من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بال رويا

۳۳ بازديد


آنچه با من بود هر شب آه بود
زندگي بي روي او جان كاه بود
بال رويا قحطي پرواز داشت
ارتفاع آسمان كوتاه بود
طعنه بر خورشيد مي زد آسمان
كهكشان غمگين ، فلك بي ماه بود
بيستون از جاي مي كند آن نگار
پيش شيرين كوه غم چون كاه بود
غافل از خود زيستم با ياد او
دلخوشم از اينكه او آگاه بود
جاده تاريك و تنهايي و من
آنچه با من بود خاك راه بود


ابهام

۳۳ بازديد


آينده يا ترديد، آينده يا ابهام
ديروز بي پايان ، آغاز بي انجام
من فتح فردا را بيهوده مشتاقم
فرداي پر آتش من خام و سودا خام
مي دانم از فردا سودي نخواهم برد
من در زيانستم والعصر والايام
اندوه فردا را ميخانه مي خواهد
پيمان خود بستيم من، باده ، ساقي ، جام


تب هاشور

۳۴ بازديد


آخر چقدر از دل من دور مي شوي
بيچاره مي شود و تو مسرور مي شوي
اينگونه نيست اي بت من رسم سوختن
دل دود مي شود و تو چون نور مي شوي
من مي روم ز خاطر حتي خودم شبي
اما تو مثل شايعه ، مشهور مي شوي
يك صفحه ام تمام پر از متن بي غلط
بر جان واژه ها تب هاشور مي شوي
چشم انتظار ديدن تو در پل صراط
محشر شود شبي كه تو محشور مي شوي
اي دل به چوب تاك تو را چوب مي زنم
آنشب كه نشئۀ مي انگور مي شود


رخسار مسيحا

۳۶ بازديد


آيينه نمي گويد شرح گل زيبايت
من ديدم و مي دانم رخسار مسيحايت
مي گريم و مي سوزم شايد كه از اين آتش
لبخند شعف بينم بر غنچۀ لبهايت
رخسار نمي پوشي از غير عجب دارم
در پرده نهان داري از من گل پيدايت
بر بام سرم بنشين تكبير اذان بركش
تا بوسه زنم دستت تا سجده كنم پايت
خاموش نخواهد شد خاكستر من هرگز
امروز نمي ميرم در وعدۀ فردايت


مرگ يار

۳۵ بازديد


از انجماد مطلق احساس خسته ام
از مرگ ناگهاني يك ياس خسته ام
تاكي به قيمت دل من مي توان كشيد
بر گردن هوس گل الماس خسته ام
در انزواي ظلمت بسيار نيمه شب
من از هجوم وحشت وسواس خسته ام
بايد پناه برد به پروردگار عشق
از لحظه هاي بي ملك الناس خسته ام


گذار عشق

۳۴ بازديد


از من گذشت عشق و در من اثر گذاشت
بر ديده خون دل و لهيب جگر گذاشت
او پيش من نشست و گفتم به التماس
باشد كه بندگي كنمت من مگر گذاشت
بر دست من نوشت كه نه لايق مني
آنقدر مطمئن كه دو تا ضربدر گذاشت
خرسند از اين شدم كه دلم را ربوده است
يك نيمه شب به طعنه دلم پشت در گذاشت
در زلف اوست رقص طربناك حلقه ها
هر حلقه را براي سر يك نفر گذاشت
گفتم كه ميدهم صنما سر به كوي تو
با خنده در مقابلم هفتاد سر گذاشت
بگذشت عمر من و من افسوس مي خورم
از بس فلك مرا ز خود بي خبر گذاشت


جادۀ خيال

۳۴ بازديد


امشب از سوز آه بيدارم
به خدا تا پگاه بيدارم
سر نهادم به جاده هاي خيال
چشم در چشم راه بيدارم
روي يك بركه اشك هاي سپيد
پيش تصوير ماه بيدارم
مي كنم با سياهكاري خود
ورقي را سياه بيدارم
فارغ از خود به سجده هاي دراز
عذرخواه از گناه بيدارم


ديوار حاشا

۳۳ بازديد


از بهشت دلت اخراج شدم اينجايم
بي گناهم به خدا بيش نكن رسوايم
سيب باغ تو فريبندۀ صد حوا بود
من بيچاره كه فرزند همان حوايم
توبه هرگز نكنم باز اگر بر گردم
بكند باز هلوي لب تو اغوايم
باغي از ميوه خدا داده چرا من نخورم
كفش حوا همه جا تا به ابد بر پايم
اين همه آيه نخوان هيچ من آدم نشوم
دزد بي رحم لب ناز تو بي تقوايم
خانه ام فرش هوس ، سقف دروغين دارد
چار ديوار ترك خورده اي از حاشايم


تحفۀ خدا

۳۵ بازديد


اول چه بود عشق و آخر چه هست عشق
بر خاست از خدا و در آدم نشست عشق
اين تحفۀ خداست يا اسم اعظم است
مي ميرد آن كسي كه ز قلبش گذشت عشق
مجنون مگر چه داشت به جز عشق در نهاد
بسيار بيستون كه به روزي شكست عشق
از عشق زنده است هر آن چيز هست و نيست
بهتر كه نيست آنكه نيارد بدست عشق
عالم خمار بود و ميخانه اي نبود
خمخانه را ، مرا، همه را كرده مست عشق
بي عشق بهتر است نخواني نماز خويش
سوي بهشت مي برد آن بت پرست عشق


بيستون

۳۴ بازديد


از من نخواه كز دل آزاد بگذرم
از بيستون و تيشۀ فرهاد گذرم
دشت سكوت اگرچه كه جولانگه من است
شايد سوار مركب فرياد بگذرم
هرگز نمي شود كه سر چار راه فقر
شاد از كنار كودك نا شاد بگذرم
بگذشته ام ز دين خرافات خيز جهل
اما نه از صحيفۀ سجاد بگذرم
مانند گرد باد سرم گيج مي رود
از شوره زار عقل چنان باد بگذرم
گنجينۀ عتيقه ترين عشق عالمم
ويرانه ام خوش است از آباد بگذرم
مي ميرم آفتاب مرا خاك مي كند
مثل غبار از گذر ياد بگذرم
بالم شكست باز هوس ، من كبوترم
هرگز نخواه از سر صياد بگذرم