سوداي بي سوالي

مشاور شركت بيمه پارسيان

سوداي بي سوالي

۳۴ بازديد


نوشابه هاي حسرت در سفره هاي خالي
بايد شبي بگريم گر غم دهد مجالي
جانم كپك زد از غم نانم به گريه آمد
فرياد يك معما آمد ازين حوالي
ديوار سرد خانه روزن ندارد اما
با چشم خسته ديدم گل مي رمد ز قالي
در آفتاب يادت پهناي يك كويرم
تا در سرم بسوزد انديشه هاي كالي
افسوس رفته ها را مي نوشم از خيالم
در آرزوي مردن مي گيردم خيالي
گفتم اگر بيايي انبوهي از سوالم
دلمرده را بگيرد سوداي بي سوالي
من شعله هاي سردم خاكستري مقدس
از رقص من ببيني نوري بدين زلالي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد