من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۴

۳۵ بازديد


اي كوي تو ز رويت بازار گل فروشان
ما بلبلان مستيم از بهر گل خروشان
بازار حسن داري دكان درو ملاحت
و آن دو عقيق شيرين دروي شكر فروشان
خون جگر نظر كن سوداپزان خود را
با گوشت پارهٔ دل در ديگ سينه‌جوشان
خواهي كه گرد كويت ديوانه سر نگردم
چون رو بمن نمودي ديگر ز من مپوشان
هر شب ز بار عشقت در گوشه‌هاي خلوت
گردون فغان برآرد از نالهٔ خموشان
با محنتي كه دارند از آشنايي تو
بيگانگان شنودند آواز گفت و گوشان
از جام وصلت اي جان هرگز بود كه ما را
مجلس به هم برآيد ز افغان باده نوشان
چون سيف بر در تو بي‌كار مزد يابد
محروم نبود آن كو در كار بود كوشان
تا كي كند چو گاوان در ما زبان درازي
كوته نظر كه دارد طبع درازگوشان


غزل شماره ۸۲

۳۳ بازديد


اي گشته نهان از من پيدات همي جويم
جاي تو نمي‌دانم هرجات همي جويم
بر من چو شوي پيدا من در تو شوم پنهان
از من چو شوي پنهان پيدات همي جويم
اندر سر هر مويي از تو طلبم رويي
هر چند نيم زيبا زيبات همي جويم
چون تو به دلي نزديك از چه ز تو من دورم
هر جا كه رود اين دل آنجات همي جويم
ز آن پاي تو مي‌بوسم كانجاست سر زلفت
يعني سر زلفت را در پات همي جويم
هر چند تو پيدايي چون روز مرا در دل
من شمع به دست دل شبهات همي جويم
با دنيي و با عقبي وصل تو نيابد سيف
دل از همه بركندم يكتات همي جويم


غزل شماره ۸۳

۳۴ بازديد


از لطف و حسن يارم در جمع گل عذاران
چون بر گل است شبنم چون بر شكوفه باران
در صحبت رقيبان هست آن نگار دايم
شمعي به پيش كوران گنجي به دست ماران
اي جمله بي تو غمگين چون عندليب بي گل
من از غم تو شادم چون بلبل از بهاران
در طبع من كه هستم قربان روز وصلت
خوشتر ز ماه عيدي در چشم روزه‌داران
سر بر زمين نهاده پيش رخ تو شاهان
برقع فگنده بر روي از شرم تو نگاران
هنگام باده خوردن از لعل شكرينت
ز آب حيوة پر شد جام شراب خواران
در خدمت تو شيرين همچون شراب وصل است
اين بادهٔ به تلخي همچون فراق ياران
در دوستيت خلقي با من شدند دشمن
رستم فرو نماند از حرب خرسواران
چون گل جهان گرفتي اي جان و ناشكفته
در گلشن جمالت يك غنچه از هزاران
اي صد هزار مسكين اميدوار اين در
زنهار تا نبندي در بر اميدواران
در روزگار عشقش با غم بساز اي دل
كاين غم جدا نگردد از تو به روزگاران
اي رفته وز فراقت مانند سيف شهري
نالان چو دردمندان، گريان چو سوگواران
اي عقل در غم او يك دم مرا چو سعدي
«بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران»


غزل شماره ۸۵

۳۳ بازديد


اي مرغ صبح بشكن ناقوس پاسبانان
تا من دمي برآرم اندر كنار جانان
در خواب كن زماني آسودگان شب را
كان ماه رو نترسد ز آواز صبح خوانان
اي كاشكي رقيبان دانند قيمت تو
گل را چه قدر باشد در دست باغبانان
كار رقيب مسكين خود بيش ازين چه باشد
كز گله گرگ راند همچو سگ شبانان
در عشق صبر بايد تا وصل رو نمايد
اينجا به كار نايد تدبير كاردانان
پيران كار ديده گفتند راست نايد
پيراهن تعشق جز بر تن جوانان
لب بر لب چو شكر آن را شود ميسر
كو چون مگس نترسد از آستين فشانان
رفت از جفاي خصمان سرگشته گرد عالم
آن كو به گرد كويت مي‌گشت شعر خوانان
ز افغان سيف اي جان شبها ميان كويت
«خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان»


غزل شماره ۸۶

۳۳ بازديد


بگشاي لب شيرين بازار شكر بشكن
بنماي رخ رنگين ناموس قمر بشكن
چون چشم ترم ديدي لب بر لب خشكم نه
آن شربت هجران را تلخي به شكر بشكن
دنيا ز دهان تو مهر از خمشي دارد
آن طرفه غزل برخوان و آن مهر بزر بشكن
گر كان بدخشان را سنگي است برو رنگي
تو حقهٔ در بگشا سنگش به گهر بشكن
ور نيشكر مصري از قند زند لافي
تو خشك نباتش را ز آن شكر تر بشكن
دل گنج زرست، او را در بسته همي دارم
دست آن تو زربستان، حكم آن تو، در بشكن
در كفهٔ ميزانت كعبه چه بود؟ سنگي
اي قبلهٔ جان ز آن دل ناموس حجر بشكن
هان اي دل اشكسته گر دوست خوهد خود را
از بهر رضاي او صدبار دگر بشكن
رو بر سر كوي او بنشين و به دست خود
پايي كه همي بردت هر سو به سفر بشكن
چون سيف به كوي او بايد كه درست آيي
خود عشق تو را گويد كز خود چه قدر بشكن


غزل شماره ۸۹

۳۴ بازديد


اي شكر لب نظري سوي من مسكين كن
ترك يك بوسه بگو كام مرا شيرين كن
دهن و قند لبت پستهٔ شكر مغزست
تو از آن پسته مرا طوطي شكرچين كن
نرگس مست بگردان، دل و جان برهم زن
سنبل جعد بيفشان و جهان مشكين كن
ز آن تني كز سمن و ياسمنش عار آيد
دم به دم پيرهني پر ز گل و نسرين كن
تو ز كار دگران هيچ نمي‌پردازي
تا بگويم كه نگاهي به من غمگين كن
همه ذرات جهان از تو مدد مي‌خواهند
آفتابا نظري سوي من مسكين كن
عالمي بيدق نطع هوس وصل تواند
آخر اي شاه رخ خود سوي اين فرزين كن
با تو در هر ندبم دست عمل جان بازي است
ببري يا ببرم؟ عاقبتم تعيين كن
نخوهم ديدن خود آرزويم ديدن تست
روي چون آينه بنما و مرا خودبين كن
آستان در تو خواستم از دولت، گفت
تا برو سر نهم اي بخت مرا تمكين كن
گفت هيهات كه آن خوابگه شيران است
آن به تو كي رسد از خاك چو سگ بالين كن
از پي فاتحهٔ وصل دعايي گفتم
تا برين ختم شود فاتحه را آمين كن
سيف فرغاني شوريده شد از ديدن تو
تو به شيرين لب خود شور ورا تسكين كن


غزل شماره ۸۷

۳۵ بازديد


عشق را حمل بر مجاز مكن
جان ده ار عاشقي و ناز مكن
با خودي گرد كوي عشق مگرد
مؤمني بي‌وضو نماز مكن
دست با خود به كار دوست مبر
به سوي قبله پا دراز مكن
با چنين رو به گرد كعبه مگرد
جامهٔ كعبه بي‌نماز مكن
چون دلت نيست محرم توحيد
سفر كعبه و حجاز مكن
از پي تن قباي ناز مدوز
مرده را جز كفن جهاز مكن
قدمت در مقام محمودي‌ست
خويشتن بندهٔ اياز مكن
راز در دل چو دانه در پنبه است
همچو حلاج كشف راز مكن
به نسيمي كه بر دهانت وزد
لب خود همچو غنچه باز مكن
باز كن چشم تا ببيني دوست
چون بديدي دگر فراز مكن
تا تواني چو سيف فرغاني
عشق را حمل بر مجاز مكن


غزل شماره ۸۸

۳۳ بازديد


بپوش آن رخ و دلربايي مكن
دگر با كسي آشنايي مكن
به چشم سيه خون مردم مريز
به روي چو مه دلربايي مكن
ز من پند بنيوش و ديگر چو شمع
به هر مجلسي روشنايي مكن
مرو از بر ما و گر مي‌روي
دگر عزم رفتن چو آيي مكن
به امثال من بعد ازين التفات
به سگ روي نان مي‌نمايي، مكن
سخن آتشي مي‌فروزي، مگوي
نظر فتنه‌اي مي‌فزايي، مكن
مرا غمزهٔ تو به صد رمز گفت
تو نيز اي فلان، بي‌وفايي مكن
به چشمي كه كردي به ما يك نظر
به ديگر كس ار آن نمايي، مكن
چو شمع فلك نور از آن روي تافت
تو روشن‌دلي تيره‌رايي مكن
گر او را خوهي ترك عالم بگوي
تو سلطان وقتي گدايي مكن
محبت وفاق است مر دوست را
خلافي به طبع مرايي مكن
چو معشوق رند است و مي مي‌خورد
اگر عاشقي پارسايي مكن


غزل شماره ۹۰

۳۴ بازديد


اي چشم من از رخ تو روشن
چشمي به كرشمه بر من افگن
اكنون كه به ديدن تو ما را
شد چشم چو آب ديده روشن،
جان و دل و عقل هر سه هستند
در عشق تو چون دو چشم يك تن
اي مردم چشم دل خيالت!
دارم ز تو من درين نشيمن،
در جامه تني چو ريسماني
در سينه دلي چو چشم سوزن
دل در طلب تو هست فارغ
چون مردم چشم از دويدن
روي تو به نيكويي مه و نور
چشم من و خواب آب و روغن
شد چشم بد و زبان بدگوي
اندر حق تو ز همت من،
نابينا همچو چشم نرگس
ناگويا چون زبان سوسن
اي دلبر دوست تو همي باش
ايمن پس ازين ز چشم دشمن
تا چشم بود نهاده در سر
تا جان باشد نهفته در تن
از روي تو چشم بر نداريم
كز روي تو جان ماست گلشن


غزل شماره ۹۱

۳۴ بازديد


اي لب لعلت شكرستان من!
وي دهنت چشمهٔ حيوان من!
تا سر زلف تو نديدم دگر
جمع نشد حال پريشان من
درد فراق تو هلاكم كند
گر نكند وصل تو درمان من
بي‌لب خندان تو دايم چو آب
خون چكد از ديدهٔ گريان من
هست بلاي دل من حسن تو
باد فداي تن تو جان من
من تنم و مهر تو جان من است
من شبم و تو مه تابان من
جز تو در آفاق مرا هيچ نيست
اي همه آن تو و تو آن من
گر به فراقم بكشي راضيم
هم نكني كار به فرمان من
گر چه فغان مي‌نكنم آشكار
الحذر از نالهٔ پنهان من
ناله چو بلبل كنم از شوق تو
اي رخ خوب تو گلستان من
سيف همي گويد تو يوسفي
بي تو جهان كلبهٔ احزان من