كاش گنجشك مرا مي فهميد
و دلم حال دعا مي فهميد
كاش احساس دو قسمت مي شد
و دل خون شده قيمت مي شد
كاش گنجشك زبان وا مي كرد
بلبلان را همه رسوا مي كرد
آن كه هر دم ز گلي مي خواند
هرزگي دارد و خود مي داند
نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم
منم و نگاه حافظ ، من وشاخ بي نباتم
قلمم نمي نويسد غزلي اگر بخواهم
همه خون شد و سياهي قلم من و دواتم
عطش چشيده هستم چه بنوشم آخر امشب
كه اجل نشسته با من سر چشمۀ حياتم
من و يك جزيره خالي و سفينۀ خيالم
كه مگر مرا ببيند ؟ كه مگر دهد نجاتم ؟
به مزار خود نشستم ودو ديده شمع روشن
مگر از خودم بگيرم به خدا شبي براتم
هم آتشم و دودم ، همه شعرم و سرودم
كه مگر مرا ببينند و كنند التفاتم
سكوت پنجره ها قهر پرده ها سخت است
بدون يار نشستن در اين سرا سخت است
سلام اگرچه نكردي بپرس از دل من
مگر دوباره بفهمي كه حال ما سخت است
شبيه عاشق ديوانه در بيابان ها
به تير طعنۀ معشوق اي خدا سخت است
تمام هستي من ، تار و پود من او بود
تمام پود من از تار من جدا سخت است
اگرچه لاف صداقت به غربت آسان است
چو مي شناسمت اي دوست ادعا سخت است
حراج هستي خود كرده ام در اين بازار
به روي دست خودم مانده ام چرا سخت است ؟
اي خدا رونق عشق از دل ناشادم رفت
من كه تاوان دلم را به بتان دادم رفت
بر لبم زمزمه اي مبهم اگر مي بيني
رد پاي غزلي بود كه از يادم رفت
گرچه در خلوت دل ساكن انديشه شدم
تا فراسوي غزل نيزۀ فريادم رفت
بيستون مي شوم از خاطره شيرينت
به تماشاي اجل حضرت فرهادم رفت
ابرو روي هم انباشته بودم همه عمر
چونكه از چشم بت صومعه افتادم رفت
قحطي واژه و كمبود غزل واويلا
شور افيون دل از دفتر معتادم رفت
نوشابه هاي حسرت در سفره هاي خالي
بايد شبي بگريم گر غم دهد مجالي
جانم كپك زد از غم نانم به گريه آمد
فرياد يك معما آمد ازين حوالي
ديوار سرد خانه روزن ندارد اما
با چشم خسته ديدم گل مي رمد ز قالي
در آفتاب يادت پهناي يك كويرم
تا در سرم بسوزد انديشه هاي كالي
افسوس رفته ها را مي نوشم از خيالم
در آرزوي مردن مي گيردم خيالي
گفتم اگر بيايي انبوهي از سوالم
دلمرده را بگيرد سوداي بي سوالي
من شعله هاي سردم خاكستري مقدس
از رقص من ببيني نوري بدين زلالي
اي سيب گونه هايت اغواگر خدايان
اي لايق پرستش اي دلبر خدايان
در مسجد نگاهت يك دين تازه داري
بر بنده سجده واجب گرديده بر خدايان
دست بريده دارم در شب نشين چشمت
تنها نه من كه خونين شد پيكر خدايان
يك قطره از نگاهت غرقم كند به خواهش
بگذشته آب مستي هم از سر خدايان
در منبر خدايان ابهام مي سرايم
او مي برد قيامت در محشر خدايان
در كوچۀ هياهو گم شد دل اسيرم
گستاخ كوچه ها را آيا شود بگيرم ؟
دل مي گريزد از من در روزگار پيري
تنهاتر از هميشه بي ادعا بميرم
در كورۀ محبت تفتيده گشت جانم
بازيچۀ دل خود ،طفل است و من خميرم
پندم نده برادر در كار عاشقانه
آن بت اگر بيايد والله ناگزيرم
باران اشك چشمم سيلاب آبرو شد
طوفان غم بخيزد از دامن كويرم
من گل زرد آفتابگردانم
رو به خورشيد توست چشمانم
دستهايم قنوت مي خواند
بت پرستم ولي مسلمانم
ميزبان خدا شوم وقتي
كه به ميقات دوست مهمانم
مي روي تا دوباره برگردي
سر به تشويش در گريبانم
پرتو مهر آفتاب حضور
راز عمر منست مي دانم
پرتو عشق مي زني بر من
مثل آيينه باز گردانم
دوست دارم ترا كه زيبايي
دوست داري مرا كه نادانم
من گدا شدم شايد درب خانه بگشايد
لحظه اي برون آيد التفات فرمايد
من گدا شدم اما درب خانه مي بندد
دست من به دركوبش آنچنان كه خون آيد
مي زنم و مي گريم ناله مي شوم كم كم
گوش لاله رويان را بيش ازين فغان بايد
قفل در به اشك آمد خون كوچه شد جاري
آن صنم كه لج بيند بر لجش بيفزايد
با كلون در گفتم حسرت ترا دارم
دست آن صنم هردم بر سرت خورد شايد
چون سحر شود ديگر مرده ام ازين بازي
صخره هم اگر باشد بيش ازين نمي پايد
مرتع بي علف از برۀ بيمار پر است
توي اين قحطي انديشه دل زار پر است
وهم آيينه نكن حيلۀ راه است سراب
چشم و گوش من ازين بازي پندار پر است
من سوار نفس گرم خودم خواهم شد
بروم تا افق دور كه از يار پر است
استخوان ميشود اين لقمه اگر بردارم
سفرۀ جان من از لقمه شكدار پر است
خنده با كوچ پرستوي تو از خانه گريخت
خلوت حوصله از نغمۀ غمبار پر است
دست خورشيد پر انگشت و هر آن يك بر چشم
مشرق اول صبح از تب آزار پر است
توي زنبيل دلم عاطفه دارم بسيار
تا ابد هرچه كه خواهي برو بردار پر است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد