مرا يك همدم ديرينه ده
عشق عالم سوز را آئينه ده
موج در بحر است هم پهلوي موج
هست با همدم تپيدن خوي موج
بر فلك كوكب نديم كوكبست
ماه تابان سر بزانوي شب است
روز پهلوي شب يلدا زند
خويش را امروز بر فردا زند
هستي جوئي بجوئي گم شود
موجه ي بادي ببوئي گم شود
هست در هر گوشه ي ويرانه رقص
مي كند ديوانه با ديوانه رقص
گرچه تو در ذات خود يكتاستي
عالمي از بهر خويش آراستي
من مثال لاله ي صحراستم
درميان محفلي تنهاستم
خواهم از لطف تو ياري همدمي
از رموز فطرت من محرمي
همدمي ديوانه ئي فرزانه ئي
از خيال اين و آن بيگانه ئي
تا بجان او سپارم هوي خويش
باز بينم در دل او روي خويش
سازم از مشت گل خود پيكرش
هم صنم او را شوم هم آزرش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد