دلبرا تا تو يار خويشتني
در پي اختيار خويشتني
بيقرارند مردم از تو و تو
همچنان برقرار خويشتني
عالم آيينهٔ جمال تو شد
هم تو آيينهدار خويشتني
با چنين زلف و رخ نه فتنهٔ ما
فتنهٔ روزگار خويشتني
تو منقش بسان دست عروس
از رخ چون نگار خويشتني
زينت تو ز دست غيري نيست
تو چو گل از بهار خويشتني
در شب زلف خود چو مه تابان
از رخ چون بهار خويشتني
من هزار توام به صد دستان
گلستان هزار خويشتني
كس به تو ره نميبرد، هم تو
حاجب روز بار خويشتني
كار تو كس نميتواند كرد
تو به خود مرد كار خويشتني
بار تو دل به قوت تو كشد
پس تو حمال بار خويشتني
من كيم در ميانه واسطهاي
ور نه تو دوستدار خويشتني ...
ملك دنيا و مردمان در وي
گورخانه است و مردگان در وي
نيست بستان تو مباش در او
هست زندان تو ممان در وي
هر كه را دل در او قرار گرفت
گر چه زنده است نيست جان در وي
اين جهان بر مثال مرداريست
اوفتاده بسي سگان در وي
آدميزاده چون خورد چيزي
كه سگان را بود دهان در وي؟
گوشتي لاغر است و چندين سگ
زده چون گربه ناخنان در وي
عدل را ساق لاغر است وليك
ظلم را فربه است ران در وي
اندرين آزمون سرا اي پير
طفل بودي شدي جوان در وي
چشم بگشا ببين كه نامدهاي
بهر بازي چو كودكان در وي
خاك دنياست چون وحل، زنهار
مركب خويشتن مران در وي
اندرين غبر هيچ آب مخور
كه گلوگير گشت نان در وي
آرزوها نوالهاي چرب است
نيست چون پيه استخوان در وي
گر چه شيرين بود چو نوش كني
نيش بيني بسي نهان در وي
عرصهٔ ملك پر ز ديو شدهست
نيست از آدمي نشان در وي
همه را يك سر و دو رو ديدم
آزمودم يكان يكان در وي
جمله از بهر لقمهاي چو سگان
دشمنانند دوستان در وي
چون زر كم عيار قلب آمد
هر كه را كردم امتحان در وي ...
اي ز بازار جهان حاصل تو گفتاري
عمر تو موسم كار است و جهان بازاري
اندر آن روز كه كردار نكو سود كند
نكند فايده گر خرج كني گفتاري
همچو بلبل كه بر افراز گلي بنشيند
چند گفتي سخن و هيچ نكردي كاري
ظاهر آن است كه بيزاد و تهي دست رود
گر ازين مزرعه كس پر نكند انباري
زر طاعت زن و اخلاص عيار آن ساز
خواجه ... ! تا سود كني بر درمي ديناري
هر چه گويي بجز از ذكر، همه بيهوده است
سخن بيهده زهر است و زبانت ماري
شعر نيكو كه خموشي است از آن نيكوتر
اگرت دست دهد نيز مگو بسياري
راست چون واعظ نان جوي بدين شاد مشو
كه سخن گويي و جهال بگويند آري
از ثناي امرا نيك نگهدار زبان
گر چه رنگين سخني، نقش مكن ديواري
مدح اين قوم دل روشن تو تيره كند
همچو رو را كلف و آينه را زنگاري
آن جماعت كه سخن از پي ايشان گفتند
راست چون ناميه بستند گلي بر خاري
از چنين مرده دلان راحت جان چشم مدار
چون ز رنجور شفا كسب كند بيماري؟
شاعر از خرمن اين قوم به كاهي نرسد
گر ازين نقد به يك جو بدهد خرواري
شاعري چيست كه آزاده از آن گيرد نام؟
ننگ خلقي گر ازين نام نداري عاري
گربهٔ زاهدي و حيله كني چون روباه
تا سگ نفس تو زهري بخورد يا ماري
پيل را خرشمر، آنگه كه كشد بار كسي
شير را سگ شمر، آنگه كه خورد مرداري
بهر مخدوم مجازي دل و دين ترك كني
تا تو را دست دهد پايهٔ خدمتكاري
هر دم از سفرهٔ انعام خداوند كريم
خورده صد نعمت و، يك شكر نگفته باري
نزد آن كس كه چو من سلطنت دل دارد
شه گزيري بود و مير چوده سالاري
ظالمي را كه همه ساله بود كارش فسق
به طمع نام منه عادل نيكوكاري
نيت طاعت او هست تو را معصيتي
كمر خدمت او هست تو را زناري
هر كه را زين امرا مدح كني ظلم بود
خاصه امروز كه از عدل نماند آثاري
كژ روي پيشه كني جمله تو را يار شوند
ور ره راست روي هيچ نيابي ياري
كله مدح تو بر فرق چنين تاجوران
راست، چون بر سر انگشت بود دستاري
صورت جان تو در چشم دل معنيدار
زشت گردد به نكو گفتن بدكرداري
اسدالمعركه خواني كه تو كسي را كه بود
روبه حيلهگري يا سگ مردمخواري
وگرت دست قريحت در انشا كوبد
مدح اين طايفه بگذار و غزل گو، باري!
شعر نيكو را چون نقطه دلي بايد جمع
همچو خط را قلم و، دايره را پرگاري
سيف فرغاني اگر چند درين دور تو را
بلبل روح حزين است چو بوتيماري
نه تو را هيچ كسي جز غم جان دلجويي
نه تو را هيچ كسي جز دل تو غمخواري
گر چه كس نيست ز تو شاد، برو شادي كن
همچو غم گر نرساني به دلي آزاري
شكر منعم به دعاي سحري كن نه به مدح
كاندرين عهد تو را نيست جز او دلداري
صورتند اين امرا جمله ز معني خالي
اوست چون درنگري صورت معني داري
چون ازين شيوه سخن طبع تو فصلي پرداخت
بعد ازين بر در اين باب بزن مسماري
به سخن گفتن بيهوده به پايان شد عمر
صرف كن باقي ايام به استغفاري
در خانهٔ دل عشق تو مجمع دارد
و از دادن جان كار تو مقطع دارد
در شعر تخلص به تو كردم كه وجود
نظمي است كه از روي تو مطلع دارد
اي صبا با دم من كن نفسي همراهي
به سوي شاه بر از من سخني گر خواهي
قدوه و عمدهٔ شاهان جهان غازان را
از پريشاني اين ملك بده آگاهي
گو درين مصر كه فرعون درو صد بيش است
نان عزيز است كه شد يوسف گندم چاهي
گو بدان اي به وجود تو گرفته زينت
كرسي مملكت و مسند شاهنشاهي!،
شير چون گربه درين ملك كند موش شكار
بهر نان گربه كند نزد سگان روباهي
سروراني كه به هر گرسنه نان ميدادند
استخوان جوي شده همچو سگ درگاهي
امن ازين خاك چنان رفته كه گر يابد باز
خوف آن است كه از آب بترسد ماهي
فتنه از هر طرفي پيش نهد پاي دراز
گر بگيرد پس ازين دست ستم كوتاهي
خانهها لانهٔ روباه شد از ويراني
شهرها خانهٔ شطرنج شد از بيشاهي
حاكمان دردم از او قبجر و تمغا خواهند
عنكبوت اربنهد كارگه جولاهي
خرمن سوخته شد ملك و بر ايشان به جوي
اسب شطرنج كجا غم خورد از بيكاهي
تركمان خسري هر نفس از هر طرفي
بر ولايت بزند چون اجل ناگاهي
نيست در روم از اسلام به جز نام و شدهست
قطب دين مضطرب و ركن شريعت واهي
بيم آن است كه ابدال خضر را گويند
گر سوي روم روي مردن خود ميخواهي
مملكت جمله پر از منكر و معروفي نه
كه به خير امر كند يا بود از شرناهي
خلق بيم است كه چون ذره پراگنده شوند
گر به ايشان نرسد سايهٔ ظل اللهي
گر نيايي برود اين رمقي نيز كه هست
ور بيايي كندت بخت و ظفر همراهي
آفتابا به شرفخانهٔ خويش آي و بپاش
نور بر خلق كز استاره نيايد ماهي
بعد فضل احدي مانع و دافع نبود
اينچنين داهيه را غير تو شاهي داهي
بر كردهٔ خويشتن چو بگمارم چشم
بر هم زدن از ترس نمييارم چشم
اي ديدهٔ شوخ، بين كه من چندين سال
بد كردم و نيكي از تو ميدارم چشم!
اي نور تو آمده نقاب رخ تو
خورشيد زكاتي ز نصاب رخ تو
هر دل كه هواي تو برو سايه فگند
در ذره ببيند آفتاب رخ تو
اي من همه بد كرده و ديده ز تو نيك
بد گفته همه عمر و شنيده ز تو نيك
حد بدي و غايت نيكي اين است
كز من به تو بد به من رسيده ز تو نيك
هر بوسه كز آن تنگ دهان ميخواهي
عمري است كه از معدن جان ميخواهي
در ظلمت خط او نگر زير لبش
از آب حيوة اگر نشان ميخواهي
خط تو كه ننوشت كسي ز آن سان خوش
چون شمع وصال در شب هجران خوش
آورد به بنده شاهدي خوش گرچه
شاهد كه خط آرد نبود چندان خوش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد