عارف هندي كه به يكي از غار هاي قمر خلوت گرفته ، و اهل هند او را «جهان دوست» ميگويند

۳۸ بازديد

 
من چوكوران دست بر دوش رفيق
پا نهادم اندر آن غار عميق
ماه را از ظلمتش دل داغ داغ
اندرو خورشيد محتاج چراغ
وهم و شك بر من شبيخون ريختند
عقل و هوشم را بدار آويختند
راه رفتم رهزنان اندر كمين
دل تهي از لذت صدق و يقين
تا نگه را جلوه ها شد بي حجاب
صبح روشن بي طلوع آفتاب
وادي هر سنگ او زنار بند
ديو سار از نخلهاي سر بلند
از سرشت آب و خاك است اين مقام
يا خيالم نقش بندد در منام
در هواي او چو مي ذوق و سرور
سايه از تقبيل خاكش عين نور
ني زمينش را سپهر لاجورد
ني كنارش از شفقها سرخ و زرد
نور در بند ظلام آنجا نبود
دود گرد صبح و شام آنجا نبود
زير نخلي عارف هندي نژاد
ديده ها از سرمه اش روشن سواد
موي بر سر بسته و عريان بدن
گرد او ماري سفيدي حلقه زن
آدمي از آب و گل بالاتري
عالم از دير خيالش پيكري
وقت او را گردش ايام ني
كار او با چرخ نيلي فام ني
گفت با رومي كه همراه تو كيست؟
در نگاهش آرزوي زندگيست
رومي
مردي اندر جستجو آواره ئي
ثابتي با فطرت سياره ئي
پخته تر كارش ز خامي هاي او
من شهيد ناتمامي هاي او
شيشهٔ خود را به گردون بسته طاق
فكرش از جبريل ميخواهد صداق
چون عقاب افتد به صيد ماه و مهر
گرم رو اندر طواف نه سپهر
حرف با اهل زمين رندانه گفت
حور و جنت را بت و بتخانه گفت
شعله ها در موج دودش ديده ام
كبريا اندر سجودش ديده ام
هر زمان از شوق مينالد چو نال
مي كشد او را فراق و هم وصال
من ندانم چيست در آب و گلش
من ندانم از مقام و منزلش
جهان دوست
عالم از رنگست و بي رنگي است حق
چيست عالم ، چيست آدم ، چيست حق؟
رومي
آدمي شمشير و حق شمشير زن
عالم اين شمشير را سنگ فسن
شرق حق را ديد و عالم را نديد
غرب در عالم خزيد از حق رميد
چشم بر حق باز كردن بندگي است
خويش را بي پرده ديدن زندگي است
بنده چون از زندگي گيرد برات
هم خدا آن بنده را گويد صلوت
هر كه از تقدير خويش آگاه نيست
خاك او با سوز جان همراه نيست
جهان دوست
بر وجود و بر عدم پيچيده است
مشرق اين اسرار را كم ديده است
كار ما افلاكيان جز ديد نيست
جانم از فرداي او نوميد نيست
دوش ديدم بر فراز قشمرود
ز آسمان افرشته ئي آمد فرود
از نگاهش ذوق ديداري چكيد
جز بسوي خاكدان ما نديد
گفتمش از محرمان رازي مپوش
تو چه بيني اندر آن خاك خموش
از جمال زهره ئي بگداختي
دل به چاه بابلي انداختي
گفت «هنگام طلوع خاور است
آفتاب تازه او را در بر است
لعل ها از سنگ ره آيد برون
يوسفان او ز چه آيد برون
رستخيزي در كنارش ديده ام
لرزه اندر كوهسارش ديده ام
رخت بندد از مقام آزري
تا شود خوگر ز ترك بت گري
اي خوش آن قومي كه جان او تپيد
از گل خود خويش را باز آفريد
عرشيان را صبح عيد آن ساعتي
چون شود بيدار چشم ملتي»
پير هندي اندكي دم در كشيد
باز در من ديد و بي تابانه ديد
گفت مرگ عقل؟ گفتم ترك فكر
گفت مرگ قلب؟ گفتم ترك ذكر
گفت تن؟ گفتم كه زاد از گرد ره
گفت جان؟ گفتم كه رمز لااله
گفت آدم؟ گفتم از اسرار اوست
گفت عالم؟ گفتم او خود روبروست
گفت اين علم و هنر؟ گفتم كه پوست
گفت حجت چيست؟ گفتم روي دوست
گفت دين عاميان؟ گفتم شنيد
گفت دين عارفان؟ گفتم كه ديد
از كلامم لذت جانش فزود
نكته هاي دل نشين بر من گشود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد