شماره ۱۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۱۶

۴۰ بازديد


كم خور غم تني كه حياتش به جان بود
چيزي طلب كه زندگي جان به آن بود
هيچش ز تخم عشق معطل روا مدار
تا در زمين جسم تو آب روان بود
آن كس رسد به دولت وصلي كه مرورا
روح سبك ز بار محبت گران بود
چون استخوان مرده نيايد به هيچ كار
عشقي كه زنده‌اي چو تواش در ميان بود
معشوق روح بخش به اول قدم چو مرگ
از هفت عضو هستي تو جان ستان بود
آخر به عشق زنده كند مر تو را كه اوست،
كب حيوة از آتش عشقش روان بود
از تو چه نقشهاست در آيينهٔ مثال
ديدند و گر تو نيز ببيني چنان بود
اين حرف خوانده‌اي تو كه بر دفتر وجود
لفظي‌ست صورت تو كه معنيش جان بود
با نور چشم فهم تو پنهان لطيفه اي‌ست
جان تو آيتي‌ست كه تفسيرش آن بود
اي دل ازين حديث زبان در كشيده به
خود شرح اين حديث چه كار زبان بود؟
خود را مكن ميان دل و خلق ترجمان
تا سر ميان عشق و دلت ترجمان بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد