در مَدح مولاي متقيان علي عليه السلام

۳۳ بازديد


دگر چه شد كه دلم بر كشيد ناله زار
دگر چه رفت كه سر نيست در غم دستار
صبا چه گفت به بلبل زبيوفائي گل
كه همچو اخگر آتش فشان شد از منقار
مگر كه يار شكسته است ساغر پيمان
مگر كه دوست گذشتست از سر اقرار
فغان ز دست شكنهاي طُرهٔ مشكين
امان ز دست ستمهاي نرگس بيمار
بعهد آن يك بي نصيبم آزارام
به دور اين يك، بي‌نيازم از گفتار
ببين ببين كه چسان ميبرند دل زميان
ببين ببين كه چسان ميكشند خود بكنار
كنار داد ز خويشم به چين پيشاني
چو موج بحر كه خاشاك افكند به كنار
بغير يار نداريم در نظر با آنك
بعمر خود نگشوديم ديده بر ديدار
به بزم وصل به ديدار مي نپردازم
بيا ببين كه چه گرم است شوق را بازار
رفيق بهر خدا دل ازو مگو بر گير
تو چشم من بكن و چشم ازو مگو بردار
هزار بار بگفتم تو را كه اي بيشرم
هزار بار بگفتم تو را كه اي بي‌عار
تو از كجا و نشستن به پاي سايهٔ سرو
تو از كجا و گذشتن بجانب گلزار
تو را به گشت گل و لالهٔ چمن چه رجوع
تو را به صحبت چنگ و ني و پياله چكار
بخون ما چه مدارا كني بگو اي چرخ
كه دشمني بكجا رفت دوستي بكنار
چه دشمني كه نكردي ازآن بتر با من
چه گويمت كه نباشي از آن بتر صد بار
اگر بحكم تو جان در بر است، گو بر گير
و گر به امر تو سر بر تن است، گو بردار
چرا هميشه مرا داري اينچنين رنجور
چرا هميشه مرا داري اينچنين بيمار
رفيق طره پريشان نشسته بر بالين
طبيب دست همان كشيده از بيمار
ز روي لطف بگوئيد تا دگر نشود
طبيب رنجه، كه ما را گذشت كار از كار
بكار خويش فرو مانده‌ام نميدانم
گره بكار من ز سبحه است يا زنار
بيمن پير خرابات عشق دانستم
كه دام راه گهي سبحه است و گه زنار
كنون ز شوق طريق دگر نميدانم
رهي بما بنمائيد يا اولوالابصار
ز قرب غير مگوئيد با من مهجور
حديث مرگ مخوانيد بر سر بيمار
چو نيست چهرهٔ زردي، چه خانقاه و چه دير
چو نيست جذبهٔ دردي، چه آدمي چه حمار
تو را كه گفت ندانم بيا بگو اي  چرخ
كه جور خود همه بر جان عاشقان بگمار
كسي مباد چو من در غم تو بوقلمون
كسي مبٰاد چو من از غم تو بوتيمار
يكيست خاصيت زعفران و گريه من
بهر دلي كه اثر كرده خندهٔ بسيار
بغير ديدهٔ خونبار، هيچ دريائي
نديده‌ايم كه باشد هميشه طوفان وار
هزار نوح نسازد علاج طوفانم
گر اختيار گذارم به ديدهٔ خونبار
مگر كه بر لب من شهد ناب كرده گذر
مگر كه در دل من آفتاب كرده گذار
زبان چو برگ گلم باز عنبر آگين است
زبان ز بوي خوشم گشته نافهٔ تاتار
مگر ز شاه نجف سر زد از دلم حرفي
مگر گذشت حديثي ز حيدر كرار
علي عالي اعلا امير كل امير
وصي احمد مرسل قسيم جنت و نار
تو همچو من به ثناي علي زبان بگشا
كه مرحبا شنوي هر دم از در و ديوار
من از عقيدهٔ خود بر نميتوانم گشت
نصيروار هلاكم كنند اگر صدر بار
زبان به توبه نگردد چرا كه بگذارد
شفاعت تو گنه زير بار استغفار
غلط نكرده اگر ابروش گمان برده
كه هر كه هر چه ازو خواست داده ايزدوار
سخن بلند شود ورنه گفتمي با تو
كه كيست در پس اين پرده روز و شب در كار
زمانه كيست مر او را كمينه فرمانبر
سپهر چيست مر او را كمينه خدمتكار
تو خود بگو كه چسان نسبتت كنم بيكي
كه نسبت تو بسي كرده‌اند با جبار
كجا رواست كه بر مسند تو بنشيند
سگي كه بيخ جهنم ازو بود مردار
ز سنگلاخ قيامت كجا رود بيرون
چرا كه اين خر لنگ آبگينه دارد بار
چنان مكن كه چو روباه پيچ و تاب زني
تو را اگر به سگان درش فتد سر و كار
هر آن نفس كه در آن مدحت تو صرف شود
هزار بار از آن كرده‌ايم استغفار
چو نام دوست مكرر نميشود هرگز
هزار بار اگر يا علي كنم تكرار
هميشه تا كه بود غنچه را شكفتن جوي
هميشه تا كه بود بيد را بريدن دار
بريده باد سر دشمنانت همچون بيد
شكفته باد رخ دوستانت همچو بهار
اميدوار چنانم كه وقت جان دادن
سپاريم بيكي از آستان هشت و چهار
رضي ثناي چنين مظهري نياري گفت
زبان دراز مكن كن بعجز خود اقرار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد