سبز بادا خاك پاك شافعي
عالمي سر خوش ز تاك شافعي
فكر او كوكب ز گردون چيده است
سيف بران وقت را ناميده است
من چه گويم سر اين شمشير چيست
آب او سرمايه دار از زندگيست
صاحبش بالاتر از اميد و بيم
دست او بيضا تر از دست كليم
سنگ از يك ضربت او تر شود
بحر از محرومي نم بر شود
در كف موسي همين شمشير بود
كار او بالاتر از تدبير بود
سينه ي درياي احمر چاك كرد
قلزمي را خشك مثل خاك كرد
پنجه ي حيدر كه خيبر گير بود
قوت او از همين شمشير بود
گردش گردون گردان ديدني است
انقلاب روز و شب فهميدني است
اي اسير دوش و فردا در نگر
در دل خود عالم ديگر نگر
در گل خود تخم ظلمت كاشتي
وقت را مثل خطي پنداشتي
باز با پيمانه ي ليل و نهار
فكر تو پيمود طول روزگار
ساختي اين رشته را زنار دوش
گشته ئي مثل بتان باطل فروش
كيميا بودي و مشت گل شدي
سر حق زائيدي و باطل شدي
مسلمي؟ آزاد اين زنار باش
شمع بزم ملت احرار باش
تو كه از اصل زمان آگه نه ئي
از حيات جاودان آگه نه ئي
تا كجا در روز و شب باشي اسير
رمز وقت از «لي مع الله» ياد گير
اين و آن پيداست از رفتار وقت
زندگي سريست از اسرار وقت
اصل وقت از گردش خورشيد نيست
وقت جاويد است و خور جاويد نيست
عيش و غم عاشور و هم عيد است وقت
سر تاب ماه و خورشيد است وقت
وقت را مثل مكان گسترده ئي
امتياز دوش و فردا كرده ئي
اي چو بو رم كرده از بستان خويش
ساختي از دست خود زندان خويش
وقت ما كو اول و آخر نديد
از خيابان ضمير ما دميد
زنده از عرفان اصلش زنده تر
هستي او از سحر تابنده تر
زندگي از دهر و دهر از زندگي است
«لاتسبوالدهر» فرمان نبي است
نكته اي مي گويمت روشن چو در
تا شناسي امتياز عبد و حر
عبد گردد ياوه در ليل و نهار
در دل حر ياوه گردد روزگار
عبد از ايام مي باند كفن
روز و شب را مي تند بر خويشتن
مرد حر خود را ز گل بر مي كند
خويش را بر روزگاران مي تند
عبد چون طاير بدام صبح و شام
لذت پرواز بر جانش حرام
سينه ي آزاده ي چابك نفس
طاير ايام را گردد قفس
عبد را تحصيل حاصل فطرت است
واردات جان او بي ندرت است
از گران خيزي مقام او همان
ناله هاي صبح و شام او همان
دمبدم نو آفريني كار حر
نغمه پيهم تازه ريزد تار حر
فطرتش زحمت كش تكرار نيست
جاده ي او حلقه ي پرگار نيست
عبد را ايام زنجير است و بس
بر لب او حرف تقدير است و بس
همت حر با قضا گردد مشير
حادثات از دست او صورت پذير
رفته و آينده در موجود او
ديرها آسوده اندر زود او
آمد از صوت و صدا پاك اين سخن
در نمي آيد به ادراك اين سخن
گفتم و حرفم ز معني شرمسار
شكوه ي معني كه با حرفم چه كار
زنده معني چون به حرف آمد بمرد
از نفس هاي تو نار او فسرد
نكته ي غيب و حضور اندر دل است
رمز ايام و مرور اندر دل است
نغمه ي خاموش دارد ساز وقت
غوطه در دل زن كه بيني راز وقت
ياد ايامي كه سيف روزگار
با توانا دستي ما بود يار
تخم دين در كشت دلها كاشتيم
پرده از رخسار حق برداشتيم
ناخن ما عقده ي دنيا گشاد
بخت اين خاك از سجود ما گشاد
از خم حق باده ي گلگون زديم
بر كهن ميخانه ها شبخون زديم
اي مي ديرينه در ميناي تو
شيشه آب از گرمي صهباي تو
از غرور و نخوت و كبر و مني
طعنه بر ناداري ما ميزني
جام ما هم زيب محفل بوده است
سينه ي ما صاحب دل بوده است
عصر نو از جلوه ها آراسته
از غبار پاي ما برخاسته
كشت حق سيراب گشت از خون ما
حق پرستان جهان ممنون ما
عالم از ما صاحب تكبير شد
از گل ما كعبه ها تعمير شد
حرف اقرأ حق بما تعليم كرد
رزق خويش از دست ما تقسيم كرد
گرچه رفت از دست ما تاج و نگين
ما گدايان را بچشم كم مبين
در نگاه تو زيان كاريم ما
كهنه پنداريم ما ، خواريم ما
اعتبار از لااله داريم ما
هر دو عالم را نگه داريم ما
از غم امروز و فردا رسته ايم
با كسي عهد محبت بسته ايم
در دل حق سر مكنونيم ما
وارث موسي و هارونيم ما
مهر و مه روشن ز تاب ما هنوز
برقها دارد سحاب ما هنوز
ذات ما آئينهٔ ذات حق است
هستي مسلم ز آيات حق است
منكر نتوان گشت اگر دم زنم از عشق
اين نشه بمن نيست اگر با دگري هست
عرفي
اي ترا حق خاتم اقوام كرد
بر تو هر آغاز را انجام كرد
اي مثال انبيا پاكان تو
همگر دلها جگر چاكان تو
اي نظر بر حسن ترسازاده ئي
اي ز راه كعبه دور افتاده ئي
اي فلك مشت غبار كوي تو
«اي تماشا گاه عالم روي تو»
همچو موج ، آتش ته پا ميروي
«تو كجا بهر تماشا ميروي»
رمز سوز آموز از پروانه ئي
در شرر تعمير كن كاشانه ئي
طرح عشق انداز اندر جان خويش
تازه كن با مصطفي پيمان خويش
خاطرم از صحبت ترسا گرفت
تا نقاب روي تو بالا گرفت
هم نوا از جلوه ي اغيار گفت
داستان گيسو و رخسار گفت
بر در ساقي جبين فرسود او
قصه ي مغ زادگان پيمود او
من شهيد تيغ ابروي تو ام
خاكم و آسوده ي كوي تو ام
از ستايش گستري بالاترم
پيش هر ديوان فرو نايد سرم
از سخن آئينه سازم كرده اند
وز سكندر بي نيازم كرده اند
بار احسان بر نتابد گردنم
در گلستان غنچه گردد دامنم
سخت كوشم مثل خنجر در جهان
آب خود مي گيرم از سنگ گران
گرچه بحرم موج من بيتاب نيست
بر كف من كاسه ي گرداب نيست
پرده ي رنگم شميمي نيستم
صيد هر موج نسيمي نيستم
در شرار آباد هستي اخگرم
خلعتي بخشد مرا خاكسترم
بر درت جانم نياز آورده است
هديه ي سوز و گداز آورده است
ز آسمان آبگون يم مي چكد
بر دل گرمم دمادم مي چكد
من ز جو باريكتر مي سازمش
تا به صحن گلشنت اندازمش
زانكه تو محبوب يار ماستي
همچو دل اندر كنار ماستي
عشق تا طرح فغان در سينه ريخت
آتش او از دلم آئينه ريخت
مثل گل از هم شكافم سينه را
پيش تو آويزم اين آئينه را
تا نگاهي افكني بر روي خويش
مي شوي زنجيري گيسوي خويش
باز خوانم قصه ي پارينه ات
تازه سازم داغهاي سينه ات
از پي قوم ز خود نامحرمي
خواستم از حق حيات محكمي
در سكوت نيم شب نالان بدم
عالم اندر خواب و من گريان بدم
جانم از صبر و سكون محروم بود
ورد من ياحي و ياقيوم بود
آرزوئي داشتم خون كردمش
تا ز راهديده بيرون كردمش
سوختن چون لاله پيهم تا كجا
از سحر دريوز شبنم تا كجا؟
اشك خود بر خويش مي ريزم چو شمع
با شب يلدا در آويزم چو شمع
جلوه را افزودم و خود كاستم
ديگران را محفلي آراستم
يك نفس فرصت ز سوز سينه نيست
هفته ام شرمنده ي آدينه نيست
جانم اندر پيكر فرسوده ئي
جلوه ي آهي است گرد آلوده ئي
چون مرا صبح ازل حق آفريد
ناله در ابريشم عودم تپيد
ناله ئي افشا گر اسرار عشق
خونبهاي حسرتگفتار عشق
فطرت آتش دهد خاشاك را
شوخي پروانه بخشد خاك را
عشق را داغي مثال لاله بس
در گريبانش گل يك ناله بس
من همين يك گل بدستارت زنم
محشري بر خواب سرشارت زنم
تا ز خاكت لاله زار آيد پديد
از دمت باد بهار آيد پديد
جهد كن در بيخودي خود را بياب
زود تر والله اعلم بالصواب
مولاناي روم
در جهان كيف و كم گرديد عقل
پي به منزل برد از توحيد عقل
ورنه اين بيچاره را منزل كجاست
كشتي ادراك را ساحل كجاست
اهل حق را رمز توحيد ازبر است
در «اتي الرحمن عبدا»ٔ مضمر است
تا ز اسرار تو بنمايد ترا
امتحانش از عمل بايد ترا
دين ازو حكمت ازو آئين ازو
زور ازو قوت ازو تمكين ازو
عالمان را جلوه اش حيرت دهد
عاشقان را بر عمل قدرت دهد
پست اندر سايه اش گردد بلند
خاك چون اكسير گردد ارجمند
قدرت او برگزيند بنده را
نوع ديگر آفريند بنده را
در ره حق تيز تر گردد تكش
گرم تر از برق خون اندر رگش
بيم و شك ميرد عمل گيرد حيات
چشم مي بيند ضمير كائنات
چون مقام عبدهٔ محكم شود
كاسه ي دريوزه جام جم شود
ملت بيضا تن و جان لااله
ساز ما را پرده گردان لااله
لااله سرمايه ي اسرار ما
رشته اش شيرازه ي افكار ما
حرفش از لب چون بدل آيد همي
زندگي را قوت افزايد همي
نقش او گر سنگ گيرد دل شود
دل گر از يادش نسوزد گل شود
چون دل از سوز غمش افروختيم
خرمن امكان ز آهي سوختيم
آب دلها در ميان سينه ها
سوز او بگداخت اين آئينه ها
شعله اش چون لاله در رگهاي ما
نيست غير از داغ او كالاي ما
اسود از توحيد احمر مي شود
خويش فاروق و ابوذر مي شود
دل مقام خويشي و بيگانگي است
شوق را مستي ز هم پيمانگي است
ملت از يك رنگي دلهاستي
روشن از يك جلوه اين سيناستي
قوم را انديشه ها بايد يكي
در ضميرش مدعا بايد يكي
جذبه بايد در سرشت او يكي
هم عيار خوب و زشت او يكي
گر نباشد سوز حق در ساز فكر
نيست ممكن اين چنين انداز فكر
ما مسلمانيم و اولاد خليل
از «ابيكم» گير اگر خواهي دليل
با وطن وابسته تقدير امم
بر نسب بنياد تعمير امم
اصل ملت در وطن ديدن كه چه
باد و آب و گل پرستيدن كه چه
بر نسب نازان شدن ناداني است
حكم او اندر تن و تن فاني است
ملت ما را اساس ديگر است
اين اساس اندر دل ما مضمر است
حاضريم و دل بغايب بسته ايم
پس ز بند اين و آن وارسته ايم
رشته ي اين قوم مثل انجم است
چون نگه هم از نگاه ما گم است
تير خوش پيكان يك كيشيم ما
يك نما يك بين يك انديشيم ما
مدعاي ما مآل ما يكيست
طرز و انداز خيال ما يكيست
ما ز نعمتهاي او اخوان شديم
يك زبان و يكدل و يكجان شديم
از چه رو بر بسته ربط مردم است
رشته ي اين داستان سر در گم است
در جماعت فرد را بينيم ما
از چمن او را چو گل چينيم ما
فطرتش وارفته ي يكتائي است
حفظ او از انجمن آرائي است
سوزدش در شاهراه زندگي
آتش آوردگاه زندگي
مردمان خوگر بيكديگر شوند
سفته در يك رشته چون گوهر شوند
در نبرد زندگي يار همند
مثل همكاران گرفتار همند
محفل انجم ز جذب باهم است
هستي كوكب ز كوكب محكم است
خيمه گاه كاروان كوه و جبل
مرغزار و دامن صحرا و تل
سست و بيجان تار و پود كار او
نا گشوده غنچه ي پندار او
ساز برق آهنگ او ننواخته
نغمه اش در پرده نا پرداخته
گوشمال جستجو نا خورده ئي
زخمه هاي آرزو نا خورده ئي
نا بسامان محفل نوزاده اش
مي توان با پنبه چيدن باده اش
نو دميده سبزه ي خاكش هنوز
سرد خون اندر رگ تاكش هنوز
منزل ديو و پري انديشه اش
از گمان خود رميدن پيشه اش
تنگ ميدان هستي خامش هنوز
فكر او زير لب بامش هنوز
بيم جان سرمايه ي آب و گلش
هم ز باد تند مي لرزد دلش
جان او از سخت كوشي رم زند
پنچه در دامان فطرت كم زند
هر چه از خود مي دمد برداردش
هر چه از بالا فتد برداردش
تا خدا صاحبدلي پيدا كند
كو ز حرفي دفتري املا كند
ساز پردازي كه از آوازه ئي
خاك را بخشد حيات تازه ئي
ذره ي بي مايه ضو گيرد ازو
هر متاعي ارج نو گيرد ازو
زنده از يك دم دو صد پيكر كند
محفلي رنگين ز يك ساغر كند
ديده ي او مي كشد لب جان دمد
تا دوئي ميرد يكي پيدا شود
رشته اش كو بر فلك دارد سري
پارهاي زندگي را همگري
تازه انداز نظر پيدا كند
گلستان در دشت و در پيدا كند
از تف او ملتي مثل سپند
بر جهد شور افكن و هنگامه بند
يك شرر مي افكند اندر دلش
شعله ي در گير مي گردد گلش
نقش پايش خاك را بينا كند
ذره را چشمك زن سينا كند
عقل عريان را دهد پيرايه ئي
بخشد اين بي مايه را سرمايه ئي
دامن خود ميزند بر اخگرش
هر چه غش باشد ربايد از زرش
بندها از پا گشايد بنده را
از خداوندان ربايد بنده را
گويدش تو بنده ي ديگر نه ئي
زين بتان بي زبان كمتر نه ئي
تا سوي يك مدعايش مي كشد
حلقه ي آئين بپايش مي كشد
نكته ي توحيد باز آموزدش
رسم و آئين نياز آموزدش
فرد را ربط جماعت رحمت است
جوهر او را كمال از ملت است
تاتواني با جماعت يار باش
رونق هنگامه ي احرار باش
حرز جان كن گفته ي خيرالبشر
هست شيطان از جماعت دور تر
فرد و قوم آئينه ي يك ديگرند
سلك و گوهر كهكشان و اخترند
فرد مي گيرد ز ملت احترام
ملت از افراد مي يابد نظام
فرد تا اندر جماعت گم شود
قطره ي وسعت طلب قلزم شود
مايه دار سيرت ديرينه او
رفته و آينده را آئينه او
وصل استقبال و ماضي ذات او
چون ابد لا انتها اوقات او
در دلش ذوق نمو از ملت است
احتساب كار او از ملت است
پيكرش از قوم و هم جانش ز قوم
ظاهرش از قوم و پنهانش ز قوم
در زبان قوم گويا مي شود
بر ره اسلاف پويا مي شود
پخته تر از گرمي صحبت شود
تا بمعني فرد هم ملت شود
وحدت او مستقيم از كثرت است
كثرت اندر وحدت او وحدت است
لفظ چون از بيت خود بيرون نشست
گوهر مضمون بجيب خود شكست
برگ سبزي كز نهال خويش ريخت
از بهاران تار اميدش گسيخت
هر كه آب از زمزم ملت نخورد
شعله هاي نغمه در عودش فسرد
فرد تنها از مقاصد غافل است
قوتش آشفتگي را مايل است
قوم با ضبط آشنا گرداندش
نرم رو مثل صبا گرداندش
پا به گل مانند شمشادش كند
دست و پا بندد كه آزادش كند
چون اسير حلقه ي آئين شود
آهوي رم خوي او مشكين شود
تو خودي از بيخودي نشناختي
خويش را اندر گمان انداختي
جوهر نوريست اندر خاك تو
يك شعاعش جلوه ي ادراك تو
عيشت از عيشش غم تو از غمش
زنده ئي از انقلاب هر دمش
واحدستو بر نمي تابد دوئي
من ز تاب او من استم تو توئي
خويش دار و خويش باز و خويش ساز
نازها مي پرورد اندر نياز
آتشي از سوز او گردد بلند
اين شرر بر شعله اندازد كمند
فطرتش آزاد و هم زنجيري است
جزو او را قوت كل گيري است
خوگر پيكار پيهم ديدمش
هم خودي هم زندگي ناميدش
چون ز خلوت خويش را بيرون دهد
پاي در هنگامه ي جلوت نهد
نقش گير اندر دلش «او» مي شود
«من» ز هم مي ريزد و «تو» مي شود
جبر ، قطع اختيارش مي كند
از محبت مايه دارش مي كند
ناز تا ناز است كم خيزد نياز
ناز ها سازد بهم خيزد نياز
در جماعت خود شكن گردد خودي
تا ز گلبرگي چمن گردد خودي
«نكته ها چون تيغ پولاد است تيز
گر نمي فهمي ز پيش ما گريز»
سر حق تير از لب سوفار گفت
تيغ را در گرمي پيكار گفت
اي پريها جوهر اندر قاف تو
ذوالفقار حيدر از اسلاف تو
قوت بازوي خالد ديده ئي
شام را بر سر شفق پاشيده ئي
آتش قهر خدا سرمايه ات
جنت الفردوس زير سايه ات
در هوايم يا ميان تركشم
هر كجا باشم سراپا آتشم
از كمان آيم چو سوي سينه من
نيك مي بينم به توي سينه من
گر نباشد در ميان قلب سليم
فارغ از انديشه هاي يأس و بيم
چاك چاك از نوك خود گردانمش
نيمه ئي از موج خون پوشانمش
ور صفاي او ز قلب مؤمن است
ظاهرش روشن ز نور باطن است
از تف او آب گردد جان من
همچو شبنم مي چكد پيكان من
مرگ را سامان ز قطع آرزوست
زندگاني محكم از لاتقنطوا ست
تا اميد از آرزوي پيهم است
نا اميدي زندگاني را سم است
نا اميدي همچو گور افشاردت
گرچه الوندي ز پا مي آردت
ناتواني بنده ي احسان او
نامرادي بسته ي دامان او
زندگي را يأس خواب آور بود
اين دليل سستي عنصر بود
چشم جانرا سرمه اش اعمي كند
روز روشن را شب يلدا كند
از دمش ميرد قواي زندگي
خشك گردد چشمه هاي زندگي
خفته با غم در ته يك چادر است
غم رگ جان را مثال نشتر است
اي كه در زندان غم باشي اسير
از نبي تعليم لاتحزن بگير
اين سبق صديق را صديق كرد
سر خوش از پيمانه ي تحقيق كرد
از رضا مسلم مثال كوكب است
در ره هستي تبسم بر لب است
گر خدا داري ز غم آزاد شو
از خيال بيش و كم آزاد شو
قوت ايمان حيات افزايدت
ورد «لا خوف عليهم» بايدت
چون كليمي سوي فرعوني رود
قلب او از لاتخف محكم شود
بيم غير الله عمل را دشمن است
كاروان زندگي را رهزن است
عزم محكم ممكنات انديش ازو
همت عالي تأمل كيش ازو
تخم او چون در گلت خود را نشاند
زندگي از خود نمائي باز ماند
فطرت او تنگ تاب و سازگار
با دل لرزان و دست رعشه دار
دزدد از پا طاقت رفتار را
مي ربايد از دماغ افكار را
دشمنت ترسان اگر بيند ترا
از خيابانت چو گل چيند ترا
ضرب تيغ او قوي تر مي فتد
هم نگاهش مثل خنجر مي فتد
بيم چون بند است اندر پاي ما
ورنه صد سيل است در درياي ما
بر نمي آيد اگر آهنگ تو
نرم از بيم است تار چنگ تو
گوشتابش ده كه گردد نغمه خيز
بر فلك از ناله آرد رستخيز
بيم ، جاسوسي است از اقليم مرگ
اندرونش تيره مثل ميم مرگ
چشم او برهمزن كار حيات
گوش او بزگير اخبار حيات
هر شر پنهان كه اندر قلب تست
اصل او بيم است اگر بيني درست
لابه و مكاري و كين و دروغ
اين همه از خوف مي گيرد فروغ
پرده ي زور و ريا پيراهنش
فتنه را آغوش مادر دامنش
زانكه از همت نباشد استوار
مي شود خوشنود با ناسازگار
هر كه رمز مصطفي فهميده است
شرك را در خوف مضمر ديده است
تارك آفل براهيم خليل
انبيا را نقش پاي او دليل
آن خداي لم يزل را آيتي
داشت در دل آرزوي ملتي
جوي اشك از چشم بيخوابش چكيد
تا پيام «طهرابيتي» شنيد
بهر ما ويرانه ئي آباد كرد
طائفان را خانه ئي بنياد كرد
تا نهال «تب علينا» غنچه بست
صورت كار بهار ما نشست
حق تعالي پيكر ما آفريد
وز رسالت در تن ما جان دميد
حرف بي صوت اندرين عالم بديم
از رسالت مصرع موزون شديم
از رسالت در جهان تكوين ما
از رسالت دين ما آئين ما
از رسالت صد هزار ما يك است
جزو ما از جزو «مالاينفك» است
آن كه شان اوست «يهدي من يريد»
از رسالت حلقه گرد ما كشيد
حلقه ي ملت محيط افزاستي
مركز او وادي بطحا ستي
ما ز حكم نسبت او ملتيم
اهل عالم را پيام رحمتيم
از ميان بحر او خيزيم ما
مثل موج از هم نميريزيم ما
امتش در حرز ديوار حرم
نعره زن مانند شيران در اجم
معني حرفم كني تحقيق اگر
بنگري با ديده ي صديق اگر
قوت قلب و جگر گردد نبي
از خدا محبوب تر گردد نبي
قلب مؤمن را كتابش قوت است
حكمتش حبل الوريد ملت است
دامنش از دست دادن ، مردن است
چون گل از باد خزان افسردن است
زندگي قوم از دم او يافت است
اين سحر از آفتابش تافت است
فرد از حق ، ملت از وي زنده است
از شعاع مهر او تابنده است
از رسالت هم نوا گشتيم ما
هم نفس هم مدعا گشتيم ما
كثرت هم مدعا وحدت شود
پخته چون وحدت شود ملت شود
زنده هر كثرت ز بند وحدت است
وحدت مسلم ز دين فطرت است
دين فطرت از نبي آموختيم
در ره حق مشعلي افروختيم
اين گهر از بحر بي پايان اوست
ما كه يك جانيم از احسان اوست
تا نه اين وحدت ز دست ما رود
هستي ما با ابد همدم شود
پس خدا بر ما شريعت ختم كرد
بر رسول ما رسالت ختم كرد
رونق از ما محفل ايام را
او رسل را ختم و ما اقوام را
خدمت ساقي گري با ما گذاشت
داد ما را آخرين جامي كه داشت
«لا نبي بعدي» ز احسان خداست
پرده ي ناموس دين مصطفي است
قوم را سرمايه ي قوت ازو
حفظ سر وحدت ملت ازو
حق تعالي نقش هر دعوي شكست
تا ابد اسلام را شيرازه بست
دل ز غير الله مسلمان بر كند
نعره ي لا قوم بعدي مي زند
شاه عالمگير گردون آستان
اعتبار دودمان گورگان
پايه ي اسلاميان برتر ازو
احترام شرع پيغمبر ازو
در ميان كارزار كفر و دين
تركش ما را خدنگ آخرين
تخم الحادي كه اكبر پروريد
باز اندر فطرت دارا دميد
شمع دل در سينه ها روشن نبود
ملت ما از فساد ايمن نبود
حق گزيد از هند عالمگير را
آن فقير صاحب شمشير را
از پي احياي دين مأمور كرد
بهر تجديد يقين مأمور كرد
برق تيغش خرمن الحاد سوخت
شمع دين در محفل ما بر فروخت
كور ذوقان داستانها ساختند
وسعت ادراك او نشناختند
شعله ي توحيد را پروانه بود
چون براهيم اندرين بتخانه بود
در صف شاهنشان يكتاستي
فقر او از تربتش پيداستي
روزي آن زيبنده ي تاج و سرير
آن سپهدار و شهنشاه و فقير
صبحگاهان شد به سير بيشه ئي
با پرستاري وفا انديشه ئي
سر خوش از كيفيت باد سحر
طايران تسبيح خوان بر هر شجر
شاه رمز آگاه شد محو نماز
خيمه بر زد در حقيقت از مجاز
شير ببر آمد پديد از طرف دشت
از خروش او فلك لرزنده گشت
بوي انسان دادش از انسان خبر
پنجه عالمگير را زد بر كمر
دست شه ناديده خنجر بر كشيد
شرزه شيري را شكم از هم دريد
دل بخود راهي نداد انديشه را
شير قالين كرد شير بيشه را
باز سوي حق رميد آن ناصبور
بود معراجش نماز با حضور
اين چنين دل خود نما و خود شكن
دارد اندر سينه ي مؤمن وطن
بنده ي حق پيش مولا لاستي
پيش باطل از نعم بر جاستي
تو هم اي نادان دلي آور بدست
شاهدي را محملي آور بدست
خويش را در باز و خود را بازگير
دام گستر از نياز و ناز گير
عشق را آتش زن انديشه كن
روبه حق باش و شيري پيشه كن
خوف حق عنوان ايمان است و بس
خوف غير از شرك پنهان است و بس
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد