من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

تحفۀ خدا

۳۴ بازديد


اول چه بود عشق و آخر چه هست عشق
بر خاست از خدا و در آدم نشست عشق
اين تحفۀ خداست يا اسم اعظم است
مي ميرد آن كسي كه ز قلبش گذشت عشق
مجنون مگر چه داشت به جز عشق در نهاد
بسيار بيستون كه به روزي شكست عشق
از عشق زنده است هر آن چيز هست و نيست
بهتر كه نيست آنكه نيارد بدست عشق
عالم خمار بود و ميخانه اي نبود
خمخانه را ، مرا، همه را كرده مست عشق
بي عشق بهتر است نخواني نماز خويش
سوي بهشت مي برد آن بت پرست عشق


براي دخترم يگانه

۳۳ بازديد


اي بهترين يگانه من دخترم گلم
زيباترين ترانۀ من گوهرم گلم
لبريز ميشود دل من با تو از نشاط
با ياد تو ز خلوت غم بگذرم گلم
يك تحفه از بهشت برايم تو بوده اي
در باغ آرزو تو گل نو برم گلم
شايد غريو نازك تو نغمۀ خداست
من با تو از تمام فلك برترم گلم
هم وزن بوسه هاي تو صد شعر مي شود
اي بهترين غزل وسط دفترم گلم
چشمت براي بوسۀ من ناز مي كند
باشد بيا به قيمت جان مي خرم گلم
بازي كنيم بازي پرواز در خيال
در آسمان كودكيت مي پرم گلم


عرصۀ سكوت

۳۳ بازديد


امشب مرا ز بودن خود شاد مي كني
ويرانه اي به نام دل آباد مي كني
از ياد برده ام همه را غير نام تو
مي رقصم آن زمان كه مرا ياد مي كني
آزاد مي شوم اگر از خويش بگذرم
امشب مرا ز قيد خود آزاد مي كني
بايست بگذرد دلم از عرصۀ سكوت
دل را تمام صحنۀ فرياد مي كني


شمع گداخته

۳۳ بازديد


اي دل حريف اين همه ماتم نمي شوي
بيچاره تر منم كه تو آدم نمي شوي
بار فراق دوست اگر بر سرت نهند
چون چوب خشك مي شكني خم نمي شوي
چون شمع سر گداخته اي در تعجبم
با ازدياد شعله چرا كم نمي شوي
هر شب دعا كنم كه شوي سر به راه تر
آخر چرا اسير دعايم نمي شوي


آشوب

۳۵ بازديد


امشب تمام خانه ام آشوب مي شود
مي آيد او به جان خودم خوب مي شود
امشب گليم كهنۀ درويش خانه ام
فرش قدوم حضرت محبوب مي شود
امشب دلم كلون در خانه مي كنم
وقتي كه دست يار به در كوب مي شود
شرمم كشد كه خيره به روي تو بنگرم
چشمم شبيه كودك محجوب مي شود
دل مژده داد مي رسي از كوچۀ بهار
آن كوچه در قدوم تو جاروب مي شود
اي مريم مقدس من در نبود تو
هر لحظه دل در نبود تو مصلوب مي شود


نفرين غزل

۳۴ بازديد


يك غزل گفتم قلم آتش گرفت
دفتر از نفرين غم آتش گرفت
چون دعايم آتشين شد نيمه شب
يك كبوتر در حرم آتش گرفت
گريه كردم صبح شد چشم فلق
از دعاي صبحدم آتش گرفت
آستينم سوخت دستم سوخت آه
دامنم از گريه نم ، آتش گرفت
خانه از قحط سخاوت گريه كرد
سفره از قحط كرم آتش گرفت
زينت تاج سرم الماس اشك
باز دستارم سرم آتش گرفت
شعله ام خاموش خاكستر شدم
دم زدم آن نيز هم آتش گرفت
مرد چوپان ناله اي در ني نهاد
يك گله در حال رَم آتش گرفت
يك سماور خسته ، مهماني نبود
چاي در سوداي غم آتش گرفت
زندگي چخماق سرد لحظه هاست
هيزم ما كم به كم آتش گرفت


برق حسرت

۳۳ بازديد


يادش آرام دل ديوانه برد
دلبرانه آمد و جانانه برد
خواب ديدم كه با زنجير عشق
دوشم از محراب تا ميخانه برد
پاي در ماتم سراي دل گذاشت
عبرت بسيار از اين ويرانه برد
داستان وصل را آغاز كرد
تا ديار قصه و افسانه برد
دست تقواي مرا بشكسته ديد
اندك اندك تا لب پيمانه برد
بوسه ام را با لب زيبا فشرد
برق حسرت تا دل بيگانه برد
داستان كودكان شد شعر من
نام احمد بر در هر خانه برد


فتنه جو

۳۵ بازديد


با دو صد شيوۀ دلاويزي
با دل سنگ من گلاويزي
روزها را شب سيه كردي
شب پرستي ، شبي ، شباويزي
تخم عشقت نرست در دل من
اشكم ار چه به پاش مي ريزي
يا من از دامن كويري غم
يا تو با رنگ و بوي پاييزي
آري اي فتنه جوي عالم عشق
آب و آتش به هم در آميزي
بيم آن مي رود كه بار دگر
با هيولاي دل در آويزي
طفلك شعرم ار شود خاموش
سيلي غم زني بر انگيزي
گر جسارت كند به محضر عشق
بر بلند غمش بياويزي
گر تو را جا دهم به مجلس دل
زين قفس چون شود كه بگريزي
چشم احمد نمي كند پرهيز
در شط خون ز خون و خون ريزي


مخزن اسرار

۳۲ بازديد


يك تبسم نذر رويت مي كنم
عشق را آويز مويت مي كنم
سينه ام را كز غمت لبريز شد
مخزن اسرار كويت مي كنم
چشم هايم را اگر شويم به اشك
خيره در روي نكويت مي كنم
كاسه چشمان خود را ساغرت
كاسۀ سر را سبويت مي كنم
روح نا آرام خود را در غزل
تا ابد افسانه گويت مي كنم


خاطرۀ وصل

۳۳ بازديد


هنوز خاطرۀ وصل توست در گوشم
تو را به هر چه پرستي مكن فراموشم
سكوت دلكش من هم ز ياد صحبت تو
چنان خوش است كه تا روز مرگ خاموشم
چو شمع در شب روياي خويش مي سوزم
چو اشك بر سر سوداي خويش مي جوشم
اگر چه با تو حرام است شكوه ، مي گويم
اگر چه بي تو حرام است باده مي نوشم
به غم بگو كه ز آغوش من گريز كند
نثار مقدم عشق كسيست آغوشم