غزل شمارهٔ ۷۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۵

۳۵ بازديد


نتوان گذشتن آسان از آن كو
گل تا بگردن، گل تا بزانو
از دست آن شست مشكل توان رست
صياد ما را سخت است بازو
حرف خلاصي فكر محالي است
فكري دگر كن حرفي دگر گو
دل ميربايند جان ميستانند
شو خان به بازي، شيران به بازو
زان مه كه گاهي پهلوي غير است
صد داغ داريم، پهلو به پهلو
تا رو نهـٰاديم در عـٰالم عشق
با هر دو عالم گشتيم يكرو
از دوست نتوان ما را بريدن
ناصح تو مينال، مشفق تو ميگو
هم جان ستانند، هم دلفريبند
آن زلف و كاكل، آن چشم وابرو
گوئي كه بوئي ز آن گل شنيدم
خود را نيـٰابي، يابي گران بو
چون به توان كرد عاشق به تدبير
كي خوش توان كرد دندان به دارو
بي مي خرابم بي‌جرعه مدهوش
زان لعل ميگون زان چشم جادو
گفتم رضي را سر نه بدين در
كارش همين است در آن سر كو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد