من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۹۴

۵۷ بازديد


چو هيچ مي‌نكني التفات با ما تو
چه فايده است درين التفات ما با تو؟
براي چيست تكاپوي من به هر طرفي؟
چو در ميانه مسافت همين منم تا تو
ز بس كه خلعت عشق تو جان من پوشيد
خيالم است كه در جامه اين منم يا تو
به چشم معني چندان كه باز مي‌نگرم
ز روي نسبت ما قطره‌ايم و دريا تو
پس اين تويي و مني در ميانه چندان است
كه قطره بحر ببيند تو ما شوي ما تو
ترا به بردن دلهاي خلق معجزه‌اي است
كه دلبران همه سحرند و دست بيضا تو
اجل به كشتن من قصد داشت، عشقت گفت
كه اين وظيفه از آن من است فرما تو
شب وصال دهان بر لبم نهادي و گفت
منم به لب شكر و طوطي شكرخا تو
بدان كه هست تو را با دهان من نسبت
كه در جهان به سخن مي‌شوي هويدا تو
فدا كند پس ازين جان و دل به دست آرد
چو ديد بنده كه در دل همي كني جا تو
ز فرقت تو چو مرده است سيف فرغاني
توي به وصل خود اين مرده را مسيحا، تو!


غزل شماره ۹۲

۳۲ بازديد


مرغ دلم صيد كرد غمزهٔ چون تير او
لشكر خود عرض داد حسن جهان گير او
باز سپيد است حسن، طعمهٔ او مرغ دل
شير سياه است عشق، با همه نخجير او
عشق نماز دل است، مسجد او كوي دوست
ترك دو عالم شناس اول تكبير او
هست وضوش آب چشم، روز جوانيش وقت
فوت شود وصل دوست از تو به تاخير او
عشق چو صبح است ديد روي چو خورشيد دوست
بر دل هر كس كه تافت نور تباشير او
خمر الهي است عشق ساقي او دست فضل
بي خبري از دو كون مبدا تاثير او
عشق چو آورد حكم از بر سلطان حسن
در تو عملها كند حزن به تقرير او
عشق جوان نورسيد تا چو خرابات شد
خانقه دل كه بود عقل كهن پير او
مرغ دل عاشق است آن كه چو قصدش كني
زخم خوري چون هدف از پر بي تير او
گر تو نداني كه چيست اين همه نظم بديع
دوست به حسن آيتي‌ست وين همه تفسير او
ورنه تو بيدار دل حال چو من خفته را
خواب پريشان شمار وين همه تعبير او
زمزمهٔ شعر سيف نغمهٔ داودي است
نفخهٔ صور دل است صوت مزامير او


غزل شماره ۹۳

۳۵ بازديد


به رنگ خود نيم زان رو وز آن مو
كه گل را رنگ بخشد مشك را بو
دو چشمم خيره شد دروي ندانم
نگارستان فردوس است يا رو
ندارد هيچ خوبي فر آن ماه
ندارد پر طاوسان پرستو
دهان چون پسته و پسته پر از قند
لبان چون شكر و شكر سخن‌گو
عجب گر ملك روم و چين نگيرد
نگار ترك رو با خال هندو
ز من چون شير از آتش مي‌گريزد
بلي از سگ گريزان باشد آهو
نهاده دام اندر حلقهٔ زلف
فگنده تاب در زنجير گيسو
ايا چون ساحري كار تو مشكل
ايا چون سامري چشم تو جادو
اگر در گلشن آيي، سرو آزاد
زند در پيش بالاي تو زانو
كسي را وصل تو گردد ميسر
كه جان بر كف بود زر در ترازو
اگرچه آسمانش پشت باشد
نيارد با تو زد خورشيد پهلو
كسي كو پيش گيرد كار عشقت
نهد كار دو عالم را به يك سو
جفاي تو وفا باشد ازيرا
ز نيكو هرچه آيد هست نيكو
از آن ساعت كه تير غمزه خوردم
من از دست كمانداران ابرو،
هماندم سيف فرغاني بدانست
كه جرم عاشقان جرمي است معفو


غزل شماره ۹۵

۳۱ بازديد


اي صبا قصهٔ عشاق بر يار بگو
خبري از من دلداده به دلدار بگو
از رسانيدن پيغام رهي عار مدار
به گلستان چو درآيي سخن خار بگو
چون به حضرت رسي امسال، بدان راحت جان
آنچه از رنج رسيدست به من پار، بگو
ور به قانون ادب بر در او ره يابي
با شفا يك دو سخن از من بيمار بگو
خبر آدم سرگشته به رضوان برسان
قصهٔ بلبل شوريده به گلزار بگو
چون بدان خسرو شيرين ملاحت برسي
بيتكي چندش ازين مخزن اسرار بگو
غزلي كز من گوينده سماعت باشد
به اصولي كه در آن طبع كند كار بگو
ور بپرسد كه به رويم نگراني دارد
شعف بنده بدان طلعت و ديدار بگو
خادماني كه در آن پردهٔ عزت باشند
در اگر بر تو ببندند ز ديوار بگو
ور بداني كه دوم بار نيابي فرصت
وقت اگر دست دهد جمله به يك بار بگو
كاي ازو روي نهان كرده چو اصحاب الكهف!
او سگ تست مرانش ز در غار بگو
سيف فرغاني بي روي تو تا كي گويد
اي صبا قصهٔ عشاق بر يار بگو


غزل شماره ۹۶

۳۱ بازديد


اي رقعهٔ حسن را رخت شاه
ماييم ز حسن رويت آگاه
روي تو مه تمام بر سرو
رخساره گل شكفته بر ماه
در كوي تو كديه كردن اي دوست
نزد همه همچو مال دلخواه
ما از همه كمتريم در ملك
ما از همه پس تريم در راه
كس نور صفا نديد در ما
كس آب بقا نيافت در چاه
ني مسند فقر را ز من صدر
ني رقعهٔ عشق را زمن شاه
بربسته گلو چو ميخ خيمه
پوشيده نمد چو چوب خرگاه
از صورت من جداست معني
آميخته نيست دانه با كاه
زين خرقه بود فضيحت من
كز پوست بود هلاك روباه
بر كسوت حال من چنان است
اين خرقه كه بر پلاس ديباه
آلوده به صد دراز دستي
اين دامن و آستين كوتاه
اي گشته ز ياد دوست غافل
ذكرش ز زبان حال آگاه
چندان بشنو كه حلقه گردد
در گوش دل تو هاي الله
تا دوست به دامت اوفتد سيف
از خويش خلاص خويشتن خواه


غزل شماره ۹۷

۳۶ بازديد


اي پستهٔ دهانت نرخ شكر شكسته
وي زادهٔ زبانت قدر گهر شكسته
من طوطيم لب تو شكر بود كه بينم
در خدمت تو روزي طوطي شكر شكسته
آنجا كه چهرهٔ تو گسترده خوان خوبي
گردد ز شرم رويت قرص قمر شكسته
چون باز گرد عالم گشتم بسي و آخر
در دامت اوفتادم چون مرغ پر شكسته
نقد روان جان را جو جو نثار كردم
زين سان درست كاري نايد ز هر شكسته
من خود شكسته بودم از لشكر غم تو
اين حمله بين كه هجرت آورد بر شكسته
وز طعنه‌هاي مردم در حق خود چه گويم
هر كو رسيد سنگي انداخت بر شكسته
بارم محبت تست اي جان و وقت باشد
كز بار خويش گردد شاخ شجر شكسته
گر من شكسته گشتم از عشق تو چه نقصان
هيچ از شكستگي شد بازار زر شكسته؟
امشب ز سنگ آهم در كارگاه گردون
شد شيشه‌هاي انجم در يكدگر شكسته
دي گفت عزت تو ما را به كس چه حاجت
من كس نيم چه دارم دل زين قدر شكسته
از هيبت خطابت شد سيف را دل اي جان
همچون رديف شعرش سر تا بسر شكسته


غزل شماره ۹۸

۳۳ بازديد


اي در سخن دهانت تنگ شكر گشاده
لعلت به هر حديثي گنج گهر گشاده
اي ماه بندهٔ تو هر لحظه خندهٔ تو
ز آن لعل همچو آتش لؤلؤي تر گشاده
بهر بهاي وصلت عشاق تنگ‌دل را
دستي فراخ بايد در بذل زر گشاده
در طبعم آتش تو آب سخن فزوده
وز خشمم انده تو خون جگر گشاده
تن را به گرد كويت پاي جواز بسته
دل را به سوي رويت راه نظر گشاده
تا لشكر غم تو بشكست قلب ما را
بر دل ولايت جان شد بيشتر گشاده
چون زلف بر گشايي زيبد گرت بگويم
كبك نگار بسته، طاوس پر گشاده
شب در سماع ديدم آن زلف بستهٔ تو
چون چتر پادشاهان روز ظفر گشاده
روي تو را نگويم مه ز آنكه هست رويت
گلزار نو شكفته، فردوس در گشاده
گر عاشق تو فردا اندر سفر نهد پا
صد در ز خلد گردد اندر سفر گشاده
تا از سماع نامت چون عاشقان برقصد
از بند خاك گردد بيخ شجر گشاده
از بار فرقت تو جان از تن و تن از جان
بند تعلق خويش از يكدگر گشاده
عشق چو آتش تو از طبع بنده هر دم
همچون عصاي موسي آب از حجر گشاده
ز آن سيف مي‌نيايد در كوي تو كه دايم
در هر قدم ز كويت چاهي است سر گشاده


غزل شماره ۱۰۱

۳۷ بازديد


از آن شكر كه تو در پستهٔ دهان داري
سزد كه راتبهٔ جان من روان داري
به بوسه تربيتم كن كه من برين درگه
نه آن سگم كه تو تيمار من به نان داري
نظر در آينه كن تا تو را شود روشن
چو ديگران كه چه رخسار دلستان داري
اگر كسي ندهد دل به چون تو دلداري
تو خويشتن بستاني كه دست آن داري
جماعتي كه در اوصاف تو همي گويند
كه قد سرو و رخ همچو گلستان داري،
نظر در آن گل رو مي‌كنند، بي‌خبرند
ز غنچه‌ها كه بر اطراف بوستان داري
پيام داد به من عاشقي كه اي مسكين
كه همچو من به سخن رسم عاشقان داري،
به روي گل دگران خرمند چون بلبل
تو از محبت او تا به كي فغان داري؟
چو عاشقان همه احوال خويش عرض كنند
تو نيز قصهٔ خود بازگو، زبان داري!
به بوسه‌اي چو رسيدي از آن دهان زنهار
ممير كز لب لعلش غذاي جان داري
چو دوست گفت سخن، گفت سيف فرغاني
حديث يا شكر است آن كه در دهان داري


غزل شماره ۹۹

۳۶ بازديد


اي پيش تو ماه آسمان خيره
وز روي تو آب روشنان تيره
در چشم تو روي مردمي پيدا
در روي تو چشم مردمان خيره
بر درج درت ز لعل پيرايه
بر طرف مهت ز مشك زنجيره
با چشم تو نرگس است همخوابه
با لعل تو شكر است همشيره
همواره درون من به تو مايل
پيوسته رقيب تو ز من طيره
شيرين سخن تو تلخ شد با ما
آري به مرور مي‌شود شيره
سيف از در تو شكسته باز آمد
چون لشكر كافر از در بيره


غزل شماره ۱۰۰

۳۳ بازديد


از پسته تنگ خود آن يار شكر بوسه
دوشم به لب شيرين جان داد به هر بوسه
از بهر غذاي جان اي زنده به آب و نان
بستد لب خشك من ز آن شكر تر بوسه
اي كرده رخت پيدا بر روي قمر لاله
وي كرده لبت پنهان در تنگ شكر بوسه
مه نور همي خواهد از روي تو در پرده
جان راز همي گويد با لعل تو در بوسه
نزد تو خريداران گر معدن سيم آرند
اي گنج گهر ز آن لب مفروش به زر بوسه
اي قبلهٔ جان هر شب بر خاك درت عاشق
چون كعبه روان داده بر روي حجر بوسه
چون جوف صدف او را پر در دهني بايد
و آنگاه طلب كردن ز آن درج گهر بوسه
خواهي كه شكر بارد از چشم چو بادامت
رو آينه بين وز خود بستان به نظر بوسه
چون خاك سر كويت آهنگ هوا كرده
بر ذره به مهر دل داده مه و خور بوسه
هر جا كه تو برخيزي از پاي تو بستاند
زنجير سر زلفت چون حلقه ز در بوسه
لطفت كه چو انديشه حد نيست كنارش را
از روي تو انعامي ديديم مگر بوسه
سيف ار ز تو مي‌خواهد بوسه تو برو مي‌خند
كز لعل تو خوش باشد گر خنده و گر بوسه
گر پاي رقيبانت بوسند محبانت
ترسا ز پي عيسي زد بر سم خر بوسه