شماره ۱۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۱۷

۳۶ بازديد


در عجبم تا خود آن زمان چه زمان بود
 كآمدن من به سوي ملك جهان بود؟!
بهر عمارت مسعود را چه خلل شد؟!
بهر خرابي نحوس را چه قران بود؟!
بر سر خاكي كه پايگاه من و تست
خون عزيزان بسان آب روان بود
تا كند از آدمي شكم چون لحدپر
پشت زمين همچو گور جمله دهان بود
اين تن آواره هيچ جاي نمي‌رفت
بهر امان، كاندر او نه خوف به جان بود
آب بقا از روان خلق گريزان
باد فنا از مهب قهر وزان بود
ظلم بهر خانه لانه كرده چو خطاف
عدل چون عنقا ز چشم خلق نهان بود
رايت اسلام سر شكسته، ازيرا
دولت دين پير و بخت كفر جوان بود
بر سر قطب صلاح كار نمي‌گشت
چرخ كه گويي مدبرش دبران بود
مردم بي‌عقل و دين گرفته ولايت
حال بره چون بود چو گرگ شبان بود؟
بنگر و امروز بين كزآن كيان است
ملك كه دي و پرير از آن كيان بود!
قوت شبانه نيافت هر كه كتب خواند
ملك سلاطين بخورد هر كه عوان بود
ملك شياطين شده به ظلم و تعدي
آنچه به ميراث از آن آدميان بود
آنك به سر بار تاج خود نكشيدي
گرد جهان همچو پاي كفش كشان بود
گشته زبون چون اسير هيچ كسان را
هر كه به اصل و نسب امير كسان بود
نفس نكو ناتوان و در حق مردم
نيك نمي‌كرد هر كرا كه توان بود
هر كه صديقي گزيد دوستي او
سود نمي‌كرد و دشمنيش زيان بود
تجربه كرديم تا بديش يقين شد
هر كه كسي را به نيكوييش گمان بود
سر كه كند مردمي فتاده ز گردن
نان كه خورد آدمي به دست سگان بود
دل ز جهان سير گشته چون وزغ از آب
خون جگر خورده هر كه را غم نان بود
همچو مرض عمر رنج خلق، وليكن
مرگ ز راحت به خلق مژده‌رسان بود
زر و درم چون مگس ملازم هر خس
در و گهر چون جرس حلي خران بود
من به زماني كه در ممالك گيتي
هر كه بتر پيشواي اهل زمان بود،
شرع الاهي و سنت نبوي را
هر كه نكرد اعتبار معتبر آن بود،
نيك نظر كردم و بهر كه ز مردم
چشم وفا داشتم به وعده زبان بود
ناخلف و جلف و خلف عادت ايشان
مادر ايام را چنين پسران بود
آب سخاشان چو يخ فسرده و هر دم
جام طربشان به لهو جرعه فشان بود
كرده به اقلام بسط ظلم وليكن
دست همه بهر قبض همچو بنان بود
زاستدن نان و آب خلق چو آتش
سرخ به روي و سياه‌دل چو دخان بود
شعر كه نقد روان معدن طبع است
بر دل اين ممسكان به نسيه گران بود
بوده جهان همچو باغ وقت بهاران
ما چو به باغ آمديم فصل خزان بود
از پي آيندگان ز ماضي و حالي
گفتم و تاريخ آن فساد زمان بود
هفتصد و سه سال بر گذشته ز هجرت
روز نگفتيم و ليل، مه رمضان بود
مسكن من ملك روم مركز محنت
آقسرا شهر و خانه‌دار هوان بود
حمد خداوند گوي سيف و همي كن
شكر كه نيك و بد جهان گذران بود
سغبهٔ ملكي مشو كه پيشتر از تو
همچو زن اندر حبالهٔ دگران بود
همچو پيمبر نظر نكرد به دنيا
ديده‌وري كو به آخرت نگران بود
در نظر اهل دل چگونه بود مرد
آنكه به دنياش ميل همچو زنان بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد