من چون بهار نغمه به گلزار مي زنم
بر خاك عشق بوسه بسيار مي زنم
فرياد سبز مي كشم از همت بهار
ديوانه وار نعره انكار مي زنم
وهم فراق را نگذارم كه سركشد
رنگ اميد بر تن پندار مي زنم
من نبض عشق بازي مستان كوچه ام
تا هست خون عشق به تكرار مي زنم
فردا از آن ماست اگر مهربان شوي
داروي مهر بر دل بيمار مي زنم
من در اين عالم نبودم عشق در جانم نشست
هر چه بودم كم نبودم عشق در جانم نشست
آدمي از ترس مردم عشق را بلعيده است
من مگر آدم نبودم عشق در جانم نشست
عشق يعني اوج بودن پس چرا اينگونه غافل
هم نبودي هم نبودم عشق در جانم نشست
گر بگويم مثل عيسي عشق در جان زاده باشم
من ولي مريم نبودم عشق در جانم نشست
من گداي كوچه هستم ژنده پوش بي هويت
پادشاه جم نبودم عشق در جانم نشست
در ازل مردم تمامي در صف زر بوده اما
من پي درهم نبودم عشق در جانم نشست
مشت جنون به سينۀ ديوار مي زنم
دل را به جرم بوالهوسي دار ميزنم
برقبلۀ خودم به نماز ايستاده ام
بر غير دوست نعرۀ انكار مي زنم
مطرب بيا و خلوت دل را نگاه كن
در طور عشق خوب خدا تار مي زنم
امشب گريست كودك حيران جان من
معجون اشك بر دل بيمار مي زنم
طعم تبسم تو لبم را حكايتي است
زيبايي تو را به غزل جار مي زنم
عكس تو را به خلوت تصوير مي كشم
قاب تو را به سينۀ ديوار مي زنم
امشب به جان دل كه در خانۀ تو را
در شهر خواب كوچۀ پندار مي زنم
من پريشانم پريشان زاده ام
من فريب دوست خورده ام ساده ام
گفته بودي عشق مجنون مي كند
هر چه بادا باد پس آماده ام
قصد جانم مي كند هر شب فراق
خون بهاي خويش را من داده ام
از ريا خاليست باور كن عزيز
سجده ام ، پيشاني ام ، سجاده ام
حال دشواريست بغضم در گلو
وقتي از بام دعا افتاده ام
من امام تمام مستانم
مكتب نا تمام مستانم
من شراب آفرين ميخانه
آفرين ، من غلام مستانم
مي تواني تلاوتم بكني
من سراپا كلام مستانم
سعي كن در صفاي خلوت من
قبله گاه قيام مستانم
گر حرام است اين حلال عزيز
من فقيه الحرام مستانم
مرد درويش منم گمشده در خويش منم
خويش گم كرده ترين آدم درويش منم
كمترين درد من اينست كه از خود دورم
مردي آلودۀ غم خستۀ تشويش منم
قلعۀ مردم ديوانه همينجاست ولي
كيست ديوانه ترين مرد ، كم و بيش منم
عاقبت آخر ديوانه شدن رسوائيست
مست ديوانه و ناعاقبت انديش منم
مثل سربازي فراري شده از يك شطرنج
مثل يك شاه پر آوازه ولي كيش منم
مرد شبگرد كوچه هاي دلم
همه ديدند مبتلاي دلم
مثنوي هاي درد خواهد بود
حجم ديوان هاي هاي دلم
كفش هايي براي عرفان داشت
كوچه گرد خيال ، پاي دلم
اضطرابي دوباره پنهان است
در تپشهاي نا بجاي دلم
گوهر نازنين ناب مني
گل زيباي باغ خواب مني
تو ز ديوان بي كرانۀ صبح
غزل سرخ آفتاب مني
تويي آن گنج بي نهايت عشق
كه در آواره خراب مني
خوشتر آن كز غم تو جان بازم
برو اي جان كه خود حجاب مني
تو حديث تجسم آبي
كه در آوازه سراب مني
تو بزرگي ، معطري ، پاكي
كه مسيح دل كباب مني
زلف تو از دل بيچاره پريشان تر نيست
صبر نوح از من آزرده فراوان تر نيست
نيمه جانيست مرا خسته اگر مي خواهي
هيچ از دادن جان بهر تو آسانتر نيست
عشق آن است كه جان بر سر ره بگذاري
بر حذر باش كزين مرتبه ارزانتر نيست
گفته بودند مرا دوش رفيقان در عشق
از دلت خسته تر از چشم تو گريان تر نيست
من خداوند كويرم ز هياهوي عطش
شوره زار از جگر خون شده عطشان تر نيست
آه من سنگ گرانمايه بسوزد آخر
صخره از حوصلۀ عشق گرانجان تر نيست
مرا عشق پري رويان جوان كرد
هم آغوش خيالي جاودان كرد
مرا با بوسه اي تب دار مي سوخت
مرا مسحور عشق اين و آن كرد
دلم هم گوي چوگان هوس بود
كه در تابوت دردش آشيان كرد
عروس آرزو در خلوت عشق
مرا بگذاشت عزم ديگران كرد
خروش شعر احمد بين كه امروز
دل نا مهربان را مهربان كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد