من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۴

۳۲ بازديد


چو بگذشت از غم دنيا به غفلت روزگار تو
در آن غفلت به بي‌كاري بشب شد روز كار تو
چو عمر تو بنزد تست بي‌قيمت، نمي‌داني
كه هر ساعت شب قدرست اندر روزگار تو
چو روبه حيله‌ها سازي ز بهر صيد عواني
تو مرداري خوري آنگه كه سگ باشد شكار تو
تو همچون گربه آنجايي كه آن ظالم نهد خواني
مگر سيري نمي‌داند سگ مردار خوار تو
طعامش لحم خنزير است و چون آبش خوري شايد
ز بي ناني اگر از حد گذشته‌ست اضطرار تو
ز بيماري مزورهاي چون كشكاب مي‌سازد
ز بهر مرگ جان خود دل پرهيزگار تو
تو بي‌دارو و بي‌قوت نيابي زين مرض صحت
بميرد اندرين علت دل بيمار زار تو
تو را زان سيم مي‌بايد كه در كار خودي دايم
چو كار او كني هرگز نيايد زر به كار تو
ز حق بيزاري، ار باشد سوي خلق التفات تو
ز دين درويشي، ار باشد به دنيا افتقار تو
زر طاعت بري آنجا كه اخلاصي در آن نبود
بسي بر تو شكست آرد درست كم عيار تو
ز نقد قلب بر مردم زمين حشر تنگ آيد
به صحراي قيامت در، چو بگشايند بار تو
كجا پوشيده خواهد ماند افعالت در آن حضرت؟
كه يكسان است نزد او نهان و آشكار تو
چو طاوسي تو در دنيا و، در عقبي كجا ماند
سيه پايي تو پنهان به بال چون نگار تو
به جامه قالب خود را منقش مي‌كني تا شد
تكلفهاي بي‌معني تو صورت نگار تو
بدين سرمايه خشنودي كه از دنيا سوي عقبي
بخواهي رفت و ، راضي ني ز تو پروردگار تو
ازين سيرت نمي‌ترسي كه فردا گويدت ايزد
كه تو مزدور شيطاني و، دوزخ مزد كار تو
ايا سلطان لشكر كش، به شاهي چون علم سركش
كه هرگز دوست با دشمن نديده كارزار تو!
ملك شمشير زن بايد، چو تو تن مي‌زني نايد
ز تيغي بر ميان بستن مرادي در كنار تو
نه دشمن را بريده سر چو خوشه، تيغ چون داست
نه خصمي را چو خرمن كوفت، گرز گاوسار تو
عيالان رعيت را به حسبت كدخدايي كن
چو كدبانوي دنيا شد به رغبت خواستار تو
مروت كن! يتيمي را به چشم مردمي بنگر
كه مرواريد اشك اوست در گوشوار تو
خري شد پيشكار تو كه در وي نيست يك جو دين
دل خلقي ازو تنگ است اندر روز بار تو
چو آتش بر فروزي تو به مردم سوختن هر دم
از ان، كان خس نهد خاشاك دايم بر شرار تو
چو تو بي‌راي و بي‌تدبير او را پيروي كردي
تو در دوزخ شوي پيشين و، از پس پيشكار تو
به باطل چون تو مشغولي ز حق و خلق بي‌خشيت
نه خوفي در درون تو، نه امني در ديار تو
نه ترسي نفس ظالم را ز بيم گوشمال تو
نه بيمي اهل باطل را ز عدل حق گزار تو
به شادي مي‌كني جولان درين ميدان، نمي‌دانم
در آن زندان غم خواران كه باشد غمگسار تو؟
بپاي كژروت روزي درآيي ناگهان در سر
و گر سم بر فلك سايد سمند راهوار تو
ايا دستور هامان وش! كه نمرودي شدي سركش
تو فرعوني و چون قارون به مال است افتخار تو!
چو مردم سگسواري كن اگر چه نيستي زيشان
و گرنه در كمين افتد سگ مردم سوار تو
به گرد شهر هر روزي شكارت استخوان باشد
كه كهداني سگي چندند شير مرغزار تو
چو تشنه لب از آب سرد آسان بر نمي‌گيرد
دهان از نان محتاجان، سگ دندان فشار تو
به گاو آرند در خانه به عهد تو كه و دانه
ز خرمنهاي درويشان، خران بي‌فسار تو
به ظلم انگيختي ناگه غباري و، ز عدل حق
همي خواهيم باراني كه بنشاند غبار تو
به جاه خويش مفتوني و، چون زين خاك بگذشتي
به هر جانب رود چون آب، مال مستعار تو
ز خر طبعي تو مغروري بدين گوسالهٔ زرين
كه گاو سامري دارد امل در اغترار تو
بسيج راه كن مسكين! درين منزل چه مي‌باشي
امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو؟
چو سنگ آسيا روزي ز بي‌آبي شود ساكن
درين طاحون خاك افشان اگر چرخي، مدار تو
نگيري چون هوا بالا و اين خاكت خورد بي‌شك
چو آب، ار چه بسي باشد درين پستي قرار تو
تو نخل بارور گشتي به مال و دسترس نبود
به خرماي تو مردم را ز بخل همچو خار تو
رهت ندهند اندر گور سوي آسمان، زيرا
چو قارون در زمين مانده‌ست مال خاكسار تو
ازين جوهر كه زر خوانند محتاجان ورا، يك جو
به ميتين بر توان كند از يمين كان يسار تو
تو را در چشم دانايان ازين افعال نادانان
سيه رو مي‌كند هر دم، سپيدي عذار تو
مسلمان وقتها دارد ز بهر كسب آمرزش
ولي آن وقت بيرون است از ليل و نهار تو
تو را در قوت نفس است ضعف دين و آن خوش‌تر
كه نفس تست خصم تو و، دين تو حصار تو
حصارت را كني ويران و خصمت را دهي قوت
كه دينت رخنه‌ها دارد ز حزم استوار تو
ايامستوفي كافي كه در ديوان سلطانان
به حل و عقد در كار است بخت كامكار تو!
گدايي تا بدان دستي كه اندر آستين داري
عواني تا به انگشتي كه باشد در شمار تو
قلم چون زرده ماري شد به دست چون تو عقرب در
دواتت سلهٔ ماري كزو باشد دمار تو
خلايق از تو بگريزند همچون موش از گربه
چو در ديوان شه گردد سيه‌سر زرده مار تو
تو اي بيچاره آنگاهي به سختي در حساب افتي
كزين دفتر فرو شويند نقش چون نگار تو
ايا قاضي حيلت گر، حرام آشام رشوت خور
كه بي ديني است دين تو و بي‌شرعي شعار تو!
دل بيچاره‌اي راضي نباشد از قضاي تو
زن همسايه‌اي آمن نبوده در جوار تو
ز بي‌ديني تو چون گبري و، زند تو سجل تو
ز بي‌علمي تو چون گاوي و، نطق تو خوار تو
چو باطل را دهي قوت ز بهر ضعف دين حق
تو دجالي درين ايام و، جهل تو حمار تو
اگر خوي زمان گيري و، گر ملك جهان گيري
مسيحي هم پديد آيد كزو باشد دمار تو
تو را در سر كله‌داري‌ست چون كافر، از آن هر شب
ببندد عقد با فتنه، سر دستاردار تو
چو زر قلب مردود است و تقويم كهن باطل
درين ملكي كه ما داريم، يرليغ تتار تو
كني دين‌دار را خواري و دنيا دار را عزت
عزيز تست خوار ما، عزيز ماست خوار تو
دل مشغولت از غفلت قبول موعظت نكند
تو اين دانه كجا خواهي كه كه دارد غرار تو
تو را بينند در دوزخ به دندان سگان داده
زبان لغو گوي تو، دهان رشوه خوار تو
ايا بازاري مسكين، نهاده در ترازو دين
چو سنگت را سبك كردي گران زان است بار تو!
تو گويي سودها كردم، ازين دكان چو برخيزي
به بازار قيامت در پديد آيد خسار تو
ايا درويش رعناوش، چو مطرب با سماعت خوش
به نزد ره روان بازي‌ست رقص خرس‌وار تو!
چه گويي، ني روش اينجا به خرقه‌ست آب روي تو
چه گويي، همچو گل تنها به رنگ است اعتبار تو
بهانه بر قدر چه نهي؟ قدم در راه نه، گر چه
ز دست جبر در بندست پاي اختيار تو
به اسب همت عالي تواني ره به سر بردن
گر آيد در ركاب جهد پاي اقتدار تو
به درويشي به كنجي در برو بنشين و پس بنگر
جهانداران غلام تو، جهان ملك و عقار تو
تو را عاري بود ز آن پس شراب از جام جم خوردن
چو شد در جشن درويشي ز خرسندي عقار تو
ز تلخي ترش رويان شد آخر كام شيرينت
چو شور آب قناعت شد شراب خوش گوار تو
تو را در گلستان جان هزارانند چون بلبل
وزين باب ار سخن گويي بود فصل بهار تو
سخن مانند بستان است و ذكر دوست در وي گل
چو بلبل صد نوا دارد درين بستان، هزار تو
تو چنگي در كنار دهر و صاحب‌دل كند حالت
چو زين سان در نوا آيد بريشم‌وار تار تو
چو تيز آهنگ شد قولت، نباشد سيف فرغاني!
غزل سازي درين پرده كه باشد دستيار تو


شماره ۴۶ - في نعت نبي اكرم «ص»

۳۴ بازديد


به سوي حضرت رسول‌الله
مي‌ورم با دل شفاعت خواه
نخورم غم از آتش، ار برسد
آب چشمم به خاك آن درگاه
هيچ خيري نديدم اندر خود
شكر كز شر خود شدم آگاه
گشت در معصيت سياه و سپيد
دل و مويم كه بد سپيد و سياه
ره بسي رفته‌ام فزون از حد
خر بسي رانده‌ام برون از راه
هيچ ذكري نگفته بي‌غفلت
هيچ طاعت نكرده بي‌اكراه
ماه خود كرده‌ام سيه به فساد
روز خود كرده‌ام تبه به گناه
خود چنين ماه چون بود از سال؟
خود چنين روز كي بود از ماه؟
شب سياه است و چشم من تاريك
ره دراز است و روز من كوتاه
بيژن عقل با من اندر بند
يوسف روح با من اندر چاه
هم به دعوي گران ترم از كوه
هم به معني سبك‌ترم از كاه
گاه بر نطع شهوتم چون پيل
گاه بر نيل نخوتم چون شاه
گرگ طبعم به حمله همچون شير
سگ سرشتم به حيله چون روباه
دين فروشم به خلق و در قرآن
خوانم: الدين كله لله
نفس من طالب است دنيا را
چه عجب التفات خر به گياه
اي مرقع شعار كرده! چه سود
خرقه ده تو، چو نيست دل يكتاه؟!
نه فقيري نه صوفي، ار چه بود
كسوتت دلق و مسكنت خانقاه
نشود پشكلش چو نافهٔ مشك
ور شتر را تبت بود شبگاه
كس به افسر نگشت شاه جهان
كس به خرقه نشد ولي اله
نرسد خر به پايگاه مسيح
ورچه پالان كنندش از ديباه
نشود جامه باف، اگر گويند
به مثل عنكبوت را جولاه
لشكر عمر را مدد كم شد
صفدر مرگ عرضه كرد سپاه
اي بسا تاجدار تخت نشين
كه به دست حوادث از ناگاه،
خيمهٔ آسمان زرين ميخ
بر زمين‌شان زده است چون خرگاه
دست ايام مي‌زند گردن
سر بي‌مغز را براي كلاه
از سر فعلهاي بد برخيز
اي به نيكي فتاده در افواه
گر چه مردم تو را نكو گويند
بس بود كردهٔ تو بر تو گواه
نرهد كس به حيله از دوزخ
ماهي از بحر نگذرد به شناه
سرخ رويي خوهي به روز شمار
رو به شب چون خروس خيز پگاه
ناله كن گر چه شب رسيد به صبح
توبه كن گر چه روز شد بيگاه
مرض صد گنه شفا يابد
از سر درد اگر كني يك آه
چون ز من بازگيري آب حيات
گر به خاكم نهند، يا رباه!،
مر زمين را بگو كه چون يوسف
او غريب است اكرمي مثواه
و آن چنان كن كه عمر بنده شود
ختم بر لا اله الا الله


شماره ۴۷

۳۴ بازديد


اي هشت خلد را به يكي نان فروخته!
وز بهر راحت تن خود جان فروخته!
نزد تو خاكسار چو دين را نبوده آب
تو دوزخي، بهشت به يك نان فروخته
نان تو آتش است و به دينش خريده‌اي
اي تو ز بخل آب به مهمان فروخته!
اي از براي نعمت دنيا چو اهل كفر،
اسلام ترك كرده و ايمان فروخته!
اي تو به گاو، تخت فريدون گذاشته!
وي تو به ديو، ملك سليمان فروخته!
اي خانهٔ دلت به هوا و هوس گرو!
وي جان جبرئيل به شيطان فروخته!
اي تو زمام عقل سپرده به حرص و آز
انگشتري ملك به ديوان فروخته!
اي خوي نيك كرده به اخلاق بد بدل!
وي برگ گل به خار مغيلان فروخته!
اي بهر نان و جامه ز دين بينوا شده
بهر سراب چشمهٔ حيوان فروخته!
اي غمر خشك مغز كه از بهر بوي خوش
جاروب تر خريده و ريحان فروخته!
تو مست غفلتي و به اسم شراب ناب
شيطان كميز خر به تو سكران فروخته
دزد هوات كرده سيه دل چنان كه تو
از راي تيره شمع به كوران فروخته
دين است مصر ملك و عزيز اندروست علم
اي نيل را به قطرهٔ باران فروخته!
از بهر جامه جنت ماوي گذاشته
وز بهر لقمه حكمت لقمان فروخته
كرده فداي دنيي ناپايدار دين
اي گنج را به خانهٔ ويران فروخته!
ترك عمل بگفته و قانع شده به قول
اي ذوالفقار حرب به سوهان فروخته! ...


شماره ۵۰

۳۳ بازديد


عروس چمن راست زيور شكوفه
سر شاخ را هست افسر شكوفه
كنون بر سر شاخ فرقي ندارد
شكوفه ز زيور ز زيور شكوفه
به فصل خزان بود صفراش غالب
كنون باغ را هست در خور شكوفه
به صد پرده بلبل نواساز گردد
چو بگشاد بر شاخ صد در شكوفه
در آن دم كه شاخ آستين برفشاند
همي آر دامان و مي‌بر شكوفه
يكي عاشقي نازنين است بلبل
يكي شاهدي ناز پرور شكوفه
چو آگه شد از بي نوايي بلبل
ز دوري خويش آن سمن بر شكوفه
درختان بي‌برگ را كرد آنك
به سيم و زر خود توانگر شكوفه
به رغم زمستان ممسك به هر سو
گل سيمتن مي‌كند زر شكوفه
به يك هفته چون گل جهانگير گردد
كه سلطان بهار است و لشكر شكوفه
درخت است طوبي صفت زآنكه بستان
بهشت است از آن حور پيكر شكوفه
ز نامحرم و مست چون باغ پر شد
ز استار غيب آن مستر شكوفه،
برون آمد و مادر خويشتن را
در آورد در زير چادر شكوفه
شراب از كجا خورد؟! مطرب كه بودش؟!
كه شاخ است سرمست و ساغر شكوفه
چو نقاش قدرت روان كرد خامه
قلم راند بر نقش آزر شكوفه
ز نفخ لواحق شود همچو عيسي
به روح نباتي مصور شكوفه
ازين پس كند شاخ همچون عصا را
چو دست كليم پيمبر شكوفه
زمين مدتي بود چون خارپشتي
كشيده درون چون كشف سر شكوفه
كنون زينت بال طاوس يابد
چو بگشاد در گلستان پر شكوفه
ازين پيش با خار و خس بود ملحق
كه در شاخ تر بود مضمر شكوفه
كنون سبزه را خفته در زير سايه
در آغوش گل بين و در بر شكوفه
جهان آنچنان شد كه هر جا كه باشد
كند مست پيوسته قي بر شكوفه
چو آوازهٔ روي آن سرو گل رخ
بگيرد همي هفت كشور شكوفه
به بستان درآي و ببين بامدادان
به ياد گل روي دلبر شكوفه
سهي سرو باغ جمال آن نگاري
كه از حسن باغيست يكسر شكوفه ...


شماره ۴۸

۳۶ بازديد


منم يارا بدين سان اوفتاده
دلم را سوز در جان اوفتاده
غم چندين پريشان حال امروز
درين طبع پريشان اوفتاده
چو بسته زير پاي پيل ملكي
به دست اين عوانان اوفتاده
نهاده دين به يك سو و زهر سو
چو كافر در مسلمان اوفتاده
ببين در نان خلق اين كژدمان را
چو اندر گوشت كرمان اوفتاده
عوانان اندرو گويي سگانند
به سال قحط در نان اوفتاده
همه در آرزوي مال و جاهند
به چاه اندر چو كوران اوفتاده
شكم پر كرده از خمر و درين خاك
همه در گل چو مستان اوفتاده
تو اي بيچاره آنگه نان خوري سير
كه از جوعي بدين سان اوفتاده،
كه بيني از دهان ملك بيرون
سگان را همچو دندان اوفتاده
به جاي عنبر و مشكش كنون هست
گزنده در گريبان اوفتاده،
توانگر كز پي درويش دايم
زرش بودي ز دامان اوفتاده
ازين جامه كنان كون برهنه
كه بادا سگ در ايشان اوفتاده،
بسي مردم ز سرما بر زمين‌اند
چو برف اندر زمستان اوفتاده
دريغا مكنت چندين توانگر
به دست اين گدايان اوفتاده
از انگشت سليمان رفته خاتم
ولي در دست ديوان اوفتاده
زنان را گوي در ميدان و چوگان
ز دست مرد ميدان اوفتاده
چو مرغان آمده در دام صياد
چو دانه پيش مرغان اوفتاده
به عهد اين سگان از بي‌شباني ست
رمه در دست سرحان اوفتاده
رعيت گوسپنداند، اين سگان گرگ
همه در گوسپندان اوفتاده
پلنگي چند مي‌خواهيم يا رب
درين ديوانه گرگان اوفتاده
ز دست و پاي اين گردن‌زنان است
سراسر ملك ويران اوفتاده
ايا مظلوم سرگشته كه هستي
چنين محروم و حيران اوفتاده
ز جور ظالمان در شهر خويشي
به خواري چون غريبان اوفتاده
اگر صبرت بود روزي دو بيني
عوانان كشته، ميران اوفتاده
اميراني كه بر تو ظلم كردند
به خواري چون اسيران اوفتاده
هر آن كو اندرين خانه مقيم است
چو ديوارش همي دان اوفتاده
جهانجويي اگر ناگه بخيزد
بسي بيني بزرگان اوفتاده
ببيني ناگهان مردان دين را
برين دنيا پرستان اوفتاده
چه مي‌دانند كار دولت اين قوم
كه در دين‌اند نادان اوفتاده
به فرمان خداوند از سر تخت
خداوندان فرمان اوفتاده
كلاه عزت اندر پاي خواري
ز سرهاي عزيزان اوفتاده
به آه چون تو مظلوم افسر ملك
ز فرق تاجداران اوفتاده
گرش گردون سرير ملك باشد
برو صد ماه تابان اوفتاده
ز بالاي عمل در پستي عزل
چنين كس را همي دان اوفتاده
تو نيز اي سيف فرغاني چرايي
حزين در بيت احزان اوفتاده
برين نطع اي پياده ز اسب دولت
بسي ديدي سواران اوفتاده
هم آخر ديگري بر جاي اينان
نشسته دان و اينان اوفتاده
درين باغ اين سپيداران بي‌بر
به بادي چون درختان اوفتاده
خدا درمان فرستد مردمي را
كزين دردند نالان اوفتاده


شماره ۴۹

۳۵ بازديد


زهي رخت به دلم رهنماي انديشه
رونده را سر كوي تو جاي انديشه
به خاطرم چو تو انديشه را نمودي راه
تو باش هم به سخن رهنماي انديشه
كه آفتاب خرد در غبار حيرت ماند
ز درهٔ دهنت در هواي انديشه
چو آفتاب رخت شعله زد ز برج جمال
فگند سايه برين دل هماي انديشه
دل مرا كه تو در مهد سينه پروردي
بشير مادر اندوه زاي انديشه،
چو پير منحني، اندر مقام دهشت بين
مدام تكيه زده بر عصاي انديشه
سپاه شادي پيروز بود بر دل، اگر
غم تو نصب نكردي لواي انديشه
دل چو گنج مرا مار هجر تو به طلسم
نهاد در دهن اژدهاي انديشه
غم تو در دل چون چشم ميم من پنهان
چنان كه پنهان در گفتهاي انديشه
به روزگار تو انديشه را درين دل تنگ
شكنجه كردم و كردم سزاي انديشه
اگر چنين است انديشه واي اين دل واي
وگر چنان كه دل اين است واي انديشه
به آب چشم و به خون جگر همي گردد
به گرد دانهٔ دل آسياي انديشه
دلم چو پيرهن غنچه پاره پاره شود
چو غصه تنگ ببندد قباي انديشه
به دست انده تو همچو نبض محروران
دلم همي تپد از امتلاي انديشه
يزيد عشق تو هر روز تشنه خون ريزد
حسين دل را در كربلاي انديشه
تو در زمين دلم تخم دوستي كشتي
ولي نرست ازو جز گياي انديشه
من شتر دل اگر بار غم كشم چه عجب
چو نيست گردن جان بي دراي انديشه
به هيچ حال زمن رو همي نگرداند
براستي خجلم از وفاي انديشه
غم فراخ رو تو روا نمي‌دارد
كه دل برون رود از تنگناي انديشه
چو كرد جان من انديشه‌اي وراي دو كون
مقام قدر تو ديدم وراي انديشه
چو زاد حاجي اندر ميان ره برسيد
در ابتداي رهت انتهاي انديشه
نماز نيست مرا تا بلال زلفت گفت
ز قامت تو دلم را صلاي انديشه
به وصف روي تو گلها شكفت جانم را
به باغ دل ز نسيم صباي انديشه
ولي نبرد به سر وصف روي گل رنگت
كه خار عجز درآمد به پاي انديشه
چو جان خوش است از انديشهٔ تو دل، گر چه
كه خوش دلي نبود اقتضاي انديشه
درخت طوبي قد تو در بهشت وصال
وگر به سدره رسد منتهاي انديشه
جز اين نبود مراد دلم در اول فكر
خبر همين است از مبتداي انديشه
چو نيست بخت مرا آن اثر كه من روزي
به خدمتت رسم، اي مبتغاي انديشه!
به ياد مجلس وصلت خورم مدام شراب
به جام بي مي گيتي نماي انديشه
مرا كه آتش شوق تو دل به جوش آورد
ز وصف تست نمك در اباي انديشه
ز بهر پختن سوداي وصل تست مدام
نهاده ديگ هوس بر سه پاي انديشه
به ناخن ار رگ جانم چو چنگ بخراشي
ايا دلم ز غمت مبتلاي انديشه!،
ز راستي كه منم، بر نيارم آوازي
مخالف تو پس پرده‌هاي انديشه ...


شماره ۵۱

۳۳ بازديد


اي ز عكس روي تو چون مه منور آينه
آن چنان رو را نشايد جز مه و خور آينه
اي ز تاب حسن تو آيينه صورت آفتاب
وز فروغ روي تو خورشيد پيكر آينه
من همي گويم چو رويت در دو عالم روي نيست
تا مرا باور كني برگير و بنگر آينه
پيش روي تو كه آب از لطف دارد، مي‌كند
از خوي خجلت زمين خشك را تر آينه
از ملاقات رخت شايد كه ماند بعد ازين
سرخ رو همچون شفق تا صبح محشر آينه
گرچه دودش بر نمي‌آيد ز سوز عشق تو
آتش اندر سينه دارد همچو مجمر آينه
معدن حسني و از تاثير خورشيد رخت
همچو خاك كان شود يك روز گوهر آينه
آينه از روح بايد كرد رويت را از آنك
برنتابد پرتو روي تو را هر آينه
آب روي تو ببيند در رخت از روشني
با رخ و روي تو كس را نيست در خور آينه
بهر روي تو بجز آيينهٔ چيني مهر
ديدم اندر روم لايق نيست ديگر آينه
چون تو در رويش نظر كردي ببيند بعد ازين
چون عروسان پشت خود در زر و زيور آينه
پستهٔ تنگت تبسم كرد چون آيينه ديد
همچو اجزاي قصب شد پر ز شكر آينه
شايد ار در وصف چون تو شكرستاني شود
بعد ازين اي دوست چون طوطي سخنور آينه
گفت خواهد چون مؤذن اي امام نيكوان
پيش نقش روي تو الله اكبر آينه
چون رخ تو كي شود حاصل مر او را آب لطف
ور چو آهن سرخ رو گردد در آذر آينه
زير پاي رخش آهن سم تو گردد چو نعل
عاشق سرگشته را گر رو بود در آينه
عشق از آن سان محو گردانيد رسمم را كه من
مي نبينم روي خود گر بنگرم در آينه
عاشق رويت به دم آيينه‌ها روشن كند
وز دم اين ديگران گردد مكدر آينه
گرچه شاهان بنده داري رو ز درويشان متاب
گر چه زر دارد نسازد زو توانگر آينه
آينه از زر توان كرد از پي زينت وليك
بهر رو ديدن نشايد كردن از زر آينه
غرهٔ روز رخت چون پرتوي بر وي فگند
هر شبي چون ماه نو گردد فزون‌تر آينه
آفتاب رويت ار تابان شود محتاج نيست
صبح اگر ديگر برون آرد ز خاور آينه
تا تو پيدا آمدي ما را دگر حكمي نماند
تو نمودي روي و پنهان شد سراسر آينه
كي بود زيبا چو رنگ روي غمخواران تو
گر به آب زر كسي صورت كند بر آينه
زاغ اگر بر اوج تو بالي زند روزي، شود
بر جناحش چون دم طاوس هر پر آينه
صورت احوال خود زين شعر كردم بر تو عرض
داشتم خورشيد را اندر برابر آينه
چون خضر آب حيوة عشق تو خوردم، سزد
گر بسازم بهر تو همچون سكندر آينه
گر تو بي آيينه رو بنموده‌اي عشاق را
بعد ازين اي جان ز تو روي وز چاكر آينه
حد نيكويي روي اين است و نتوان نيز ساخت
آن نكورو گر بخواهد زين نكوتر آينه
در جهان تيره جز روشن‌دلان عشق را
همچنين در طبع كي گردد مصور آينه
عشق تو دل را مسلم گشت و طبعم را سخن
بر سكندر ملك و بر وي شد مقرر آينه
من درين آيينه ار رويت نشان دادم به خلق
بهر كوران ساختم سوي تو رهبر آينه
از دل روشن براي روي چون تو دلبري
همچو خون از رگ برون كردم به نشتر آينه
زين چنين صورتگريها گر دلت نقشي گرفت
آهني داري كه دروي هست مضمر آينه
از گهرهايي كه دروي طبع من ترصيع كرد
چون عرض زين پس جدا نبود ز جوهر آينه
سيف فرغاني دلت آيينه دان مهر اوست
از درون چون صبح روشنگر برآور آينه


شماره ۵۲

۳۸ بازديد


زهي ز طرهٔ تو آفتاب در سايه
به پيش پرتو روي تو ماه و خور سايه
هواي عشق تو را مهر و ماه چون ذره
درخت لطف تو را هر دو كون در سايه
بنزد عقل چو خورشيد روشن است كه نيست
كسي به قامت و بالاي تو مگر سايه
چو سايه بر من بي‌نور افگني گويند
كه آفتاب فگندست سايه بر سايه
چنان گرفت جهان نور آفتاب رخت
كه بر زمين نفتد بعد ازين دگر سايه
چو تاب مهر تو چون ريسمان گرفت بدل
چو شمع نور شد از پاي تا به سر سايه
ز تاب و پرتو رويت در آب و خاك كند
گر آفتاب نباشد همان اثر سايه
چو خواست كز من شيرين سخن بر آرد شور
نبات خط تو افگند بر شكر سايه
چه گردنان كه كله زير پايت اندازند
چو افگند سر زلف تو بر كمر سايه
ز بهر آنكه نهي پاي بر گهر در راه
چو آفتاب كند خاك را گهر سايه
ز روز اول هستند روشن و تاريك
ز روي و موي تو گر آفتاب و گر سايه
به اعتدال شود چون هواي فصل ربيع
اگر بيفگني از لطف بر سقر سايه
تو آفتاب جمالي و لطف تو چون ابر
كه او دريغ ندارد ز خشك و تر سايه
تو آفتاب زميني وگر خوهي ندهد
به آسمان و به ماه از تو زيب و فر سايه
ز پرتو تو چو خورشيد ذره را باشد
مدام در شب تاريك جلوه‌گر سايه
ز تاب مهر تو در روي ذره‌هاي حقير
چو آفتاب كند بعد ازين نظر سايه ...


شماره ۵۳

۳۵ بازديد


اي دل بنه سر و مكش از كوي يار پاي
بيرون ز كوي دوست منه زينهار پاي
گر دولت است در سرت امروز وامگير
از تيغ دوست گردن و از بند يار پاي
تا آن زمان كه دست دهد شاديي تو را
با غصه سر درآور و با غم بدار پاي
بنشين، ز آستانهٔ او برمگير سر
برخيز، ليكن از در او برمدار پاي
سر با لجام عشق درآور كه در مسير
بي‌ضبط مي‌نهد شتر بي‌مهار پاي
گر عشق حكم كرد به آتش درآر دست
ور دوست امر كرد بنه بر شرار پاي
سوداي عشق در سر هر كس كه خانه كرد
بيرون نهاد از دل او اختيار پاي
چون تو مقيم دايرهٔ عشق او شدي
در مركز ثبات بنه استوار پاي
ور نقطهٔ سر از الف تن جدا شود
بيرون منه ز دايره پرگاروار پاي
ياري گزيده‌ام كه نهد پيش روي او
مه بر سر بساط ادب شرمسار پاي
از بس كه گشت گرد سر زلف او، شده‌ست
انديشه را چو دست عروس از نگار پاي
وز بحر عشق او كه ندارد كرانه‌اي
آن برد سر كه باز كشيد از كنار پاي
مانند سايه اين مه خورشيد روي را
در پي بسي دويدم و كردم فگار پاي
گفتم كه پاي بر سر من نه، به طنز گفت
هر چند سر عزيز بود نيست خوار پاي
كار تو نيست عشق، برو زو بدار دست
بنشين به گوشه‌اي و به دامن در آر پاي
با دست برد عشق نماند به جاي سر
بر تيز ناي تيغ نگيرد قرار پاي
اي دلبري كه حسن تو چون آفتاب، دست
بر روي آسمان نهد از افتخار پاي
چون بر خط تو نيست نباشد عزيز سر
چون در ره تو نيست نيايد بكار پاي
در محفلي كه دست تو بوسند عاشقان
نوبت چو آن بنده بود پيش دار پاي ...


شماره ۵۴ - اين قطعه را به دوست خود شيخ نور الدين فرزند شيخ محمود نوشت

۳۵ بازديد


با حسن چو لطف يار كردي،
اي جان بنگر چه كار كردي؟!
دل را به سخن گشاد دادي
دي را به نفس بهار كردي
با چاكر خرد خود بسي لطف،
اي صدر بزرگوار كردي
چون شعر رهي نهان نماند
فضلي كه تو آشكار كردي
از وصل بريده بود اميدم
بازم تو اميدوار كردي
از نامهٔ خود طويلهٔ در
در گردن روزگار كردي
چون دست عروس نامه‌اي را
از خامه پر از نگار كردي
زين نامه كه دام مرغ روح است
چون من زغني شكار كردي
از بهر جمال وصل خود باز
چشم املم چهار كردي
زين چند لقب كه حد من نيست
بر مزبله در نثار كردي