عمري در آرزوي تو دل ريش بوده ايم
آتشفشان منطقۀ خويش بوده ايم
روي نياز ما به زر هيچ سفله نيست
تا در حريم كوي تو درويش بوده ايم
در كار عشق فرصت فاني غنيمت است
اما دريغ عاقبت انديش بوده ايم
مثل كبوتران ، لب بام نگاه تو
با سنگ خود هميشه به تشويش بوده ايم
لعل لب توست بهترينم
تمثيل خداست در زمينم
در خرمن بي بديل گيسو
من مرد گداي خوشه چينم
جانم ز غمت چنان بسوزد
كآتش بجهد ز پوستينم
از كوچۀ اضطراب تا من
راهيست به وسعت يقينم
مثل تنديس خدايي همه نور
چشم بد از قد رعناي تو دور
آتشم زن كه سپندت بشوم
چشم بد خواه حسودان همه كور
من اگر دست دهد خاك شوم
كه تو بر من بنهي پاي عبور
شعر من گوشه اي از مستي هاست
وقت زائل شدن عقل و شعور
شعر من زمزمۀ يك چوپان
در شب سرد تماشايي طور
ذهن من خالي از انديشۀ خويش
كه تو شايد بكني باز خطور
دل سودا زده ام باز گريخت
خنده اي كرد و ببخشيد قصور
لحظه ها مي گذرد روزنه اي پيدا نيست
شعر امروز مرا مصرعي از فردا نيست
بي كسي زندگي سرد مرا مي سوزد
هيچ كس مثل دل خستۀ من تنها نيست
كينه انباشته در سينۀ ياران افسوس
عشق را عاطفه را در دل ياران جا نيست
لحظه ها در بدر و ثانيه ها آواره
اين پريشاني از آنجاست كه او با ما نيست
چشم مي شويم و يك بار دگر مي خندم
تا نگويي كه در انديشه من غوغا نيست
گفتم بيا كه مستم گفتي بگو بگو نيست
بي آبرو شدم من ، اين آب ، آب جو نيست
گفتم به گريه اما با خنده طعنه كردي
در كيش مهربانان اين رسم گفتگو نيست
درياي اشك چشمم خشكيده ، قحط آب است
خشكيده چشمم اما هرگز بي آبرو نيست
گفتم بيا بنوشان گفتي نمي شود نه
ذوق قدح ندارم گفتي تب سبو نيست
در آسمان چشمت يك آسمان ستاره
مي ميرد آنكه آنجا سرگرم جستجو نيست
گفتم نگو كه با من ذوق طرب ندارم
اينقدر بد شنيدن از چون تويي نكو نيست
گيسو بيفشان تا سر ببازم
درياي نازي غرق نيازم
از اين معما با كس نگفتم
خاك مزارم صندوق رازم
بودي كه بودم ، هستي كه هستم
گر در نشيبم ، گر در فرازم
در وصف هجران گويد دمادم
شرحي بر آتش سوز و گدازم
گفتي از اين ره صد توبه بايد
گيرم كه كردم با دل چه سازم
گفتي لبم براي لبت شيرين بيان كنم
عاليست جان من بگذار امتحان كنم
شيرين و تلخ هر چه كه باشد لبت گل است
پروانه وش ز شهد لبت نوش جان كنم
ترسم كسي بدزد عزيزم لب تو را
بايد لبت ميان لب خود نهان كنم
گفتي لبت قساوت سنگ است واي من
بايد به ناز بوسه ، دلت مهربان كنم
خاك زمين منم و تو زيباي آسمان
طوفان شوم مگر كه سر از آسمان كنم
باشد كه در ستايش گيسوي ناز تو
چون شانه خدمت تو و آن گيسوان كنم
گفتم به تو انتظار سخت است
دير آمدن نگار سخت است
خود را به خطر نيازمائيد
عاشق نشويد كار سخت است
پاييز اگر چه فصل سختي است
بي غنچه بهار ولي سخت است
بگريخت ز دست من جواني
من لنگم و او سوار سخت است
مي خواستمت ببوسم اما
پنهان بد و آشكار سخت است
درگير خودم عجب جداليست
از دست خودم فرار سخت است
از سينه برون جهيده قلبم
قلب اين همه بي قرار سخت است
رفتي كه دوباره باز گردي
بد عهدي روزگار سخت است
در حجم تن لطيف نازت
قلبي ست كه بي شمار سخت است
اي كاش هميشه جام پر بود
پايان شب خمار سخت است
گلشن انديشه را با بوي او
رونقي ديگر دهم در كوي او
رهگذار وصل را آبي زنيم
اشك دل مژگان من گيسوي او
تير افسون مي رسد بر دل هنوز
دام عشق است و كمان ابروي او
اي گل ار بازار تو بي رونق است
دست خلقت بين و حسن روي او
عاقل از راه ملامت مي رود
تا نيفتد در كمند موي او
درد روز فرقتش دارم عيان
تا نهم سر بر سرَ زانوي او
احمد از لطف سواران نسيم
عالمي مجنون شود در كوي او
مقصدم روستاي تنهايي است
جاده ها سنگلاخ رسواييست
كوچ مردان آفتابي عشق
تا فراسوي شرق داناييست
تا رسيدن به كوچه هاي خدا
دشت اخلاص و كوچ شيدايست
سربداران خسته مي آيند
هر كجا جمع بي سرو پاييست
در لب پاك دختران بهشت
شعر من آيه هاي روياييست
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد