توي ناپيداي غم من را تو پيدا مي كني
خلوت آيينه وارم را تماشا مي كني
گفته بودي بر سرم دست نوازش مي كشي
چون به دار آمد سرم اينگونه حاشا مي كني
از دلم راز من ديوانه مي پرسي چرا ؟
دل به بازي برده اي طرح معما مي كني
در زلال چشم تو شفاف شبنم مي شوم
ادعاي قطره را هم وزن دريا مي كني
از عبور لحظه هاي بي تو بودن خسته ام
عمر من با وعده هايي وقف فردا مي كني
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد