غزل شمارهٔ ۹۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۹۳

۳۴ بازديد


از لطف چو در نظر نميائي
از پرده چرا بدر نميائي
در مدرك عقل و حس نميگنجي
در گوشهٔ مختصر نميـٰائي
جانم بر لب ز انتظار آمد
تسليم كنم اگر نميـٰائي
پر شد همه بام و بر ز غوغايت
با آنكه به بام در نميـٰائي
هنگام تلافي دل افكاران
با عشوهٔ خويش بر نميـٰائي
ما بر در هجر جان دهيم و تو
با ما ز در دگر نميـٰائي
اي گريه بلات چيست كز چشمم
بي لخت جگر بدر نميـٰائي
كيفيت زندگي نمي‌فهمي
تا با غم عشق بر نميـٰائي
تا يك سر موي از تو ميماند
با يك سر موي بر نميـٰائي
گفتي كه نمانده پاي رفتارم
اي مرد چرا به سر نميـٰائي
هرگز نروي كه باز در چشمم
خوشتر ز دم دگر نميـٰائي
عمرت شد و توشه‌اي نميبندي
گويا تو بدين سفر نميـٰائي
ديگر بسر رضي نميايد
اي عمر چرا بسر نميٰـائي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد