قلم كردند پاهايم نوشتم باز مي مانم
شكستند استخوانم را سرودم باز مي خوانم
من از ابهام زنجيري كه مي آيد نمي ترسم
من آن اشكي كه مي ترسد نمي ريزم به دامانم
غرور شاهرگهايم به يك خنجر نمي پاشد
به حسرت لب نمي گيرد درين هنگامه دندانم
گيوتين هاي بي مصرف و چوب دار مستهجن
غرورم را نمي گيرد بگيرد هم اگر جانم
خدايا آنچنانم كن كه سبز بي خزان باشم
كه من آن بيد مجنونم كه در پرچين زندانم
تب كرده ام به حوله نمي از شراب بزن
و مهر مي به جبين من خراب بزن
با قرص ماه كامل تو خوب ميشوم
اين نسخه را به كلبۀ بيمار قاب بزن
مژگان تو كه دواي پريشاني منست
با آن مژه به جان من افيون خواب بزن
گيج دو راهي ام به خداوندي خدا
فال مرا به حافظ شيرين خطاب بزن
محتاج ديدنم دم آخر زمان مرگ
ترك تعصب آور و قيد حجاب بزن
شايد گناه كرده ام عاشق شدم بيا
شلاق بوسه ها به نشان عذاب بزن
از ارتفاع نيازم سقوط مي كنم آخر
چه انتقام عجيبي گرفتم از تنم آخر
به دشنه اي كه تو دادي به دستم از سر كينه
ميان دل كه تو باشي ولي نمي زنم آخر
بلور اشك سپيدم امانتي كه تو دادي
امين خاطره هايت بدان منم منم آخر
شكسته اي من و جانم دلم غرور نهانم
ولي نه عهد مقدس به كينه بشكنم آخر
يك تصادف خونين بين عشق و انديشه
كشته مي شود مجنون بيستون شكن تيشه
يك نهال سحرآميز آمد از خدا شايد
شاخ و برگ آن عرشي در زمين دل ريشه
عقل من پريشان شد هر زمان كه عشق آمد
گرچه عقل من سنگي ، عشق من چنان شيشه
با غزال عشق امشب شير عقل مي رانم
با دعاي يك جنگل با نيايش بيشه
ميوه هاي كاغذي در سفره هاي جعلي مردم
و من در گستراي دشتهاي يك رفاقت گم
دروغ آتشين در منقل احساس مزدوران
و زهر ادعا جاي صداقت در نهام خم
گون هاي ستم كش را تبرهاي ستم پرور
براي بزم شهوت وش به خاك افكنده چون هيزم
من عاشقت هستم چرا اينقدر حاشا ميكني
هرگز نه چون من عاشقي در شهر پيدا مي كني
با كس نگو اسرار دل ما را نكن جايي خجل
بي آبرويان را چرا اينقدر رسوا ميكني
سرمايه ام يك آسمان با زينت رنگين كمان
آيا تمام ثروتم با بوسه سودا ميكني ؟
گفتي نمي خواهي مرا گفتي بدم باشد بگو
ديگر چرا هر شب مرا مست تمنا مي كني
اول كه ديدم روي تو لبخند بر لب داشتي
آن روز مي كردي گلم اخمي كه حالا مي كني
گفتي چرا عاشق شدم ديوانه ام خواندي ولي
آيا نگفت آيينه اي رويت چه زيبا مي كني
اينقدر تقسيمم نكن بر غم كه بي حاصل شدم
تا كي ز هيچم اين همه بسيار منها مي كني
برو ولي دل من را دوباره جا نگذاري
و بندگان گنه را تو بي خدا نگذاري
ز شيشه هاي شكسته حذر كه پا بخراشد
به روي قلب شكسته دوباره پا نگذاري
پرنده چون بشكاند قفس غريبه بگيرد
دلم پرنده وحشي شبي رها نگذاري
بدون تو چه بميرم چه زنده باشم عزيزم
مرا ز خود كه خدايي دگر جدا نگذاري
نيازمند تو هستم براي نغمۀ نازت
سكوت خسته من را تو بي صدا نگذاري
من در خواب چشم تو تحقيق مي كنم
خود را به بوسه هاي تو تشويق مي كنم
مژگان خوب توست كه در لحظۀ خمار
با آن به خويش شوق تو تزريق مي كنم
چون جمع مي شود دل من با خيال تو
از دل بلاي هجر تو تفريق مي كنم
چشم زلال تو و شرار نگاه من
آب است و آتش است كه تلفيق مي كنم
شايد كه هيچ ره نبرم در وصال تو
دل را به وعده هاي تو تحميق مي كنم
رو به روياي قشنگت بارها خوابيده بودم
حرف شيرين خواب زيبا گفته بودي ديده بودم
با سرانگشت نوازش از گياه بوسه هايت
ميوه هايي مثل آتش با ظرافت چيده بودم
من نگاهم از خيالت تر شد اما مثل شبنم
از خجالت سكته كردم چون ترا فهميده بودم
پيچكي ديوانه بودم توي سودا خيز پايت
ناخودآگاهانه مجنون بارها رقصيده بودم
راز ابروهاي نازت ناز چشم نيمه بازت
بارها در اوج مستي از خدا پرسيده بودم
رقص كهكشان ديدم در حوالي ماهت
سر به سجده آتش را در قيام درگاهت
بنده وار درگاهت عاشق خراباتي
تا بنوشد او ساغر از كرامت شاهت
طعنه مي زند مريم بر صليب لامذهب
چون مسيح ما دارد سجده بر سر راهت
جان به وعده مي داري منتظر كه برگردي
ناشكيب جان بودم انتظار جانكاهت
نيزۀ دعا دارم طعنه حسودان را
مي پرم سپند آسا در هجوم بدخواهت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد