يك جرعه هر آنكه از مي ما نو شد
عيب و هنر تمام عٰالم پوشد
ما صاف دلان كينه نداريم ز مهر
خون در دل ما ز مهر دشمن، جوشد
گاهيم چو مرده در كفن ميسازد
گاهي از من، هزار من ميسازد
ميسوخت مرا اگر نميسوخت دلم
اين ميسوزد كه او بمن ميسازد
خاكم كه به هيچ كس گذارم نبود
آبم كه به هيچ كس مدارم نبود
بادم كه به هيچ جا قرارم نبود
نارم كه ز سوختن كنارم نبود
هر چيز كه پرتوي بتو در تابد
انديشه مكن كه نيك باشد يا بد
زنهار بجز در خرابات مكوب
كانجاست كه هر كه هر چه خواهد يابد
اي رتبهٔ تاج و تخت را كرده بلند
وي گردن سركشانت در خم كمند
شاهست سوار گشته بر اسب سمند
يا كرده طلوع آفتاب از الوند
دل جز بغمش، بهر چه در ساخته بود
خود را ز حضور دور انداخته بود
عشقم بسر ار سايه نينداخته بود
عقلم ز براي هيچ در باخته بود
اين خلق جهان به يكدگر كينه ورند
گويا كه ز مرگ خويشتن بيخبرند
همچون دو سگ گرسنه از بهر شكم
از روي حسد بيكدگر مينگرند
تا در ره عشق پاي از سر نشود
ايمان با كفر ما برابر نشود
تا آينه از آه منور نشود
بر روي كسي گشاده اين در نشود
از خواري شاگرد و ز فخر استاد
صد چاك به جيب هستيم پيش افتاد
ز استاد بگشوم آمد اينحرف آزاد
فرياد زدانش و ز ناداني داد
حسن عملم ز برگ كاهي پي شد
راه ازلم ز برق آهي طي شد
از عمر حضر نشد جز اينم معلوم
كي صبح بهر شادماني دي شد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد