غزل شمارهٔ ۷۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شمارهٔ ۷۲

۳۴ بازديد


مه نامهربانم بي‌گنه دامن كشيد از من
چه بد كردم، چه بد رفتم، چه بد گفتم چه ديد از من
سخن ميرفت از بيگانگان، از خويشتن رفتم
باين ترتيب درس آشنائي را شنيد از من
بخود بيگانه‌تر امروز ديدم آن ستمگر را
مگر در بيخوديها آشنا حرفي شنيد از من
رضي راه فنا را آنچنان در پيش بگرفتم
كه واپس ماند بسياري جنيد و بايزيد از من


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد