شماره ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۲۵

۳۶ بازديد


اي بت سنگ دل و اي صنم سيم عذار
بر رخ خوب تو عاشق فلك آينه‌دار
ناگهان چون بگشادي در دكان جمال
گل فروشان چمن را بشكستي بازار
سورهٔ يوسف حسن تو همي خواند مگر
آيت روي تو بنمود ز رحمت آثار
دهن خوش دم تو مردهٔ دل را عيسي
شكن طرهٔ تو زندهٔ جان را زنار
صفت نقطهٔ ياقوت دهانت چه كنم
كاندر آن دايره انديشه نمي‌يابد بار
به اثر پيش دهان و لب تو بي كارند
پستهٔ چرب زبان و شكر شيرين كار
قلم صنع برد از پي تصوير عقيق
سرخي از لعل لب تو به زبان چون پرگار
برقع روي تو از پرتو رخسارهٔ تو
هست چون ابر كه از برق شود آتش‌بار
آتش روي تو را دود بود از مه و خور
شعر زلفين تو را پود بود از شب تار
با چنين روي، چو در گوش كني مرواريد
شود از عكس رخت دانهٔ در چون گلنار
بحر لطفي و ز اوصاف تو بر روي تو موج
گنج حسني و بر اطراف تو از زلف تو مار
باز سوداي تو را زقهٔ جان در چنگل
مرغ اندوه تو را دانهٔ دل در منقار
تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جان
من تو را گشته چو مه را كلف و گل را خار
سپر افگندم در وصف كمان ابروت
بي‌زبان مانده‌ام همچو دهان سوفار
آدم آن روز همي گفت ثناي تو كه بود
طين لازب، كه توي گوهر و انسان فخار
اي خوشا دولت عشق تو كه با محنت او
شد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار
حسن روي تو عجب تا به چه حد است كه هست
جرم عشاق تو همچون حسنات ابرار
مستفيدند دل و جان ز تو چون عقل از علم
مستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار
آن عجب نيست كه ارواح و معاني يابند
از غبار درت اشباح و صور بر ديوار
آسمان را و زمين را شود از پرتو تو
ذره‌ها جمله چو خورشيد و كواكب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم كه به قدر
خوب رويان چو پشيزند و تويي چون دينار
مي‌نهد در دل فرهاد چو مهر شيرين
خسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار
عقل را پنبه كند عشق تو و از اثرش
همچو حلاج زند مرد علم بر سردار
اي تو نزديك به دل، پرده ز رخ دور افگن
تا كند پيش رخت شرك به توحيد اقرار
گر تو يك بار بدو روي نمايي پس از آن
پيش تو سجده كند كفر چو ايمان صدبار
ز آتش شوق تو گر هيچ دلش گرم شود
آب بر خاك درت چرخ زند چون عصار
بر زمين گر ز سر كوي تو بادي بوزد
خاك ديگر نكند بي تو چو سيماب قرار
اي كه در معرض اوصاف جمالت به عدد
ذره اندك بود و قطره نباشد بسيار
عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان
ابتدا از تو بود چون ز يك آغاز شمار
چه كنم وصف جمال تو كه از آرايش
بي نياز است رخ تو چو يدالله ز نگار
با مهم غم عشق تو به يكبار ببست
در دكان كفايت خرد كارگزار ...


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد