دنيا كه من و تو را مكان است
بنگر كه چه تيره خاكدان است
پر كژدم و پر ز مار گوري
از بهر عذاب زندگان است
هر زنده كه اندروست امروز
در حسرت حال مردگان است
جاييست كه اندرو كسي را
ني راحت تن نه انس جان است
در وي كه چو خرمنت بكوبند
گردانه به كه خري گران است،
بيدار درو نيافت بالش
كاين بستر از آن خفتگان است
اين دنيي دون چو گوسپند است
كش دنبه چو پاچه استخوان است
زهريست هزار شاه كشته
مغزش كه در استخوان نهان است
در وي كه شفا نيافت رنجور
پيوسته صحيح ناتوان است
از بهر خلاص تو درين حبس
كاندر خطري و جاي آن است،
دست تو گسسته ريسمانيست
پاي تو شكسته نردبان است
نوشش سبب هزار نيش است
سودش همه مايهٔ زيان است
نا ايمن و خوار در وي امروز
آن كس كه عزيز انس و جان است
چون صيد كه در پياش سگانند
چون كلب كه در پي كسان است
هر چند كه خواجه ظالمان را
همواره چو گربه گرد خوان است،
چون سگ شكمش نميشود سير
با آنكه چو سفره پر ز نان است
آن كس كه چو سيف طالبش را
ديوانه شمرد عاقل آن است
بيا بلبل كه وقت گفتن تست
چو گل ديدي، گه آشفتن تست
به عشق روي گل قولي همي گوي
كزين پس راستي در گفتن تست
مرا بلبل به صد دستان قدسي
جوابي داد كاين صنعت فن تست
من اندر وصف گل درها بسفتم
كنون هنگام گوهر سفتن تست
به وصف حسن جانان چند بيتي
بگو آخر نه وقت خفتن تست
حديث شاعران مغشوش و حشوست
چنين ابريز پاك از معدن تست
الا اي غنچهٔ در پوست مانده
بهار آمد گه اشكفتن تست
گل انداما! از آن روي از تو دورم
كه چندين خار در پيرامن تست
تويي غازي كه صد چون من مسلمان
شهيد غمزهٔ مردافگن تست
من آن يعقوب گريانم ز هجرت
كه نور چشمم از پيراهن تست
مه ارچه دانهها دارد ز انجم
وليكن خوشه چين خرمن تست
تو اي عاشق مصيبت دار شوقي
نداري صبر و شعرت شيون تست
چو شمع اشكي همي ريز، و همي سوز
چراغي، آب چشمت روغن تست
ولي تا زندهاي جانت بكاهد
حيوة جان تو در مردن تست
چه بندي در به روي آفتابي
كه هر روزش نظر در روزن تست
چه باشي چون زمين اي آسماني!
درين پستي، كه بالا مسكن تست
چو در گلزار عشقت ره ندادند
تو خاشاكي و دنيا گلخن تست
درين ره گر ملك بيني، پري وار
نهان شو زو كه شيطان رهزن تست
چو انسان ميتوان سوگند خوردن
به يزدان كن ملك اهريمن تست
چنين تا باريابي بر در دوست
درين ره هر چه بيني دشمن تست
بزن شمشير غيرت زان مينديش
كه همتهاي مردان جوشن تست
نكو رو يوسفي داري تو در چاه
تو را ظن آنكه جاني در تن تست
كمند رستمي اندر چه انداز
خلاصش كن كه در وي بيژن تست
تو در خوف از خودي، از خود چو رستي
از آن پس كام شيران مامن تست
سر اندر دام اين عالم مياور
وگرنه خون تو در گردن تست
دل كس زين سخن قوت نگيرد
كه ياد آورد طبع كودن تست
ز دشمن مملكت ايمن نگردد
به شمشيري كه از نرم آهن تست
آن خداوندي كه عالم آن اوست
جسم و جان در قبضهٔ فرمان اوست
سورهٔ حمد و ثناي او بخوان
كيت عز و علا در شان اوست
گر ز دست ديگري نعمت خوري
شكر او ميكن كه نعمت آن اوست
بر زمين هر ذرهٔ خاكي كه هست
آب خورد فيض چون باران اوست
از عطاي او به ايمان شد عزيز
جان چون يوسف كه تن زندان اوست
بر من و بر تو اگر رحمت كند
اين نه استحقاق ما، احسان اوست
از جهان كمتر ثناگوي وي است
سيف فرغاني كه اين ديوان اوست
اي كه ز من ميكني سؤال حقيقت
من چو تو آگه نيم ز حال حقيقت
عقل سخن پرور است جاهل ازين علم
نطق زبان آور است لال حقيقت
تا ز كمال يقين چراغ نباشد
رو ننمايد بجان جمال حقيقت
بدر تمام آنگهي شوي كه برآيد
از افق جان تو هلال حقيقت
طاير ميمون عشق جو كه در آرد
بيضهٔ جان را به زير بال حقيقت
جمله سخن حرفي از كتابهٔ عشق است
جمله كتب سطري از مثال حقيقت
دل كه نباشد مدام منشرح از عشق
تنگ بود اندرو مجال حقيقت
راه خرابات عشق گير كه آنجاست
مدرسهاي بهر اشتغال حقيقت
ساقي آن ميكده به جام شرابي
لون دو رنگي بشست از آل حقيقت
حي علي العشق گويد از قبل حق
با تو كه كردي ز من سال حقيقت ،
گر نفسي از امام شرع مطهر
اذن اذان يابدي بلال حقيقت
شاخ درخت هوا چو گشت شكسته
بيخ كند در دلت نهال حقيقت
خط معما شوي و نقطه زند عشق
صورت حال تو را به خال حقيقت
هست درخشان برون ز روزن كونين
پرتو خورشيد بيزوال حقيقت
كرده طلوع از وراي سبع سماوات
اختر مسعود بيوبال حقيقت
با مه دولت قران كني چو شرف يافت
كوكب جانت به اتصال حقيقت
تا چو زنانش به رنگ و بوي بود ميل
مرد كجا باشد از رجال حقيقت؟
نيست شو از خويشتن كه عرصهٔ هستي
مينكند هرگز احتمال حقيقت
شمسهٔ حقاليقين چو چشمهٔ خورشيد
شعله زنان است در ظلال حقيقت
سفته گر در علم گفت روا نيست
از صدف شرع انفصال حقيقت
تيره مكن آب او به خاك خلافي
كز تو ترشح كند زلال حقيقت
نشو نيابد نهالت ار ندهد آب
شرع چو ريحانت از سفال حقيقت
آهوي مشكين اگر شوي نكند بوي
سنبل جان تو را غزال حقيقت
وه كه ز زاغان اهل قال چه آيد
بر سر طوطي خوش مقال حقيقت
حصن تن او خراب شد چو سپرديد
قلعهٔ جانش به كوتوال حقيقت
نفس شريفش رسيده بد به شهادت
پيشتر از مرگ در قتال حقيقت
گر دل تو از فراق جان بهراسد
تو نشوي لايق وصال حقيقت
جان و جهان را چو باد و خاك شماري
گر بوزد بر دلت شمال حقيقت
در كف صراف شرع سنگ و ترازوست
معدن جود است در جبال حقيقت
بر در آن معدن از جواهر عرفان
سود كند جان به راس مال حقيقت
والي ملك است شرع تند سياست
در ملكوتآ ببين جلال حقيقت
كوس شريعت كند غريو به تشنيع
گر تو بكوبي برو دوال حقيقت
شرع كه در دست حكم قاضي عدل است
مسند او هست پاي مال حقيقت
گرمي و سردي امر و نهي دهد پشت
روي چو بنمايد اعتدال حقيقت
عقلك شبهه طلب كه با دو ورق علم
دمدمه ميكرد در جدال حقيقت،
رستم آن معركه نبود، از آنش
پنجه بهم در شكست زال حقيقت
جمله شرايع اگر زبان تو باشند
و آن همه ناطق به قيل و قال حقيقت،
تا به ابد گر بيان كني نتوان داد
شرح يكي خصلت از خصال حقيقت
مسلهاي مشكل است يك سخن از من
بشنو و دم در كش از مقال حقيقت
محرم اين سر، روان پاك رسول است
جان وي است آگه از كمال حقيقت
كه كرد در عسل عشق آن نگار انگشت
كه خسته نيستش از نيش هجر يار انگشت
اگرچه زد مگس هجر نيش، آخر كار
زديم در عسل وصل آن نگار انگشت
چو گفتمش صنما قوت جان من ز كجاست
نهاد زود بر آن لعل آبدار انگشت
چو دست ميندهد لعل او، از آن حسرت
همي مكيم چو طفلان شيرخوار انگشت
به جستن گل وصلش شدهست پاي دلم
به ناخن غم او خسته چون ز خار انگشت
شدهست در خم گيسوش بيقرار دلم
چو وقت چنگ زدن در ميان تار انگشت
هزار بار تو را گفتم اي ملامتگر
خطش نظر كن و بر حرف خويش دار انگشت
خطي كه گويي مشاطهٔ چمن گل را
به مشك حل شده ماليد بر عذار انگشت
درين صحيفه به جز حرف عشق بيمعني است
چو دست يابي، ازين حرف برمدار انگشت
به بين كه دست دلم را چگونه در غم او
ز نيش عقرب اندوه شد فگار انگشت
چو خارغصه فرو برد سر به پاي دلم
اگر خوهي كه به دستت رسد بيار انگشت
به حسن و لطف چو او در زمانه بيمثل است
بدين گواهي در حق او برآر انگشت
به پاي خود به سر گنج وصل او نرسي
وگر به حيله شوي جمله تن چومار انگشت
ايا ز قهر تو در پنچهٔ غمت شمشير!
ايا ز جور تو بر دست روزگار انگشت!
چو يوسفي تو كه از دست تو عزيزان چون
زنان مصر بريدند زارزار انگشت
ز درد و حسرت عمري كه بيتو رفت از دست
گزم به ناب ندامت هزار بار انگشت
به وقت تنگي هجرت چو پاي دلها را
همي درآيد در سنگ اضطرار انگشت،
كنند دست دعا سوي آفتاب رخت
چنان كه سوي مه عيد روزهدار انگشت
سمندر آسا دستم نسوزد ار بنهم
ز سوز آتش عشق تو بر شرار انگشت
حديث ما و غمت قصهٔ شتربان است
شتر رميده و پيچيده در مهار انگشت
ز بهر آنكه شوم كاسهليس خوان وصال
شدهست دست اميد مرا هزار انگشت
همه حلاوت حلواي وصل خواهم يافت
وگر بليسم روزي هزار بار انگشت ...
درين دور احسان نخواهيم يافت
شكر در نمكدان نخواهيم يافت
جهان سر به سر ظلم و عدوان گرفت
درو عدل و احسان نخواهيم يافت
سگ آدمي رو ولايت پرست
كسي آدمي سان نخواهيم يافت
به دوري كه مردم سگي ميكنند
درو گرگ چوپان نخواهيم يافت
توقع درين دور درد دل است
درو راحت جان نخواهيم يافت
به يوسفدلان خوي لطف و كرم
ازين گرگ طبعان نخواهيم يافت
ازين سان كه دين روي دارد به ضعف
درو يك مسلمان نخواهيم يافت
مسلمان همه طبع كافر گرفت
دگر اهل ايمان نخواهيم يافت
شياطين گرفتند روي زمين
كنون در وي انسان نخواهيم يافت
بزرگان دولت كرامند ليك
كرم زين كريمان نخواهيم يافت
سخاوت نشان بزرگي بود
ولي زين بزرگان نخواهيم يافت
سخا و كرم دوستي علي است
كه در آل مروان نخواهيم يافت
وگر ز آنكه مطلوب ما راحت است
در ايام ايشان نخواهيم يافت
درين شوربختي به جز عيش تلخ
ازين ترش رويان نخواهيم يافت
درين مردگان جان نخواهيم ديد
و زين ممسكان نان نخواهيم يافت
توانگر دلي كن، قناعت گزين
كه نان زين گدايان نخواهيم يافت
ازين قوم نيكي توقع مدار
كزين ابر باران نخواهيم يافت
درين چهارسو آنچه مردم خرند
به غير از غم ارزان نخواهيم يافت
مكن رو ترش ز آنكه بيتلخ و شور
ابايي برين خوان نخواهيم يافت
چو يعقوب و يوسف درين كهنه حبس
مقام عزيزان نخواهيم يافت
به جز بيت احزان نخواهيم ديد
به جز كيد اخوان نخواهيم يافت
به دردي كه داريم از اهل عصر
بميريم و درمان نخواهيم يافت
بگو سيف فرغاني و ختم كن
درين دور احسان نخواهيم يافت
اي مرد فقر! هست تو را خرقهٔ تو تاج
سلطان تويي كه نيست به سلطانت احتياج
تو داد بندگي خداوند خود بده
و آنگاه از ملوك جهان ميستان خراج
گر طاعتي كني مكنش فاش نزد خلق
چون بيضهاي نهي مكن آواز چون دجاج
محبوب حق شدن به نماز و به روزه نيست
اين آرزوت اگرچه كند در دل اختلاج
چون هر چه غير اوست به دل ترك آن كني
بر فرق جان تو نهد از حب خويش تاج
در نصرت خرد كه هوا دشمن وي است
با نفس خود جدل كن و با طبع خود لجاج
گر در مصاف آن دو مخالف شوي شهيد
بيمار را به دم چو مسيحا كني علاج
چون نفس تند گشت به سختيش رام كن
سردي دهد طبيب چو گرمي كند مزاج
با او موافقت مكن اندر خلاف عقل
محتاج نيست شب كه سياهش كني به زاج
مردانه گنده پير جهان را طلاق ده
كز عشق بست با دل تو عقد ازدواج
هستي تو چو زيت بسوزد گرت فتد
بر دل شعاع عشق، چو مصباح در زجاج
ز اندوه او چو مشعلهٔ ماه روشن است
شمع دلت، كه زنده به روغن بود سراج
مر فقر را امين نبود هيچ جاه جوي
چون تخت شه نشين نشود هيچ پيل عاج
گويد گليم پوش گدا را كسي امير؟
خواند هويد پوش شتر را كسي دواج؟
گر در رهش زني قدمي، بر جبين گل
از خاك ره چو قطرهٔ شبنم فتد عجاج
خود كام را چنين سخن از طبع هست دور
محموم را بود عسل اندر دهان اجاج
گر دوستي حق طلبي ترك خلق كن
در يك مكان دو ضد نكند با هم امتزاج
هم مرگ بر جهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پي آن تا كند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلوگير خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نيز بگذرد
اي تيغتان چو نيزه براي ستم دراز
اين تيزي سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعو سگان شما نيز بگذرد
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادي كه در زمانه بسي شمعها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروانسراي بسي كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اي مفتخر به طالع مسعود خويشتن
تأثير اختران شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت ز ناكسان شما نيز بگذرد
بيش از دو روز بود از آن دگر كسان
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
بر تير جورتان ز تحمل سپر كنيم
تا سختي كمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتي
اين گل، ز گلستان شما نيز بگذرد
آبيست ايستاده درين خانه مال و جاه
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
اي تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع
اين گرگي شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
اي دوستان! به نيكي خواهم دعاي سيف
يك روز بر زبان شما نيز بگذرد
هر كه همچون من و تو از عدم آمد به وجود
همه دانند كه از بهر سجود آمد وجود
تا بسي محنت خدمت نكشد همچو اياز
مرد، همكاسهٔ نعمت نشود با محمود
هر كه مانند خضرآب حيوة دين يافت
بهر دنيا بر او نيست سكندر محسود
اي كه بر خلق حقت دست و ولايت دادهست
خلق آزرده مدار از خود و حق ناخشنود
آتش اندر بنهٔ خويش زدي اي ظالم
كه به ظلم از دل درويش برآوردي دود
گرچه داري رخ چون آتش و اندام چو آب
زير اين خاك از آن آتش و آب افتد زود
ور چه در كبر به نمرود رسيدي و گذشت
من همي گويمت از پشه بترس اي نمرود
زبر و زير مكن كار جهاني چون عاد
كه به يك صيحه شوي زير و زبر همچو ثمود
تا گريبان تو از دست اجل بستانند
اي كه از بهر تو آفاق گرفتند جنود
پيش ازين بيدگران با تو بسي بود جهان
پس ازين با دگران بيتو بسي خواهد بود
گرچه عمر تو دراز است، چو روزي چند است
هم به آخر رسد آن چيز كه باشد معدود
ورچه خوش نايدت از دنيي فاني رفتن
نه تويي باقي و خالد، نه جهان جاي خلود
نرم بالاي زمين رو كه به زير خاك است
سرو سيمين قد و رو و گل رنگين خدود
اين زر سرخ كه روي تو ز عشقش زرد است
هست همچون درم قلب و مس سيم اندود
عمر اندر طلبش صرف شود، آنت زيان !
دگري بعد تو ز آن مايه كند، اينت سود!
رو هواگير چو آتش كه ز بهر نان مرد
تا درين خاك بود آب خورد خون آلود
عاقبت بد به جزاي عمل خود برسيد
خار ميكاشت از آن گل نتوانست درود
نيك بختان را مقصود رضاي حق است
بخت خود بد مكن و باز ممان از مقصود
گر درم داري با خلق كرم كن زيرا
«شرف نفس به جودست و كرامت به سجود»
سيف فرغاني در وعظ چو سعدي زين سان
سخني گفت و بود دولت آنكس كه شنود
چه خواهد كرد با شاهان ندانم
كه با چون من گدايي عشقت اين كرد
از اول مهرباني كرد و آنگاه
چو با او مهر ورزيديم كين كرد
گدايي بر سر كويت نشسته
به رفتن آسمانها را زمين كرد
چو اسبان كرهٔ تند فلك را
سر اندر زير پاي آورد و زين كرد
ز ما هرگز نيايد كار ايشان
چنان مردان توانند اين چنين كرد
نه صاحب طبع را عاشق توان ساخت
نه شيطان را توان روح الامين كرد
كسي كز غير تو دامن بيفشاند
كليد دولت اندر آستين كرد
تويي ختم نكويان و ز لعلت
نكويي خاتم خود را نگين كرد
چو از تو سيف فرغاني سخن راند
همه آفاق پر در ثمين كرد
غمت را طبع او زينسان سخن ساخت
كه گل را نحل داند انگبين كرد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد