زروان كه روح زمان و مكان است مسافر را بسياحت عالم علوي ميبرد

۳۴ بازديد


از كلامش جان من بيتاب شد
در تنم هر ذره چون سيماب شد
ناگهان ديدم ميان غرب و شرق
آسمان در يك سحاب نور غرق
زان سحاب افرشته ئي آمد فرود
با دو طلعت اين چو آتش آن چو دود
آن چو شب تاريك و اين روشن شهاب
چشم اين بيدار و چشم آن بخواب
بال او را رنگهاي سرخ و زرد
سبز و سيمين و كبود و لاجورد
چون خيال اندر مزاج او رمي
از زمين تا كهكشان او را دمي
هر زمان او را هواي ديگري
پر گشادن در فضاي ديگري
گفت «زروانم جهان را قاهرم
هم نهانم از نگه هم ظاهرم
بسته هر تدبير با تقدير من
ناطق و صامت همه نخچير من
غنچه اندر شاخ مي بالد ز من
مرغك اندر آشيان نالد ز من
دانه از پرواز من گردد نهال
هر فراق از فيض من گردد وصال
هم عتابي هم خطابي آورم
تشنه سازم تا شرابي آورم
من حياتم من مماتم من نشوز
من حساب و دوزخ و فردوس و حور
آدم و افرشته در بند من است
عالم شش روزه فرزند من است
هر گلي كز شاخ مي چيني منم
ام هر چيزي كه مي بيني منم
در طلسم من اسير است اين جهان
از دمم هر لحظه پير است اين جهان
لي مع الله هر كه را در دل نشست
آن جوانمردي طلسم من شكست
گر تو خواهي من نباشم در ميان
لي مع الله باز خوان از عين جان»
در نگاه او نميدانم چه بود
از نگاهم اين كهن عالم ربود
يا نگاهم بر دگر عالم گشود
يا دگرگون شد همان عالم كه بود
مردم اندر كائنات رنگ و بو
زادم اندر عالم بي هاي و هو
رشتهٔ من زان كهن عالم گسست
يك جهان تازه ئي آمد بدست
از زيان عالمي جانم تپيد
تا دگر عالم ز خاكم بر دميد
تن سبك تر گشت و جان سيار تر
چشم دل بيننده و بيدار تر
پردگي ها بي حجاب آمد پديد
نغمهٔ انجم بگوش من رسيد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد