غزل شمارهٔ ۷۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۰

۳۴ بازديد


غمزه خونريز و عشوه در پي جان
چون توان برد دين ودل ز ميان
چند از حسرت سراپايت
بي‌سر و پا شويم و بي دل و جان
چند گيرم ز غم به دندان دست
آه از دست آن لب و دندان
سرو آزاد جان از ين غم داد
كه گرفتار توست پير و جوان
آنچنان شد غمش گريبان گير
كه گريبـٰان ندانم از دامان
روز وصل تو ميروم از هوش
شب مهتاب، واي بر كتّان
دوست هر چند دشمن است با ما
ما بدو دوستيم از دل و جان
نكند در دلت اثر آهم
چكند باد با دل سندان
كاش درد دلم فزون نكني
چون به دردم نميشوي درمان
گر به عهدت زبون شويم چه باك
سد اسكندريم در پيمان
سر شوريدهٔ رضي است مگر
كه چو گوئي فتاده در ميدان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد