بدون يار

مشاور شركت بيمه پارسيان

بدون يار

۳۴ بازديد


نفسم گرفته امشب ز مرور خاطراتم
منم و نگاه حافظ ، من وشاخ بي نباتم
قلمم نمي نويسد غزلي اگر بخواهم
همه خون شد و سياهي قلم من و دواتم
عطش چشيده هستم چه بنوشم آخر امشب
كه اجل نشسته با من سر چشمۀ حياتم
من و يك جزيره خالي و سفينۀ خيالم
كه مگر مرا ببيند ؟ كه مگر دهد نجاتم ؟
به مزار خود نشستم ودو ديده شمع روشن
مگر از خودم بگيرم به خدا شبي براتم
هم آتشم و دودم ، همه شعرم و سرودم
كه مگر مرا ببينند و كنند التفاتم 


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد