خسروا خلق در ضمان تواند
طالب سايهٔ امان تواند
غافل از كار خلق نتوان بود
كه بسي خلق در ضمان تواند
ظلمها ميرود بر اهل زمان
زين عوانان كه در زمان تواند
چون نوايب هلاك خلق شدند
اين جماعت كه نايبان تواند
هيچ كس را نماند آسايش
تا چنين ناكسان كسان تواند
مايه بستان ازين چنين مردم
كز پي سود خود زيان تواند
بر كن آتش چو پيهشان بگداز
ز آنكه فربه بب و نان تواند
با تو در ملك گشتهاند شريك
راست، گويي برادران تواند
دست ايشان ز ملك كوته كن
ور چو انگشت تو از آن تواند
روميان همچو گوسپند از گرگ
همه در زحمت از سگان تواند
همچو سگ قصد نان ما دارند
گربگاني كه گرد خوان تواند
يا چو سگ پاي آدمي گيرند
همچو سگ سر بر آستان تواند
كام خود ميكنند شيرين ليك
عاقبت تلخي دهان تواند
مردم از سيم و زر چو صفر تهي
از رقوم قلم زنان تواند
به زبانشان نظر مكن زنهار
كه به دل دشمنان جان تواند
دعوي دوستي كنند وليك
دوستان تو دشمنان تواند
تو به رفعت، سپاه تو به اثر
آسماني و اختران تواند
در زمين مشتري اثر بايند
اختراني كز آسمان تواند
نيكويي كن كه نيكوان به دعا
از حوادث نگاهبان تواند
در زواياي مملكت پيران
داعي دولت جوان تواند
ناصحان همچو سيف فرغاني
سوي فردوس رهبران تواند
آن كه منبر نشين موعظتند
به سوي خلد نردبان تواند
تا كه بر نطع مملكت اي شاه
دو سه استيزهرو رخان تواند
اسب دولت به سر درآيد زود
كاين سواران پيادگان تواند
كم خور غم تني كه حياتش به جان بود
چيزي طلب كه زندگي جان به آن بود
هيچش ز تخم عشق معطل روا مدار
تا در زمين جسم تو آب روان بود
آن كس رسد به دولت وصلي كه مرورا
روح سبك ز بار محبت گران بود
چون استخوان مرده نيايد به هيچ كار
عشقي كه زندهاي چو تواش در ميان بود
معشوق روح بخش به اول قدم چو مرگ
از هفت عضو هستي تو جان ستان بود
آخر به عشق زنده كند مر تو را كه اوست،
كب حيوة از آتش عشقش روان بود
از تو چه نقشهاست در آيينهٔ مثال
ديدند و گر تو نيز ببيني چنان بود
اين حرف خواندهاي تو كه بر دفتر وجود
لفظيست صورت تو كه معنيش جان بود
با نور چشم فهم تو پنهان لطيفه ايست
جان تو آيتيست كه تفسيرش آن بود
اي دل ازين حديث زبان در كشيده به
خود شرح اين حديث چه كار زبان بود؟
خود را مكن ميان دل و خلق ترجمان
تا سر ميان عشق و دلت ترجمان بود
در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود
كآمدن من به سوي ملك جهان بود؟!
بهر عمارت مسعود را چه خلل شد؟!
بهر خرابي نحوس را چه قران بود؟!
بر سر خاكي كه پايگاه من و تست
خون عزيزان بسان آب روان بود
تا كند از آدمي شكم چون لحدپر
پشت زمين همچو گور جمله دهان بود
اين تن آواره هيچ جاي نميرفت
بهر امان، كاندر او نه خوف به جان بود
آب بقا از روان خلق گريزان
باد فنا از مهب قهر وزان بود
ظلم بهر خانه لانه كرده چو خطاف
عدل چون عنقا ز چشم خلق نهان بود
رايت اسلام سر شكسته، ازيرا
دولت دين پير و بخت كفر جوان بود
بر سر قطب صلاح كار نميگشت
چرخ كه گويي مدبرش دبران بود
مردم بيعقل و دين گرفته ولايت
حال بره چون بود چو گرگ شبان بود؟
بنگر و امروز بين كزآن كيان است
ملك كه دي و پرير از آن كيان بود!
قوت شبانه نيافت هر كه كتب خواند
ملك سلاطين بخورد هر كه عوان بود
ملك شياطين شده به ظلم و تعدي
آنچه به ميراث از آن آدميان بود
آنك به سر بار تاج خود نكشيدي
گرد جهان همچو پاي كفش كشان بود
گشته زبون چون اسير هيچ كسان را
هر كه به اصل و نسب امير كسان بود
نفس نكو ناتوان و در حق مردم
نيك نميكرد هر كرا كه توان بود
هر كه صديقي گزيد دوستي او
سود نميكرد و دشمنيش زيان بود
تجربه كرديم تا بديش يقين شد
هر كه كسي را به نيكوييش گمان بود
سر كه كند مردمي فتاده ز گردن
نان كه خورد آدمي به دست سگان بود
دل ز جهان سير گشته چون وزغ از آب
خون جگر خورده هر كه را غم نان بود
همچو مرض عمر رنج خلق، وليكن
مرگ ز راحت به خلق مژدهرسان بود
زر و درم چون مگس ملازم هر خس
در و گهر چون جرس حلي خران بود
من به زماني كه در ممالك گيتي
هر كه بتر پيشواي اهل زمان بود،
شرع الاهي و سنت نبوي را
هر كه نكرد اعتبار معتبر آن بود،
نيك نظر كردم و بهر كه ز مردم
چشم وفا داشتم به وعده زبان بود
ناخلف و جلف و خلف عادت ايشان
مادر ايام را چنين پسران بود
آب سخاشان چو يخ فسرده و هر دم
جام طربشان به لهو جرعه فشان بود
كرده به اقلام بسط ظلم وليكن
دست همه بهر قبض همچو بنان بود
زاستدن نان و آب خلق چو آتش
سرخ به روي و سياهدل چو دخان بود
شعر كه نقد روان معدن طبع است
بر دل اين ممسكان به نسيه گران بود
بوده جهان همچو باغ وقت بهاران
ما چو به باغ آمديم فصل خزان بود
از پي آيندگان ز ماضي و حالي
گفتم و تاريخ آن فساد زمان بود
هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرت
روز نگفتيم و ليل، مه رمضان بود
مسكن من ملك روم مركز محنت
آقسرا شهر و خانهدار هوان بود
حمد خداوند گوي سيف و همي كن
شكر كه نيك و بد جهان گذران بود
سغبهٔ ملكي مشو كه پيشتر از تو
همچو زن اندر حبالهٔ دگران بود
همچو پيمبر نظر نكرد به دنيا
ديدهوري كو به آخرت نگران بود
در نظر اهل دل چگونه بود مرد
آنكه به دنياش ميل همچو زنان بود
اي قوم درين عزا بگرييد
بر كشتهٔ كربلا بگرييد
با اين دل مرده خنده تا چند
امروز درين عزا بگرييد
فرزند رسول را بكشتند
از بهر خداي را بگرييد
از خون جگر سرشك سازيد
بهر دل مصطفي بگرييد
وز معدن دل به اشك چون در
بر گوهر مرتضي بگرييد
با نعمت عافيت به صد چشم
بر اهل چنين بلا بگرييد
دلخستهٔ ماتم حسينيد
اي خسته دلان، هلا! بگرييد
در ماتم او خمش مباشيد
يا نعره زنيد يا بگرييد
تا روح كه متصل به جسم است
از تن نشود جدا بگرييد
در گريه سخن نكو نيايد
من ميگويم شما بگرييد
بر دنيي كم بقا بخنديد
بر عالم پر عنا بگرييد
بسيار درو نميتوان بود
بر اندكي بقا بگرييد
بر جور و جفاي آن جماعت
يك دم ز سر صفا بگرييد
اشك از پي چيست تا بريزيد
چشم از پي چيست تا بگرييد
در گريه به صد زبان بناليد
در پرده به صد نوا بگرييد
تا شسته شود كدورت از دل
يك دم ز سر صفا بگرييد
نسيان گنه صواب نبود
كرديد بسي خطا بگرييد
وز بهر نزول غيث رحمت
چون ابر گه دعا بگرييد
حسن هر جا كه در جهان برود
عشق در پي چو بيدلان برود
حسن هر جا به دلستاني رفت
عشق بر كف نهاده جان برود
حسن ليلي صفت چو حكمي كرد
عشق مجنون سلب بر آن برود
در پي حسن دلربا هر روز
عشق بيبال جان فشان برود
گر تو شرح كتاب حسن كني
مهر و مه چون ورق در آن برود
هر چه در مكتب خبر علم است
جمله بر تختهٔ عيان برود
نقطهٔ عشق اگر پذيرد بسط
بت به مسجد فغان كنان برود
عشق خورشيد و بود ما سايه است
هر كجا اين بيايد آن برود
سر عشقم چو بر زبان آمد
گر بگويم مرا زبان برود
رهنورد بيان چو سربكشد
ترسم از دست من عنان برود
به سخن گفتم از دل تنگم
انده حسن دلستان برود
بر من اين داغ از آتش عشق است
كه به آب از من اين نشان برود
دل كه فرمانش بر جهان برود
كرد حكمي كه جان بر آن برود
گرد ميدان انفس و آفاق
همچو گويي به سر دوان برود
از نشانهاي او دل است آگاه
هر كجا دل دهد نشان برود ...
چو دلبرم سر درج مقال بگشايد
ز پستهٔ شكرافشان زلال بگشايد
چو مرده زنده شوم گر به خنده آب حيوة
از آن دو شكر شيرين مقال بگشايد
چو غنچه گل علم خويش در نوردد زود
چو لاله گر رخ او چتر آل بگشايد
سپيد مهرهٔ روز و سياه دانهٔ شب
مه من ار خوهد از عقد سال بگشايد
به روز نبود حاجت چو پردهٔ شب، زلف
ز روي آن مه ابرو هلال بگشايد
پرآب نغمهٔ تردست او ز رود و رباب
هزار چشمه به يك گوشمال بگشايد
عقيق بارد چشمم چو لعلگون پرده
ز پيش لؤلؤي پروين مثال بگشايد
بياد دوست دل تنگ همچو غنچهٔ ماست
چو جيب گل كه به باد شمال بگشايد
به پاي شوق كنم رقص و سر بيفشانم
چو دست وجد گريبان حال بگشايد
به چشم روح ببينم جلال او چو مرا
دل از مشاهدهٔ آن جمال بگشايد
حديث جادويي سامري حرام شناس
به غمزه چون در سحر حلال بگشايد
به مدح دايرهٔ روي او اگر نقطه است
عجب مدان كه دهان همچو دال بگشايد ...
اي صبا گر سوي تبريز افتدت روزي گذر
سوي درگاه شه عادل رسان از ما خبر
پادشاه وقت غازان را اگر بيني بگو
كاي همه ايام تو ميمونتر از روز ظفر
اصل چنگزخان نزاده چون تو فرعي پاك دين
ملك سلطانان نديده چون تو شاهي دادگر
مردمي در سيرت تو همچو گوهر در صدف
نيكويي در صورت تو همچو نور اندر قمر
هم به تيغي ملك دار و هم به ملكي كامران
هم به اصلي پادشاه و هم به عدلي نامور
ملك روي است و تويي شايسته بر وي همچو چشم
ملك چشم است و تويي بايسته در وي چون بصر
باز را كوته شود از بال او منقار قهر
گر بگيرد كبك را شاهين عدلت زير پر
آمن از چنگال گرگ اندر ميان بيشهها
آهوي ماده بخسبد در كنار شير نر
اي مناصب از تو عالي چون مراتب از علوم
وي معالي جمع در تو چون معاني در صور
اي به دولت مفتخر، محنت كشان را دست گير
وي به شادي مشتغل، انده گنان را غم بخور
هم به دست عدل گردان پشت حال ما قوي
هم به چشم لطف كن در روي كار ما نظر
كاندرين ايام اي خاقان كسري معدلت
ظلم حجاج است اندر روم ني عدل عمر
تو مسلمان گشته و از نامسلمان حاكمان
اندرين كشور نمانده از مسلماني اثر
عارفان بيجاي و جامه عالمان بينان و آب
خانقه بيفرش و سقف و مدرسه بيبام و در
هم شفاي جان مظلومان شده زهر اجل
هم غذاي روح درويشان شده خون جگر
خرقه ميپوشند چون مسكين خداوندان مال
لقمه ميخواهند چون سايل نگهبانان زر
قحط از آن سان گشته مستولي كه بهر قوت روز
كشته خواهر را برادر خورده مادر را پسر
مردم تشنه جگر از زندگاني گشته سير
چون سگان گرسنه افتاده اندر يكدگر
ظالمان مرده دل و مظلومكان نوحهكنان
هيچ دلسوزي نباشد مرده را بر نوحهگر
ظالمان خون ريز چون فصاد و زيشان خلق را
خون دل سر بر رگ جان ميزند چون نيشتر
هتك استار مسلمانان چنين تا كي كنند
ظالمان خانهسوز و كافران پرده در
از جفاي ظالمان و گرم و سرد روزگار
يك جهان مظلوم را لب خشك ناني ديدهتر
اشكم گور است و پهلوي لحد بر پشت خاك
گر كسي خواهد كه اندر مامني سازد مقر
چون نزول عيسي اندر عهد ما ناممكن است
عدل غازان است ما را همچو مهدي منتظر
عدل تو درشان ما دولت بود درشان تو
در شود روزي چو در حلق صدف افتد مطر
دست لطفي بر سر اين يك جهان بيچارهدار
كاين نماند پايدار آنگه كه عمر آيد بسر
از براي مال حاجت نيست شاهان را به ظلم
و از براي بار حاجت نيست عيسي را به خر
نام ظالم بد بود امروز و فردا حال او
آن نكرده نيك با كس جايش از حالش بتر
چون مگس در شهد مظلوم اندر آويزد بدو
اندر آن روزي كه از فرزند بگريزد پدر
محكمه آن وقت محشر باشد و محضر ملك
ذوالجلال آن روز قاضي باشد و زندان سقر
با شما بودند چندين ملك جويان همنشين
وز شما بودند چندين پادشاهان پيشتر
حرف گيراني كه خط ظلمشان بودي روان
ملكشان ناگاه چون اعراب شد زير و زبر
هر يكي مردند و جز حسرت نبردند از جهان
هست عقبي منزل و دنيا ره و ما رهگذر
تو بمان شادان و باقي زندگان را مرده دان
هر كه او وقتي بميرد اين دمش مرده شمر
روز دولت را اگر باشد هزاران آفتاب
شب شمر هر گه كه مظلومي بنالد در سحر
بخت و دولت يافتي نيكي كن اي مقبل كه نيست
ملك دنيا بيزوال و كار دولت بيغير
عدل كن امروز تا باشد مقر تو بهشت
اندر آن روزي كه گويد آدمي اين المفر
اي شهنشاهي كه افزوني ز افريدون به ملك
وي جهانداري كه از قارون به مالي بيشتر،
سيف فرغاني نصيحت كرد و حالي بازگفت
باد پند و شعر او در طبع پاكت كارگر
سود دارد پند اگر چه اندرو تلخي بود
خوش بود در كام اگر چه بينمك باشد شكر
يادگير اين پند موزون را كه اندر نظم اوست
بيتها بحر معاني، لفظها گنج گهر
چون تو مقبل پادشاهي را ز وعظ و زجر هست
اين قدر كافي كه بسيار است در دنيا عبر
من نيم شاعر كه مدح كس كنم، مر شاه را
از براي حق نعمت پند دادم اين قدر
خير و شر كس نگفتم از هواي طبع و نفس
مدح و ذم كس نكردم از براي سيم و زر
ما كه اندر پايگاه فقر دستي يافتيم
گاو از ما به كه گردون را فرود آريم سر
تا گه خشم و رضا آيد ز مردم نيك و بد
تا كه از عقل و هوا آيد ز مردم خير و شر،
هر كجا باشي ز بهر دفع تيغ دشمنان
باد شمشير تو پيش دوستان تو سپر
همچو آثار سلف اي پادشاهان را خلف
قول و فعلت دلپذير و حل و عقدت معتبر
اي ز لعل لب تو چاشني قند و شكر
وي ز نور رخ تو روشني شمس و قمر
خسرو ملك جمالي تو و اندر سخنم
ذكر شيريني تو هست چو در آب شكر
سر خود نيست دلي را كه تو باشي مطلوب
غم جان نيست كسي را كه تو باشي دلبر
دختر نعش گواهي نتواند دادن
كه چنو زاده بود مادر ايام پسر
در همه نوع چو تو جنس بيابند وليك
به نكويي نبود جنس تو از نوع بشر
به جمال تو درين عهد نيامد فرزند
وگرش ماه بود مادر و خورشيد پدر
حسن ازين پيش همي بود چو معني پنهان
پس ازين روي تو شد صورت او را مظهر
آفتابي تو و هر ذره كه يابد نظرت
نورش از پرتو خورشيد نباشد كمتر
رنگ از عارض گلگون تو گيرد لاله
بوي از طرهٔ مشكين تو دارد عنبر
گل رو خوب به حسن است ولي دارد حسن
از گل روي تو زينت چو درختان ز زهر
نظر چشم كس ادراك نخواهد كردن
حسن رويت كه درو خيره شود چشم نظر
با چنين حسن و جمال ار به خودش راه دهي
از تو آراسته گردد چو عروس از زيور ...
اي بت سنگ دل و اي صنم سيم عذار
بر رخ خوب تو عاشق فلك آينهدار
ناگهان چون بگشادي در دكان جمال
گل فروشان چمن را بشكستي بازار
سورهٔ يوسف حسن تو همي خواند مگر
آيت روي تو بنمود ز رحمت آثار
دهن خوش دم تو مردهٔ دل را عيسي
شكن طرهٔ تو زندهٔ جان را زنار
صفت نقطهٔ ياقوت دهانت چه كنم
كاندر آن دايره انديشه نمييابد بار
به اثر پيش دهان و لب تو بي كارند
پستهٔ چرب زبان و شكر شيرين كار
قلم صنع برد از پي تصوير عقيق
سرخي از لعل لب تو به زبان چون پرگار
برقع روي تو از پرتو رخسارهٔ تو
هست چون ابر كه از برق شود آتشبار
آتش روي تو را دود بود از مه و خور
شعر زلفين تو را پود بود از شب تار
با چنين روي، چو در گوش كني مرواريد
شود از عكس رخت دانهٔ در چون گلنار
بحر لطفي و ز اوصاف تو بر روي تو موج
گنج حسني و بر اطراف تو از زلف تو مار
باز سوداي تو را زقهٔ جان در چنگل
مرغ اندوه تو را دانهٔ دل در منقار
تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جان
من تو را گشته چو مه را كلف و گل را خار
سپر افگندم در وصف كمان ابروت
بيزبان ماندهام همچو دهان سوفار
آدم آن روز همي گفت ثناي تو كه بود
طين لازب، كه توي گوهر و انسان فخار
اي خوشا دولت عشق تو كه با محنت او
شد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار
حسن روي تو عجب تا به چه حد است كه هست
جرم عشاق تو همچون حسنات ابرار
مستفيدند دل و جان ز تو چون عقل از علم
مستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار
آن عجب نيست كه ارواح و معاني يابند
از غبار درت اشباح و صور بر ديوار
آسمان را و زمين را شود از پرتو تو
ذرهها جمله چو خورشيد و كواكب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم كه به قدر
خوب رويان چو پشيزند و تويي چون دينار
مينهد در دل فرهاد چو مهر شيرين
خسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار
عقل را پنبه كند عشق تو و از اثرش
همچو حلاج زند مرد علم بر سردار
اي تو نزديك به دل، پرده ز رخ دور افگن
تا كند پيش رخت شرك به توحيد اقرار
گر تو يك بار بدو روي نمايي پس از آن
پيش تو سجده كند كفر چو ايمان صدبار
ز آتش شوق تو گر هيچ دلش گرم شود
آب بر خاك درت چرخ زند چون عصار
بر زمين گر ز سر كوي تو بادي بوزد
خاك ديگر نكند بي تو چو سيماب قرار
اي كه در معرض اوصاف جمالت به عدد
ذره اندك بود و قطره نباشد بسيار
عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان
ابتدا از تو بود چون ز يك آغاز شمار
چه كنم وصف جمال تو كه از آرايش
بي نياز است رخ تو چو يدالله ز نگار
با مهم غم عشق تو به يكبار ببست
در دكان كفايت خرد كارگزار ...
من بلبلم و رخ تو گلزار
تو خفته من از غم تو بيدار
جانا تو به نيكويي فريدي
وين زلف چو عنبر تو عطار
گفتم كه چو روي گل ببينم
كمتر كنم اين فغان بسيار
شوق گل روي تو چو بلبل
هر لحظه در آردم به گفتار
من در طلب تو گم شدهستم
خود گم شده چون بود طلبكار؟
بر من همه دوستان بگريند
هر گه كه بنالم از غمت زار
دل، خسته نگردد از غم تو
هرگز نبود ز مرهم آزار
از دانهٔ خال تو دل من
در دام هواي تو گرفتار
بسيار تنم بجان بكوشيد
تا دل ندهد به چون تو دلدار
با يوسف حسن تو نرستم
زين عشق چو گرگ آدميخوار
چون جان به فناي تن نميرد
آن دل كه ز عشق گشت بيمار
چون كرد بناي آبگيري
بر خاك در تو اشك گل كار،
وقت است كنون كه كه ربايد
رنگ رخ من ز روي ديوار
در دست غم تو من چو چنگم
و اسباب حيوة همچو او تار
چنگي غم تو ناخن جور
گو سخت مزن كه بگسلد تار
اي لعل تو شهد مستي انگيز
وي چشم تو مست مردم آزار
درياب كه تا تو آمدي، رفت
كارم از دست و دستم از كار
اندوه فراخ رو به صد دست
بر تنگ دلم همي نهد بار
دور از تو هر آن كسي كه زندهاست
بي روي تو زنده ايست مردار
در دايرهٔ وجود گشتم
با مركز خود شدم دگربار
بر نقطهٔ مهرت ايستادم
تا پاي ز سر كنم چو پرگار
افتاد از آن زمان كه ديديم
ناگه رخ چون تو شوخ عيار،
هم خانهٔ ما به دست نقاب
هم كيسهٔ ما به دست طرار
در دوستي تو و ره تو
مرد اوست كه ثابت است و سيار
گر بر در تو مقيم باشد
سگ سكه بدل كند در آن غار
آن شب كه بهم نشسته باشيم
در خلوت قرب يار با يار
هم بيم بود ز چشم مردم
هم مردم چشم باشد اغيار
پر نور چو روي روز كرده
شب را به فروغ شمع رخسار
در صحبت دوست دست داده
من سوخته را بهشت ديدار
در پرسش ما شكر فشانده
از پستهٔ تنگ خود به خروار
كاي در چمن اميد وصلم
چيده ز براي گل بسي خار
جام طرب و هواي خود را
در مجلس ما بگير و بگذار
آن دم به اميد مستي وصل
بر بنده رگي نماند هشيار
بيرون شده طبع آرزو جوي
بي خود شده عقل خويشتن دار
بر صوفي روح چاك گشته
در رقص دل از سماع اسرار
در چشم ازو فزوده نوري
در خانه ز من نمانده ديار
چون از افق قباي عاشق
سر بر زده آفتاب انوار
او وحدت خويش كرده اثبات
اندر دل او به محو آثار
اي از درمي به دانگي كم
خرم به زيادتي دينار
مشتي گل تست در كشيده
در چشم هواي تو چو گلنار
دلشاد به عالمي كه در وي
كس سر نشود مگر به دستار
دستت نرسد بدو چو در پاش
اين هر دو نيفگني به يكبار
تا پر هوا ز دل نريزد
جانت نشود چو مرغ طيار
اي طالب علم! عاشقي ورز
خود را نفسي به عشق بسپار
كاندر درجات فضل پيش است
عشق از همه علمها به مقدار
در مدرسهٔ هواي او كس
عالم نشود به بحث و تكرار
گر طالب علم اين حديثي
بشكن قلم و بسوز طومار
چون عشق لجام بر سرت كرد
ديگر نروي گسسته افسار
تو مؤمن و مسلمي و داري
يك خانه پر از بتان پندار
در جنب تو دشمنان كافر
در جيب تو سروران كفار
تو با همه متحد به سيرت
تو با همه متفق به كردار
دايم ز شراب نخوت علم
سر مست روي به گرد بازار
جهل تو تويي تست وزين علم
تو بيخبر اي امام مختار
تا تو تويي اي بزرگ خود را
با آن همه علم جاهل انگار
رو تفرقه دور كن ز خاطر
رو آينه پاك كن ز زنگار
كاري ميكن كه ننگ نبود
از كار جهان پر و تو بي كار
وين نيز بدان كه من درين شعر
تنبيه تو كردهام نه انكار
گر يوسف دلرباي ما را
هستي به عزيز جان خريدار،
ما يوسف خود نميفروشيم
تو جان عزيز خود نگهدار
مقصود من از سخن جز او نيست
جز مهره چه سود باشد از مار
من روي غرض نهفته دارم
در برقع رنگ پوش اشعار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد