شماره ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۲۳

۳۵ بازديد


من بلبلم و رخ تو گلزار
تو خفته من از غم تو بيدار
جانا تو به نيكويي فريدي
وين زلف چو عنبر تو عطار
گفتم كه چو روي گل ببينم
كمتر كنم اين فغان بسيار
شوق گل روي تو چو بلبل
هر لحظه در آردم به گفتار
من در طلب تو گم شده‌ستم
خود گم شده چون بود طلبكار؟
بر من همه دوستان بگريند
هر گه كه بنالم از غمت زار
دل، خسته نگردد از غم تو
هرگز نبود ز مرهم آزار
از دانهٔ خال تو دل من
در دام هواي تو گرفتار
بسيار تنم بجان بكوشيد
تا دل ندهد به چون تو دلدار
با يوسف حسن تو نرستم
زين عشق چو گرگ آدمي‌خوار
چون جان به فناي تن نميرد
آن دل كه ز عشق گشت بيمار
چون كرد بناي آبگيري
بر خاك در تو اشك گل كار،
وقت است كنون كه كه ربايد
رنگ رخ من ز روي ديوار
در دست غم تو من چو چنگم
و اسباب حيوة همچو او تار
چنگي غم تو ناخن جور
گو سخت مزن كه بگسلد تار
اي لعل تو شهد مستي انگيز
وي چشم تو مست مردم آزار
درياب كه تا تو آمدي، رفت
كارم از دست و دستم از كار
اندوه فراخ رو به صد دست
بر تنگ دلم همي نهد بار
دور از تو هر آن كسي كه زنده‌است
بي روي تو زنده اي‌ست مردار
در دايرهٔ وجود گشتم
با مركز خود شدم دگربار
بر نقطهٔ مهرت ايستادم
تا پاي ز سر كنم چو پرگار
افتاد از آن زمان كه ديديم
ناگه رخ چون تو شوخ عيار،
هم خانهٔ ما به دست نقاب
هم كيسهٔ ما به دست طرار
در دوستي تو و ره تو
مرد اوست كه ثابت است و سيار
گر بر در تو مقيم باشد
سگ سكه بدل كند در آن غار
آن شب كه بهم نشسته باشيم
در خلوت قرب يار با يار
هم بيم بود ز چشم مردم
هم مردم چشم باشد اغيار
پر نور چو روي روز كرده
شب را به فروغ شمع رخسار
در صحبت دوست دست داده
من سوخته را بهشت ديدار
در پرسش ما شكر فشانده
از پستهٔ تنگ خود به خروار
كاي در چمن اميد وصلم
چيده ز براي گل بسي خار
جام طرب و هواي خود را
در مجلس ما بگير و بگذار
آن دم به اميد مستي وصل
بر بنده رگي نماند هشيار
بيرون شده طبع آرزو جوي
بي خود شده عقل خويشتن دار
بر صوفي روح چاك گشته
در رقص دل از سماع اسرار
در چشم ازو فزوده نوري
در خانه ز من نمانده ديار
چون از افق قباي عاشق
سر بر زده آفتاب انوار
او وحدت خويش كرده اثبات
اندر دل او به محو آثار
اي از درمي به دانگي كم
خرم به زيادتي دينار
مشتي گل تست در كشيده
در چشم هواي تو چو گلنار
دلشاد به عالمي كه در وي
كس سر نشود مگر به دستار
دستت نرسد بدو چو در پاش
اين هر دو نيفگني به يكبار
تا پر هوا ز دل نريزد
جانت نشود چو مرغ طيار
اي طالب علم! عاشقي ورز
خود را نفسي به عشق بسپار
كاندر درجات فضل پيش است
عشق از همه علمها به مقدار
در مدرسهٔ هواي او كس
عالم نشود به بحث و تكرار
گر طالب علم اين حديثي
بشكن قلم و بسوز طومار
چون عشق لجام بر سرت كرد
ديگر نروي گسسته افسار
تو مؤمن و مسلمي و داري
يك خانه پر از بتان پندار
در جنب تو دشمنان كافر
در جيب تو سروران كفار
تو با همه متحد به سيرت
تو با همه متفق به كردار
دايم ز شراب نخوت علم
سر مست روي به گرد بازار
جهل تو تويي تست وزين علم
تو بي‌خبر اي امام مختار
تا تو تويي اي بزرگ خود را
با آن همه علم جاهل انگار
رو تفرقه دور كن ز خاطر
رو آينه پاك كن ز زنگار
كاري مي‌كن كه ننگ نبود
از كار جهان پر و تو بي كار
وين نيز بدان كه من درين شعر
تنبيه تو كرده‌ام نه انكار
گر يوسف دلرباي ما را
هستي به عزيز جان خريدار،
ما يوسف خود نمي‌فروشيم
تو جان عزيز خود نگهدار
مقصود من از سخن جز او نيست
جز مهره چه سود باشد از مار
من روي غرض نهفته دارم
در برقع رنگ پوش اشعار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد