بود انسان در جهان انسان پرست
ناكس و نابود مند و زير دست
سطوت كسري و قيصر رهزنش
بند ها در دست و پا و گردنش
كاهن و پاپا و سلطان و امير
بهر يك نخچير صد نخچير گير
صاحب اورنگ و هم پير كنشت
باج بر كشت خراب او نوشت
در كليسا اسقف رضوان فروش
بهر اين صيد زبون دامي بدوش
برهمن گل از خيابانش ببرد
خرمنش مغ زاده با آتش سپرد
از غلامي فطرت او دون شده
نغمه ها اندر ني او خون شده
تا اميني حق بحقداران سپرد
بندگان را مسند خاقان سپرد
شعله ها از مرده خاكستر گشاد
كوهكن را پايه ي پرويز داد
اعتبار كار بندان را فزود
خواجگي از كار فرمايان ربود
قوت او هر كهن پيكر شكست
نوع انسان را حصار تازه بست
تازه جان اندر تن آدم دميد
بنده را باز از خداوندان خريد
زادن او مرگ دنياي كهن
مرگ آتشخانه و دير و شمن
حريت زاد از ضمير پاك او
اين مي نوشين چكيد از تاك او
عصر نو كاين صد چراغ آورده است
چشم در آغوش او وا كرده است
نقش نو بر صفحه هستي كشيد
امتي گيتي گشائي آفريد
امتي از ما سوا بيگانه ئي
بر چراغ مصطفي پروانه ئي
امتي از گرمي حق سينه تاب
ذره اش شمع حريم آفتاب
كائنات از كيف او رنگين شده
كعبه ها بتخانه هاي چين شده
مرسلان و انبيا آباي او
اكرم او نزد حق اتقاي او
«كل مؤمن اخوة» اندر دلش
حريت سرمايه آب و گلش
نا شكيب امتيازات آمده
در نهاد او مساوات آمده
همچو سرو آزاد فرزندان او
پخته از «قالوا بلي» پيمان او
سجده ي حق گل بسيمايش زده
ماه و انجم بوسه بر پايش زده
هر كه پيمان با هوالموجود بست
گردنش از بند هر معبود رست
مؤمن از عشق است و عشق از مؤمنست
عشق را ناممكن ما ممكن است
عقل سفاك است و او سفاك تر
پاك تر چالاك تر بيباك تر
عقل در پيچاك اسباب و علل
عشق چوگان باز ميدان عمل
عشق صيد از زور بازو افكند
عقل مكار است و دامي ميزند
عقل را سرمايه از بيم و شك است
عشق را عزم و يقين لاينفك است
آن كند تعمير تا ويران كند
اين كند ويران كه آبادان كند
عقل چون باد است ارزان در جهان
عشق كمياب و بهاي او گران
عقل محكم از اساس چون و چند
عشق عريان از لباس چون و چند
عقل مي گويد كه خود را پيش كن
عشق گويد امتحان خويش كن
عقل با غير آشنا از اكتساب
عشق از فضل است و با خود در حساب
عقل گويد شاد شو آباد شو
عشق گويد بنده شو آزاد شو
عشق را آرام جان حريت است
ناقه اش را ساربان حريت است
آن شنيدستي كه هنگام نبرد
عشق با عقل هوس پرور چه كرد
آن امام عاشقان پور بتول
سرو آزادي ز بستان رسول
الله الله باي بسم الله پدر
معني ذبح عظيم آمد پسر
بهر آن شهزاده ي خير الملل
دوش ختم المرسلين نعم الجمل
سرخ رو عشق غيور از خون او
شوخي اين مصرع از مضمون او
در ميان امت ان كيوان جناب
همچو حرف قل هو الله در كتاب
موسي و فرعون و شبير و يزيد
اين دو قوت از حيات آيد پديد
زنده حق از قوت شبيري است
باطل آخر داغ حسرت ميري است
چون خلافت رشته از قرآن گسيخت
حريت را زهر اندر كام ريخت
خاست آن سر جلوه ي خيرالامم
چون سحاب قبله باران در قدم
بر زمين كربلا باريد و رفت
لاله در ويرانه ها كاريد و رفت
تا قيامت قطع استبداد كرد
موج خون او چمن ايجاد كرد
بهر حق در خاك و خون غلتيده است
پس بناي لااله گرديده است
مدعايش سلطنت بودي اگر
خود نكردي با چنين سامان سفر
دشمنان چون ريگ صحرا لاتعد
دوستان او به يزدان هم عدد
سر ابراهيم و اسمعيل بود
يعني آن اجمال را تفصيل بود
عزم او چون كوهساران استوار
پايدار و تند سير و كامگار
تيغ بهر عزت دين است و بس
مقصد او حفظ آئين است و بس
ماسوي الله را مسلمان بنده نيست
پيش فرعوني سرش افكنده نيست
خون او تفسير اين اسرار كرد
ملت خوابيده را بيدار كرد
تيغ لا چون از ميان بيرون كشيد
از رگ ارباب باطل خون كشيد
نقش الا الله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت
رمز قرآن از حسين آموختيم
ز آتش او شعله ها اندوختيم
شوكت شام و فر بغداد رفت
سطوت غرناطه هم از ياد رفت
تار ما از زخمه اش لرزان هنوز
تازه از تكبير او ايمان هنوز
اي صبا اي پيك دور افتادگان
اشك ما بر خاك پاك او رسان
بود معماري ز اقليم خجند
در فن تعمير نام او بلند
ساخت آن صنعت گر فرهاد زاد
مسجدي از حكم سلطان مراد
خوش نيامد شاه را تعمير او
خشمگين گرديد از تقصير او
آتش سوزنده از چشمش چكيد
دست آن بيچاره از خنجر بريد
جوي خون از ساعد معمار رفت
پيش قاضي ناتوان و زار رفت
آن هنرمندي كه دستش سنگ سفت
داستان جور سلطان باز گفت
گفت اي پيغام حق گفتار تو
حفظ آئين محمد كار تو
سفته گوش سطوت شاهان نيم
قطع كن از روي قرآن دعويم
قاضي عادل بدندان خسته لب
كرد شه را در حضور خود طلب
رنگ شه از هيبت قرآن پريد
پيش قاضي چون خطاكاران رسيد
از خجالت ديده بر پا دوخته
عارض او لاله ها اندوخته
يك طرف فريادي دعوي گري
يك طرف شاهنشه گردون فري
گفت شه از كرده خجلت برده ام
اعتراف از جرم خود آورده ام
گفت قاضي في القصاص آمد حيوة
زندگي گيرد باين قانون ثبات
عبد مسلم كمتر از احرار نيست
خون شه رنگين تر از معمار نيست
چون مراد اين آيه ي محكم شنيد
دست خويش از آستين بيرون كشيد
مدعي را تاب خاموشي نماند
آيه ي «بالعدل و الاحسان» خواند
گفت از بهر خدا بخشيدمش
از براي مصطفي بخشيدمش
يافت موري بر سليماني ظفر
سطوت آئين پيغمبر نگر
پيش قرآن بنده و مولا يكي است
بوريا و مسند ديبا يكي است
شد اسير مسلمي اندر نبرد
قائدي از قائدان يزد جرد
گبر باران ديده و عيار بود
حيله جو و پرفن و مكار بود
از مقام خود خبردارش نكرد
هم ز نام خود خبردارش نكرد
گفت مي خواهم كه جان بخشي مرا
چون مسلمانان امان بخشي مرا
كرد مسلم تيغ را اندر نيام
گفت خونتريختن بر من حرام
چون درفش كاوياني چاك شد
آتش اولاد ساسان خاك شد
آشكارا شد كه جابان است او
مير سربازان ايران است او
قتل او از مير عسكر خواستند
از فريب او سخن آراستند
بوعبيد آن سيد فوج حجاز
در وغا عزمش ز لشكر بي نياز
گفت اي ياران مسلمانيم ما
تار چنگيم و يك آهنگيم ما
نعره ي حيدر نواي بوذر است
گرچه از حلق بلال و قنبر است
هر يكي از ما امين ملت است
صلح وكينش ، صلح وكين ملت است
ملت ار گردد اساس جان فرد
عهد ملت مي شود پيمان فرد
گرچه جابان دشمن ما بوده است
مسلمي او را امان بخشوده است
خون او اي معشر خيرالانام
بر دم تيغ مسلمانان حرام
آنچنان قطع اخوت كرده اند
بر وطن تعمير ملت كرده اند
تا وطن را شمع محفل ساختند
نوع انسان را قبائل ساختند
جنتي جستند در بئس القرار
تا «احلوا قومهم دار البوار»
اين شجر جنت ز عالم برده است
تلخي پيكار بار آورده است
مردمي اندر جهان افسانه شد
آدمي از آدمي بيگانه شد
روح از تن رفت و هفت اندام ماند
آدميت گم شد و اقوام ماند
تا سياست مسند مذهب گرفت
اين شجر در گلشن مغرب گرفت
قصه ي دين مسيحائي فسرد
شعله ي شمع كليسائي فسرد
اسقف از بي طاقتي در مانده ئي
مهره ها از كف برون افشانده ئي
قوم عيسي بر كليسا پازده
نقد آئين چليپا وازده
دهريت چون جامه ي مذهب دريد
مرسلي از حضرت شيطان رسيد
آن فلارنساوي باطل پرست
سرمه ي او ديده ي مردم شكست
نسخه ئي بهر شهنشاهان نوشت
در گل ما دانه ي پيكار كشت
فطرت او سوي ظلمت برده رخت
حق ز تيغ خامه ي او لخت لخت
بتگري مانند آزر پيشه اش
بست نقش تازه ئي انديشه اش
مملكت را دين او معبود ساخت
فكر او مذموم را محمود ساخت
بوسه تا بر پاي اين معبود زد
نقد حق را بر عيار سود زد
باطل از تعليم او باليده است
حيله اندازي فني گرديده است
طرح تدبير زبون فرجام ريخت
اين خسك در جاده ي ايام ريخت
شب بچشم اهل عالم چيده است
مصلحت تزوير را ناميده است
جوهر ما با مقامي بسته نيست
باده ي تندش بجامي بسته نيست
هندي و چيني سفال جام ماست
رومي و شامي گل اندام ماست
قلب ما از هند و روم و شام نيست
مرز و بوم او بجز اسلام نيست
پيش پيغمبر چو كعب پاك زاد
هديه يي آورد از بانت سعاد
در ثنايش گوهر شب تاب سفت
سيف مسلول از سيوف الهند گفت
آن مقامش برتر از چرخ بلند
نامدش نسبت به اقليمي پسند
گفت سيف من سيوف الله گو
حق پرستي جز براه حق مپو
همچنان آن رازدان جزو و كل
گرد پايش سرمه ي چشم رسل
گفت با امتز دنياي شما
دوست دارم طاعت و طيب و نسا
گر ترا ذوق معاني رهنماست
نكته ئي پوشيده در حرف «شما»ست
يعني آن شمع شبستان وجود
بود در دنيا و از دنيا نبود
جلوه ي او قدسيان را سينه سوز
بود اندر آب و گل آدم هنوز
من ندانم مرز و بوم او كجاست
اين قدر دانم كه با ما آشناست
اين عناصر را جهان ما شمرد
خويشتن را ميهمان ما شمرد
زانكه ما از سينه جان گم كرده ايم
خويش را در خاكدان گم كرده ايم
مسلم استي دل به اقليمي مبند
گم مشو اندر جهان چون و چند
مي نگنجد مسلم اندر مرز و بوم
در دل او ياوه گردد شام و روم
دل بدست آور كه در پهناي دل
مي شود گم اين سراي آب و گل
عقده ي قوميت مسلم گشود
از وطن آقاي ما هجرت نمود
حكمتش يك ملت گيتي نورد
بر اساس كلمه ئي تعمير كرد
تا ز بخششهاي آن سلطان دين
مسجد ما شد همه روي زمين
آنكه در قرآن خدا او را ستود
آن كه حفظ جان او موعود بود
دشمنان بي دست و پا از هيبتش
لرزه بر تن از شكوه فطرتش
پس چرا از مسكن آبا گريخت
تو گمان داري كه از اعدا گريخت
قصه گويان حق ز ما پوشيده اند
معني هجرت غلط فهميده اند
هجرت آئين حيات مسلم است
اين ز اسباب ثبات مسلم است
معني او از تنك آبي رم است
ترك شبنم بهر تسخير يم است
بگذر از گل گلستان مقصود تست
اين زيان پيرايه بند سود تست
مهر را آزاده رفتن آبروست
عرصه ي آفاق زير پاي اوست
همچو جو سرمايه از باران مخواه
بيكران شو در جهان پايان مخواه
بود بحر تلخ رو يك ساده دشت
ساحلي ورزيد و از شرم آب گشت
بايدت آهنگ تسخير همه
تا تو مي باشي فراگير همه
صورت ماهي به بحر آباد شو
يعني از قيد مقام آزاد شو
هر كه از قيد جهات آزاد شد
چون فلك در شش جهت آباد شد
بوي گل از ترك گل جولانگر است
در فراخاي چمن خود گسترست
اي كه يك جا در چمن انداختي
مثل بلبل با گلي در ساختي
چون صبا بار قبول از دوش گير
گلشن اندر حلقه ي آغوش گير
از فريب عصر نو هشيار باش
ره فتد اي رهرو هشيار باش
عهد حاضر فتنه ها زير سر است
طبع ناپرواي او آفت گر است
بزم اقوام كهن برهم ازو
شاخسار زندگي بي نم ازو
جلوه اش ما را ز ما بيگانه كرد
ساز ما را از نوا بيگانه كرد
از دل ما آتش ديرينه برد
نور و نار لااله از سينه برد
مضمحل گردد چو تقويم حيات
ملت از تقليد مي گيرد ثبات
راه آبا رو كه اين جمعيت است
معني تقليد ضبط ملت است
در خزان اي بي نصيب از برگ و بار
از شجر مگسل به اميد بهار
بحر گم كردي زيان انديش باش
حافظ جوي كم آب خويش باش
شايد از سيل قهستان برخوري
باز در آغوش طوفان پروري
پيكرت دارد اگر جان بصير
عبرت از احوال اسرائيل گير
گرم و سرد روزگار او نگر
سختي جان نزار او نگر
خون گران سير است در رگهاي او
سنگ صد دهليز و يك سيماي او
پنجه ي گردون چو انگورش فشرد
يادگار موسي و هارون نمرد
از نواي آتشينش رفت سوز
ليكن اندر سينه دم دارد هنوز
زانكه چون جمعيتش ازهم شكست
جز براه رفتگان محمل نبست
اي پريشان محفل ديرينه ات
مرد شمع زندگي در سينه ات
نقش بر دل معني توحيد كن
چاره ي كار خود از تقليد كن
اجتهاد اندر زمان انحطاط
قوم را برهم همي پيچد بساط
ز اجتهاد عالمان كم نظر
اقتدا بر رفتگان محفوظ تر
عقل آبايت هوس فرسوده نيست
كار پاكان از غرض آلوده نيست
فكر شان ريسد همي باريك تر
ورعشان با مصطفي نزديك تر
ذوق جعفر كاوش رازي نماند
آبروي ملت تازي نماند
تنگ بر ما رهگذار دين شد است
هر لئيمي راز دار دين شد است
اي كه از اسرار دين بيگانه ئي
با يك آئين ساز اگر فرزانه ئي
من شنيدستم ز نباض حيات
اختلاف تست مقراض حيات
از يك آئيني مسلمان زنده است
پيكر ملت ز قرآن زنده است
ما همه خاك و دل آگاه اوست
اعتصامش كن كه حبل الله اوست
چون گهر در رشته ي او سفته شو
ورنه مانند غبار آشفته شو
ملتي را رفت چون آئين ز دست
مثل خاك اجزاي او از هم شكست
هستي مسلم ز آئين است و بس
باطن دين نبي اين است و بس
برگ گل شد چون ز آئين بسته شد
گل ز آئين بسته شد گلدسته شد
نغمه از ضبط صدا پيداستي
ضبط چون رفت از صدا غوغاستي
در گلوي ما نفس موج هواست
چون هوا پابند ني گردد ، نواست
تو همي داني كه آئين تو چيست؟
زير گردون سر تمكين تو چيست؟
آن كتاب زنده قرآن حكيم
حكمت او لايزال است و قديم
نسخه ي اسرار تكوين حيات
بي ثبات از قوتش گيرد ثبات
حرف او را ريب ني تبديل ني
آيه اش شرمنده ي تأويل ني
پخته تر سوداي خام از زور او
در فتد با سنگ ، جام از زور او
مي برد پابند و آزاد آورد
صيد بندان را بفرياد آورد
نوع انسان را پيام آخرين
حامل او رحمة للعالمين
ارج مي گيرد ازو ناارجمند
بنده را از سجده سازد سر بلند
رهزنان از حفظ او رهبر شدند
از كتابي صاحب دفتر شدند
دشت پيمايان ز تاب يك چراغ
صد تجلي از علوم اندر دماغ
آنكه دوش كوه بارش بر نتافت
سطوت او زهره ي گردون شكافت
بنگر آن سرمايه ي آمال ما
گنجد اندر سينه ي اطفال ما
آن جگر تاب بيابان كم آب
چشم او احمر ز سوز آفتاب
خوشتر از آهو رم جمازه اش
گرم چون آتش دم جمازه اش
رخت خواب افكنده در زير نخيل
صبحدم بيدار از بانگ رحيل
دشت سير از بام و در ناآشنا
هرزه گردد از حضر ناآشنا
تا دلش از گرمي قرآن تپيد
موج بيتابش چو گوهر آرميد
خواند ز آيات مبين او سبق
بنده آمد ‘ خواجه رفت از پيش حق
از جهانباني نوازد ساز او
مسند جم گشت پا انداز او
شهر ها از گرد پايش ريختند
صد چمن از يك گلش انگيختند
اي گرفتار رسوم ايمان تو
شيوه هاي كافري زندان تو
قطع كردي امر خود را در زبر
جاده پيماي الي «شئي نكر»
گر تو ميخواهي مسلمان زيستن
نيست ممكن جز بقرآن زيستن
صوفي پشمينه پوش حال مست
از شراب نغمه ي قوال مست
آتش از شعر عراقي در دلش
در نمي سازد بقرآن محفلش
از كلاه و بوريا تاج و سرير
فقر او از خانقاهان باج گير
واعظ دستان زن افسانه بند
معني او پست و حرف او بلند
از خطيب و ديلمي گفتار او
با ضعيف و شاذ و مرسل كار او
از تلاوت بر تو حق دارد كتاب
تو ازو كامي كه ميخواهي بياب
در بهاران جوش بلبل ديده ئي
رستخيز غنچه و گل ديده ئي
چون عروسان غنچه ها آراسته
از زمين يك شهر انجم خاسته
سبزه از اشك سحر شوئيده ئي
از سرود آب جو خوابيده ئي
غنچه ئي بر مي دمد از شاخسار
گيردش باد نسيم اندر كنار
غنچه ئي از دست گلچين خون شود
از چمن مانند بو بيرون رود
بست قمري آشيان بلبل پريد
قطره ي شبنم رسيد و بو رميد
رخصت صد لاله ي ناپايدار
كم نسازد رونق فصل بهار
از زيان گنج فراوانش همان
محفل گلهاي خندانش همان
فصل گل از نسترن باقي تر است
از گل و سرو و سمن باقي تر است
كان گوهر پروري گوهر گري
كم نگردد از شكست گوهري
صبح از مشرق ز مغرب شام رفت
جام صد روز از خم ايام رفت
باده ها خوردند و صهبا باقي است
دوشها خون گشت و فردا باقي است
همچنان از فردهاي پي سپر
هست تقويم امم پاينده تر
در سفر يار است و صحبت قائم است
فرد ره گير است و ملت قائم است
ذات او ديگر صفاتش ديگر است
سنت مرگ و حياتش ديگر است
فرد بر مي خيزد از مشت گلي
قوم زايد از دل صاحب دلي
فرد پور شصت و هفتاد است و بس
قوم را صد سال مثل يك نفس
زنده فرد از ارتباط جان و تن
زنده قوم از حفظ ناموس كهن
مرگ فرد از خشكي رود حيات
مرگ قوم از ترك مقصود حيات
گرچه ملت هم بميرد مثل فرد
از اجل فرمان پذيرد مثل فرد
امت مسلم ز آيات خداست
اصلش از هنگامه ي «قالوا بلي» ست
از اجل اين قوم بي پرواستي
استوار از «نحن نزلنا»ستي
ذكر قائم از قيام ذاكر است
از دوام او دوام ذاكر است
تا خدا «ان يطفئوا» فرموده است
از فسردن اين چراغ آسوده است
امتي در حق پرستي كاملي
امتي محبوب هر صاحبدلي
حق برون آورد اين تيغ اصيل
از نيام آرزوهاي خليل
تا صداقت زنده گردد از دمش
غير حق سوزد ز برق پيهمش
ما كه توحيد خدارا حجتيم
حافظ رمز كتاب و حكمتيم
آسمان با ما سر پيكار داشت
در بغل يك فتنه ي تاتار داشت
بندها از پا گشود آن فتنه را
بر سر ما آزمود آن فتنه را
فتنه ئي پامال راهش محشري
كشته ي تيغ نگاهش محشري
خفته صد آشوب در آغوش او
صبح امروزي نزايد دوش او
سطوت مسلم بخاك و خون تپيد
ديد بغداد آنچه روما هم نديد
تو مگر از چرخ كج رفتار پرس
زان نو آئين كهن پندار پرس
آتش تاتاريان گلزار كيست؟
شعله هاي او گل دستار كيست؟
زانكه ما را فطرت ابراهيمي است
هم به مولا نسبت ابراهيمي است
از ته آتش بر اندازيم گل
نار هر نمرود را سازيم گل
شعله هاي انقلاب روزگار
چون بباغ ما رسد گردد بهار
روميان را گرم بازاري نماند
آن جهانگيري ، جهانداري نماند
شيشه ي ساسانيان در خون نشست
رونق خمخانه يونان شكست
مصر هم در امتحان ناكام ماند
استخوان او ته اهرام ماند
در جهان بانگ اذان بودست و هست
ملت اسلاميان بودست و هست
عشق آئين حيات عالم است
امتزاج سالمات عالم است
عشق از سوز دل ما زنده است
از شرار لااله تابنده است
گرچه مثل غنچه دلگيريم ما
گلستان ميرد اگر ميريم ما
مي گشايم عقده از كار حيات
سازمت آگاه اسرار حيات
چون خيال از خود رميدن پيشه اش
از جهت دامن كشيدن پيشه اش
در جهان دير و زود آيد چسان
وقت او فردا و دي زايد چسان
گر نظرداري يكي بر خود نگر
جز رم پيهم نه ئي اي بيخبر
تا نمايد تاب نامشهود خويش
شعله ي او پرده بند از دود خويش
سير او را تا سكون بيند نظر
موج جويش بسته آمد در گهر
آتش او دم بخويش اندر كشيد
لاله گرديد و ز شاخي بر دميد
فكر خام تو گران خيز است و لنگ
تهمت گل بست بر پرواز رنگ
زندگي مرغ نشيمن ساز نيست
طاير رنگ است و جز پرواز نيست
در قفس وامانده و آزاد هم
با نواها مي زند فرياد هم
از پرش پرواز شويد دمبدم
چاره ي خود كرده جويد دمبدم
عقده ها خود مي زند در كار خويش
باز آسان مي كند دشوار خويش
پا بگل گردد حيات تيزگام
تا دو بالا گرددش ذوق خرام
سازها خوابيده اندر سوز او
دوش و فردا زاده ي امروز او
دمبدم مشكل گر و آسان گذار
دمبدم نو آفرين و تازه كار
گرچه مثل بو سراپايش رم است
چون وطن در سينه ئي گيرد دم است
رشته هاي خويش را بر خود تند
تكمه ئي گردد گره بر خود زند
در گره چون دانه دارد برگ و بر
چشم بر خود وا كند گردد شجر
خلعتي از آب و گل پيدا كند
دست و پا و چشم و دل پيدا كند
خلوت اندر تن گزيند زندگي
انجمن ها آفريند زندگي
همچنان آئين ميلاد امم
زندگي بر مركزي آيد بهم
حلقه را مركز چو جان در پيكر است
خط او در نقطه ي او مضمر است
قوم را ربط و نظام از مركزي
روزگارش را دوام از مركزي
راز دار و راز ما بيت الحرم
سوز ما هم ساز ما بيت الحرم
چون نفس در سينه او را پروريم
جان شيرين است او ما پيكريم
تازه رو بستان ما از شبنمش
مزرع ما آب گير از زمزمش
تاب دار از ذره هايش آفتاب
غوطه زن اندر فضايش آفتاب
دعوي او را دليل استيم ما
از براهين خليل استيم ما
در جهان ما را بلند آوازه كرد
با حدوث ما قدم شيرازه كرد
ملت بيضا ز طوفش هم نفس
همچو صبح آفتاب اندر قفس
از حساب او يكي بسياريت
پخته از بند يكي خودداريت
تو ز پيوند حريمي زنده ئي
تا طواف او كني پاينده ئي
در جهان جان امم جمعيت است
در نگر سر حرم جمعيت است
عبرتي اي مسلم روشن ضمير
از مآل امت موسي بگير
داد چون آن قوم مركز را ز دست
رشته ي جمعيت ملت شكست
آنكه باليد اندر آغوش رسل
جزو او داننده ي اسرار كل
دهر سيلي بر بنا گوشش كشيد
زندگي خون گشت و از چشمش چكيد
رفت نم از ريشه هاي تاك او
بيد مجنون هم نرويد خاك او
از گل غربت زبان گم كرده ئي
هم نوا هم آشيان گم كرده ئي
شمع مرد و نوحه خوان پروانه اش
مشت خاكم لرزد از افسانه اش
اي ز تيغ جور گردون خسته تن
اي اسير التباس و وهم و ظن
پيرهن را جامه احرام كن
صبح پيدا از غبار شام كن
مثل آبا غرق اندر سجده شو
آنچنان گم شو كه يكسر سجده شو
مسلم پيشين نيازي آفريد
تا به ناز عالم آشوبي رسيد
در ره حق پا به نوك خار خست
گلستان در گوشه ي دستار بست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد