اي بت سنگ دل و اي صنم سيم عذار
بر رخ خوب تو عاشق فلك آينهدار
ناگهان چون بگشادي در دكان جمال
گل فروشان چمن را بشكستي بازار
سورهٔ يوسف حسن تو همي خواند مگر
آيت روي تو بنمود ز رحمت آثار
دهن خوش دم تو مردهٔ دل را عيسي
شكن طرهٔ تو زندهٔ جان را زنار
صفت نقطهٔ ياقوت دهانت چه كنم
كاندر آن دايره انديشه نمييابد بار
به اثر پيش دهان و لب تو بي كارند
پستهٔ چرب زبان و شكر شيرين كار
قلم صنع برد از پي تصوير عقيق
سرخي از لعل لب تو به زبان چون پرگار
برقع روي تو از پرتو رخسارهٔ تو
هست چون ابر كه از برق شود آتشبار
آتش روي تو را دود بود از مه و خور
شعر زلفين تو را پود بود از شب تار
با چنين روي، چو در گوش كني مرواريد
شود از عكس رخت دانهٔ در چون گلنار
بحر لطفي و ز اوصاف تو بر روي تو موج
گنج حسني و بر اطراف تو از زلف تو مار
باز سوداي تو را زقهٔ جان در چنگل
مرغ اندوه تو را دانهٔ دل در منقار
تو مرا بوده چو دل را طرب و تن را جان
من تو را گشته چو مه را كلف و گل را خار
سپر افگندم در وصف كمان ابروت
بيزبان ماندهام همچو دهان سوفار
آدم آن روز همي گفت ثناي تو كه بود
طين لازب، كه توي گوهر و انسان فخار
اي خوشا دولت عشق تو كه با محنت او
شد دل تنگ من از نعمت غم برخوردار
حسن روي تو عجب تا به چه حد است كه هست
جرم عشاق تو همچون حسنات ابرار
مستفيدند دل و جان ز تو چون عقل از علم
مستفادند مه و خور ز تو چون نور از نار
آن عجب نيست كه ارواح و معاني يابند
از غبار درت اشباح و صور بر ديوار
آسمان را و زمين را شود از پرتو تو
ذرهها جمله چو خورشيد و كواكب اقمار
من ز مهرت چو درم مهر گرفتم كه به قدر
خوب رويان چو پشيزند و تويي چون دينار
مينهد در دل فرهاد چو مهر شيرين
خسرو عشق تو در مخزن جانم اسرار
عقل را پنبه كند عشق تو و از اثرش
همچو حلاج زند مرد علم بر سردار
اي تو نزديك به دل، پرده ز رخ دور افگن
تا كند پيش رخت شرك به توحيد اقرار
گر تو يك بار بدو روي نمايي پس از آن
پيش تو سجده كند كفر چو ايمان صدبار
ز آتش شوق تو گر هيچ دلش گرم شود
آب بر خاك درت چرخ زند چون عصار
بر زمين گر ز سر كوي تو بادي بوزد
خاك ديگر نكند بي تو چو سيماب قرار
اي كه در معرض اوصاف جمالت به عدد
ذره اندك بود و قطره نباشد بسيار
عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان
ابتدا از تو بود چون ز يك آغاز شمار
چه كنم وصف جمال تو كه از آرايش
بي نياز است رخ تو چو يدالله ز نگار
با مهم غم عشق تو به يكبار ببست
در دكان كفايت خرد كارگزار ...
ايا نموده ز ياقوت درفشان گوهر
به نكته لعل تو ميبارد از زبان گوهر
ترش نشيني گيرد همه جهان تلخي
سخن بگويي گردد شكرفشان گوهر
دل مرا كه به باران فيض تو زنده است
ز مهر تست صدفوار در ميان گوهر
بهاي گوهر وصلت مرا ميسر نيست
و گرنه قيمت خود ميكند بيان گوهر
دو كون در ره عشق تو ترك بايد كرد
كه جمع مينشود خاك با چنان گوهر
نمود عشق تو از آستين غيرت دست
فشاند لعل تو در دامن جهان گوهر
درم ز ديده چكد چون شود به گاه سخن
زناردان شكر پاش تو روان گوهر
تو راست ز آن لب نوشين همه سخن شيرين
تو راست ز آن در دندان همه دهان گوهر
ترش چو غوره نشيند شكر ز تنگ دلي
دهانت ار بنمايد ز ناردان گوهر
چو در به رشته تعلق گرفت عشق به من
اگر چه زيب نگيرد ز ريسمان گوهر
هماي عشق تو گر سايه افگند بر جغد
به جاي بيضه نهد اندر آشيان گوهر
نبود تا تو تويي حسن لطف از تو جدا
كه ديد هرگز با بحر توامان گوهر؟
صدف مثال ميان پر كند جهان از در
چو بحر لطف تو انداخت بر كران گوهر
دهان تو كه چو سوراخ در شد از تنگي
همي كند لب لعلت درو نهان گوهر
به جان فروشي از آن لب تو بوس و اين عجب است
كه در ميانهٔ معدن بود گران گوهر
ز شرم آن در دندان سزد كه حل گردد
چو مغز در صدف همچو استخوان گوهر
ز سوز سينه و اشك منت زياني نيست
بلي از آتش و آب است بيزيان گوهر
عروس حسن تو در جلوه آمد و عجب است
كه بر زمين نفشاندند از آسمان گوهر
چو چنگ وقت سماع از ميان زيورها
چو تو به رقص در آيي كند فغان گوهر ...
به نزد همت من خردي اي بزرگ امير!
امير سخت دل سست راي بيتدبير!
به عدل چون نكند ملك را بهشت صفت
اگرچه حور بود ز اهل دوزخ است امير
تو اي امير! اگر خواجهٔ غلاماني
تو بندهاي و تو را از خداي نيست گزير
جنود تيغ تو) آنجا سپر بيندازند
كه بر تو راست كنند از كمان حادثه تير
ز تو منازل ملك است ممتلي از خوف
ز تو قواعد دين نيست ايمن از تغيير
به بند و حبس سزايي كه از تو ديوانه
امور دنيي و دين درهم است چون زنجير
دلت كه هست به تنگي چو حلقهٔ خاتم
درو محبت دنياست چون نگين در قير
ربوده سيم بسي و نداده زر به كسي
نديده كسر عدو و نكرده جبر كسير
كمر ز زر كني از سيمهاي محتاجان
بسا كه كيسه تهي گردد از چنين توفير!
تو راست ميل و محابا كه زر برد ظالم
تو راست ذوق و تماشا كه سگ درد نخچير
شهي ولايت حكم است و در حكومت عدل
وگرنه كس نشود پادشه به تاج و سرير
تو ملك خواني يك شهر را و سر تا سر
دهي است دنيي و چون تو درو هزار گزير
زمان ز مرگ بسي چون تو پند داد تو را
برو ز مردن امثال خويش عبرت گير
تن تو دشمن جان است، دوستش مشمار
كه تن پرست كند در نجات جان تقصير
تو تنپرست و تو را گفته روح عيسي نطق
براي نفس كه خر چند پروري به شعير!
ز قيد شرع كه جان است بندهٔ حكمش
دل تو مطلق و در دست نفس كافر اسير
به نزد زندهدلان بيحضور خواهي مرد
كه خواب غفلت تو دارد اينچنين تعبير
رعيتاند عيالت ، چو مادر مشفق
بده به جمله ز پستان عدل و احسان شير
كه عدل قطب وجود است و دين بسان فلك
مدام بر سر اين قطب ميكند تدوير
ايا به حكم ستم كرده بر ضعيف و قوي
تو عاجزي و خداي جهان قوي و قدير
بگيردت به يد قدرت و كند محبوس
و گر چنانك نداني كجا، به سجن سعير
چو نوبتت بزنند اي امير اگر روزي
رعيت از ستمت چون دهل كنند نفير
سر تو چون بن هاون بكوفتن شايد
وگر بود به مثل جمله مغز چون سر سير
عوان سگ است چو در نيتش ستم باشد
كه آتش است و گر شعلهاي ندارد اثير
به موعظت نتوانم تو را به راه آورد
سفال را نتواند كه زر كند اكسير
به ميل من نشود ديدهٔ دلت روشن
كه نور باز نيابد به سرمه چشم ضرير
اگر بسوزي اي خام پخته خواهي شد
كه نان به مرتبه گه گندم است و گاه خمير
و گر به نزد تو خار است عارفان دانند
كه من گلي به تو دادم ز بوستان ضمير
خود ارچه پير شود دولتش جوان باشد
اگر قبول نصيحت كند جوان از پير
به مال و عمر اگر چه توانگرست و جوان
به پند دادن پيران غني است چون تو فقير
چو تو امير به اشعار سيف فرغاني
چو پادشاه بود مفتقر به پند وزير
اي پسر از مردم زمانه حذر گير
بگذر ازين كوي و خانه جاي دگر گير
در تو نظرهاي خلق تير عدو دان
تيغ بيفگن، براي دفع سپر گير
چون تو نداني طريق غوص درين بحر
حشو صدف ممتلي به در و گهر گير
چون تو نه آني كه ره بري به معاني
جمله جهان نيكوان خوب صور گير
گر بجهد آتشي ز زند عنايت
سوختهٔ دل به پيش او بر و در گير
يار اگرت از نگين خويش كند مهر
نام ازو همچو شمع و مهر چو زر گير
پاي بنه بر فراز چرخ و چو خورشيد
جملهٔ آفاق را به زير نظر گير
باز دلت چون به دام عشق در افتاد
خيل ملك را چو مرغ سوخته پر گير
مرغ سعادت به شام چون نگرفتي
دام تضرع بنه به وقت سحر گير
جان شريف تو مغز دانهٔ نفس است
سنگ بزن مغز را ز دانه بدرگير
چون سر تو زير دست راهبري نيست
جملهٔ اعضاي خويش پاي سفر گير
بگذر ازين پستي از بلندي همت
وين همه بالا و شيب زير و زبر گير
صدق ابوبكر را علم كن و با خود
تيغ عليوار زن، جهان چو عمر گير
سيف برو جان بباز و نصرت دل كن
دامن معشوق را به دست ظفر گير
عيب عملهاي خويشتن چو ببيني
بحر دلت را چو علم كان هنر گير
ما را به بوسه چون بگرفتيم در برش
آب حيوة داد لب همچو شكرش
گرديم هر دو مست شراب نياز و ناز
او دست در بر من و من دست در برش
در وصف او اگر چه اشارات كردهاند
ما وصف ميكنيم به قانون ديگرش
بسيار خلق چون شكر و عود سوختند
ز آن روي همچو آتش و خط چو عنبرش
بفروخت در زجاجهٔ تاريك كاينات
مصباح نور اشعهٔ خورشيد منظرش
بر لشكر نجوم كشد آفتاب تيغ
در سايهٔ حمايت روي منورش
سلطان حسن او و يكي از سپاه اوست
اين مه كه مفردات نجومند لشكرش
طاوس حسنش ار بگشايد جناح خويش
جبريل آشيانه كند زير شهپرش
آرايش عروس جمالش مكن كه نيست
با آن كمال حسن، نيازي به زيورش
خورشيد كيميايي گر خاك زر كند
با صنعتي چنين عرض اوست جوهرش
دل سست گشت آينهٔ سخت روي را
هر گه كه داشت روي خود اندر برابرش
هر كو چو من به وصف جمالش خطي نوشت
شد جمله حسن چون رخ گل روي دفترش
آب حيوة يافت خضروار بيخلاف
لب تشنهاي كه ميطلبد چون سكندرش
آن را كه آبخور مي عشق است حاصل است
بر هر كنار جوي، لب حوض كوثرش
صافي درون چو شيشه و روشن شود چو مي
هر كو شراب عشق در آمد به ساغرش
آن دلبري كه جمله جمال است نعت او
نامآوريست كاسم جميل است مصدرش
در دل نهفت همچو صدف اشك قطره را
هر در كه يافت گوش ز لعل سخنورش
رو مستقيم باش اگر خوض ميكني
در بحر عشق او كه صراط است معبرش
بيداروي طبيب غم او بسي بمرد
بيمار دل كه هست اماني مزورش
هر ذرهاي كه از پي خورشيد روي او
يك شب به روز كرد مهي گشت اخترش
بر فرق خويش تاج حيوة ابد نهاد
آن كس كه باز يافت به سر نيش خنجرش
و آن را كه نور عشق ازل پيش رو نبود
ننموده ره به شمع هدايت پيمبرش
اي دلبري كه هر كه تو را خواست، وصل تو
جز در فراق خويش نگردد ميسرش
نبود به هيچ باغ چو تو سرو ميوهدار
باغ ار بهشت باشد و رضوان كديورش
نه خارج و نه داخل عالم بود چو روح
آن معدن جمال كه هستي تو گوهرش
فردا كه نفخ صور اعادت خوهند كرد
مرده سري بر آورد از خاك محشرش
در بوتهٔ جحيم گدازند هر كه را
بي سكهٔ غم تو بود جان چون زرش
پيوستگان عشق تو از خود بريدهاند
آن كو خليل تست چه نسبت به آزرش ...
اي پادشاه عالم، اي عالم خبير
يك وصف تست قدرت و يك اسم تو قدير
فضل تو بر تواتر و فيض تو بر دوام
حكم تو بيمنازع و ملك تو بيوزير
بر چهرهٔ كواكب از صنع تست نور
بر گردن طبايع از حكم تست نير
چون آفتاب بر دل هر ذره روشن است
كز زيت فيض تست چراغ قمر منير
از آفتاب قدرت تو سايه پرتويست
كورست آنكه مينگرد ذره را حقير
از طشت آبگون فلك بر مثال برق
در روز ابر شعله زند آتش اثير
با امر نافذ تو چو سلطان آفتاب
نبود عجب كه ذره ز گردون كند سرير
بر خوان نان جود تو عالم بود طفيل
بهر تنور صنع تو آدم بود خمير
در پيش صولجان قضاي تو همچو گوي
ميدان به سر همي سپرد چرخ مستدير
علم ترا خبر كه ز بهر چه منزويست
خلوت نشين فكر به بيغولهٔ ضمير
اجزاي كاينات همه ذاكر تواند
اين گويدت كه مولي، و آن گويدت نصير
دانستم از صفات كه ذاتت منزه است
از شركت مشابه و از شبهت نظير
در دست من كه قاصرم از شكر نعمتت
ذكر تو ميكند به زبان قلم صرير
هر چند غافلم ز تو ليكن ز ذكر تو
در وكر سينه مرغ دلم ميزند صفير
اندر هواي وصف تو پرواز خواست كرد
از پر خويش طاير انديشه خورد تير
منظومهٔ ثناي تو تاليف ميكنم
باشد كه نافع آيدم اين نظم دلپذير
تو هاديي، به فضلت تنبيه كن مرا
تا از هدايهٔ تو شوم جامع كبير
كس را سزاي ذات تو مدحي نداد دست
گر بنده حق آن نگزارد بر او مگير
گر كس حق ثناي تو هرگز گزاردي
لا احصي از چه گفتي پيغمبر بشير
در آروزي فقر بسي بود جان من
عشق از رواق غيب ندا كرد كاي فقير!
رو ترك سر بگير و ازين جيب سر برآر
رو ترك زر بگو و ازين سكه نام گير
گر زندگي خوهي چو شهيدان پس از حيات
بر بستر مجاهده پيش از اجل بمير
اي جان! به نفس مرده شو و از فنا مترس
وي دل! به عشق زنده شو و تا ابد ممير
روزي كه حكمت از پي تحقيق وعدها
تغيير كاينات بفرمايد، اي قدير!
گهوارهٔ زمين چو بجنبد به امر تو
گردد در آن زمان ز فزع شيرخواره پير،
با اهل رحمتت تو برانگيز بنده را
كان قوم خوردهاند ز پستان فضل شير
من جمع كرده هيزم افعال بد بسي
و آنگه گذر بر آتش قهر تو ناگزير
از بهر صيد ماهي عفو تو در دعا
از دست دام دارم و از چشم آبگير
نوميد نيستم ز در رحمتت كه هست
كشت اميد تشنه و ابر كرم مطير
تو عالمي كه حاصل ايام عمر من
جرمي است، رحمتم كن و عذريست، در پذير
فردا كه هيچ حكم نباشد به دست كس
اي دستگير جمله! مرا نيز دست گير!
ايا نديده ز قرآن دلت وراي حروف!
به چشم جان رخ معني نگر بجاي حروف
به گرد حرف چو اعراب تا بكي گردي
به ملك عالم معني نگر وراي حروف
مدبرات امورند در مصالح خلق
ستارگان معانيش بر سماي حروف
عروس معني او بهر چشم نامحرم
فرو گذاشته بر روي پردههاي حروف
خليفهوار بديدي امام قرآن را
لباس خويش سيه كرده از كساي حروف
ز وجد پاره كني جامهگر برون آيد
برهنه شاهد اسرارش از قباي حروف
عزير قرآن در مصر جامع مصحف
فراز مسند الفاظ و متكاي حروف
شراب معني رخشان چو طلعت يوسف
نمود از دل جام جهان نماي حروف
حديث گنج معاني همي كند با تو
زبان قرآن، در كام اژدهاي حروف
دل صدف صفتت بر اميد در ثواب
ز بحر قرآن قانع به قطرههاي حروف
به كام جان برو آب حيوة معني نوش
ز عين چشمهٔ الفاظ و از اناي حروف
مكن به جهل تناول، كه خوان قرآن را
پر از حلاوهٔ علم است كاسهاي حروف
قمطرهاي نبات است پر ز شهد شفا
نهاده خازن رحمت برو غطاي حروف
عرب اگر چه به گفتار سحر ميكردند
از ابتداي الف تا به انتهاي حروف،
حبال دعوي برداشتند چون بفگند
كليم لفظ وي اندر ميان عصاي حروف
به دوستانش فرستاد نامهاي ايزد
كه ره برند به مضمونش از سخاي حروف
پس آمده ز كتب، بوده پيشواي همه
چنان كه حرف الف هست پيشواي حروف
به آفتاب هدايت مگر تواني ديد
كه ذرههاي معاني است در هواي حروف
اگر مركب گردد چو صورت و بيند
بسيط عالم معني ز تنگناي حروف،
به بارگاه سليمان روح هدهد عقل
خبر ز عرش عظيم آرد از سباي حروف
بدين قصيده كه گفتم، در او بيان كردم
كه ترك علم معاني مكن براي حروف ...
اي جان تو مسافر مهمان سراي خاك!
رخت اندرو منه كه نهاي تو سزاي خاك!
آنجا چو نام تست سليمان ملك خلد
اينجا چو مور خانه مكن در سراي خاك!
اي از براي بردن گنجينههاي مور
چون موش نقب كرده درين تودههاي خاك!
زير رحاي چرخ كه دورش به آب نيست
جز مردم آرد مينكند آسياي خاك
اي از براي گوي هوا نفس خويش را
ميدان فراخ كرده درين تنگناي خاك!
فرش سرايت اطلس چرخ است چون سزد
اينجا سرير قدر تو بر بورياي خاك!
اي داده بهر دنيي دون عمر خود به باد!
گوهر چو آب صرف مكن در بهاي خاك!
در جان تو چو آتش حرص است شعلهور
تن پروري به نان و به آب از براي خاك
در دور ما از آتش بيداد ظالمان
چون دود و سيل تيره شد آب و هواي خاك
بلقيس وار عدل سليمان طلب مكن
كز ظلم هست سيل عرم در سباي خاك
آتش خورم بسان شتر مرغ كآب و نان
مسموم حادثات شد اندر وعاي خاك
اي كور دل تو ديده نداري از آن تو را
خوب است در نظر بد نيكو نماي خاك!
داروي درد خود مطلب از كسي كه نيست
يك تن درست در همه دارالدواي خاك
زين بادخانه آب دمادم مخور از آنك
از خون لبالب است درين دور اناي خاك
در شيب حسرتند ز بالاي قصر خود
اين سروران پست شده زير پاي خاك
بس خوب را كه از پي معني زشت او
صورت بدل كنند به زير غطاي خاك
اي مرده دل ز آتش حرصي كه در تو هست
در موضعي كه گور تو سازند واي خاك!
گر عقل هست در سر تو پاي بازگير
زين چاه سر گرفتهٔ نادلگشاي خاك
بيگانه شد ز شادي و با انده است خويش
اي كاش آدمي نشدي آشناي خاك!
از خرمن زمانه به كاهي نميرسي
با خر به جز گياه نباشد عطاي خاك
دايم تو از محبت دنيا و حرص مال
نعمت شمرده محنت دارالبلاي خاك
بستان عدن پر گل و ريحان براي تست
تو چون بهيمه عاشق آب و گياي خاك
ساكن مباش بر سرنطع زمين چو كوه
كز فتنه زلزله است كنون در فناي خاك
جانت بسي شكنجهٔ غم خورد و كم نشد
انس دلت ز خانهٔ وحشتفزاي خاك
در صحن اين خرابه غباري نصيب تست
ور چه چو باد سير كني در فضاي خاك
خلقي درين ميانه چو خاشاك سوختند
كآتش گرفت خاصه درين دور جاي خاك
آتش چو شاخ و برگ بسوزد درخت را
در تخمپروري نكند اقتضاي خاك
خود شير شاديي نرساند به كام تو
اين سالخورده مادر اندوه زاي خاك
عبرت بسي نمود اگر جانت روشن است
آيينهٔ مكدر عبرت نماي خاك
گويي زمان رسيد كه از هيضه قي كند
كز حد بشد ز خوردن خلق امتلاي خاك
آتش مثال حلهٔ سبز فلك بپوش
بر كن ز دوش صدره آب و قباي خاك
بيعشق مرد را علم همت است پست
بيباد ارتفاع نيابد لواي خاك
ره كي برد به سينهٔ عاشق هواي غير
خود چون رسد به ديدهٔ اختر فداي خاك
تا آدمي بود بود اين خاك را درنگ
كآمد حيوة آدمي آب بقاي خاك
و آنكس كه خاك از پي او بود شد فنا
فرزانه را سخن نبود در فناي خاك
حرصم چو ديد آب مرا گفت خاك خور
قومي كه چون منيد هلموا صلاي خاك
گفتم براي پند تو نظمي چنين بديع
كردم ز بحر طبع خود آبي فداي خاك
اي قادري كه جمله عيال تواند خلق
از فوق عرش اعلي تا منتهاي خاك
از نيكويي چو دلبر خورشيدرو شوند
در سايهٔ عنايت تو ذرههاي خاك
تو سيف را از آتش دوزخ نگاهدار
اي قدرتت بر آب نهاده بناي خاك
از بندگانت نعمت خود وامگير از آنك
ناورد محنت است درين تنگناي خاك
اي كه اندر ملك گفتي مينهم قانون عدل
ظلم كردي اي اشاراتت همه بيرون عدل
اين اميراني كه بيماران حرصاند و طمع
همچو صحت از مرض، دورند از قانون عدل
دست چون شمشيرشان هر ساعتي در پاي ظلم
بر سر ميدان بيدادي بريزد خون عدل
ز آن همي ترسم كه ناگه سقف بر فرش اوفتد
خانهٔ دين را كه بس باريك شد استون عدل
ظالمان سر گشته چون چرخند تا سر گين جور
گاو جهل اين خران انداخت بر گردون عدل
چون هلال دولت اين ظالمان شد بدر تام
هر شبي نقصان پذيرد ماه روز افزون عدل
ديگران در وي چو مجمر عود احسان سوختند
وين خسان را هيمه سرگين است در كانون عدل
آب عدل و دست احسان شويد از روي زمين
چرك ظلم اين عوانان را به يك صابون عدل
گر چه عدل و دين نميداني ولي ميدان كه هست
راستي معني دين و نيكويي مضمون عدل
اطلس دولت چو در پوشيدي احسان كن! بدوز،
بهر عريانان ظلمت صدرهاي زاكسون عدل
حاكمي عادل همي بايد كه دندان بر كند
مار ظلم اين عقارب را به يك افسون عدل
باد لطفش وانشاندي آتش اين ظلم را
خاك را گر آب دادي ايزد از جيحون عدل
آمدي جمشيد و مهدي تا شدي سر كوفته
مار ضحاكان ظلم از گرز افريدون عدل
تا امام خود نسازي شرع را در كار ملك
هر چه تو حاكم كني چون ظلم باشد دون عدل
گر خوهي تا نظم گيرد كار ملك و دين ز تو
جهد كن تا جمله افعالت شود موزون عدل
تا مزاج مملكت صحت پذيرد بعد ازين
خلط ظلم از طبع بيرون كن به افتيمون عدل
ظلمت ظلمتگر از پشت زمين برخاستي
روي بنمودي به مردم چهرهٔ گلگون عدل
حرص زرگر كم بدي در تو، عروس ملك را
گوش عقد در شدي از لؤلؤي مكنون عدل
سيف فرغاني چو پيدا گشت بوم شوم ظلم
راست چون عنقا نهان شد طاير ميمون عدل
زهي بر جمال تو افشانده جان گل
ز روي تو بيرونق اندر جهان گل
ز وصف تو اندر چمن داستاني
فرو خواند بلبل برافشاند جان گل
چو بلبل به نام رخت خطبه خواند
اگر همچو سوسن بيابد زبان گل
ز روي تو رنگي رسيده است گل را
كه اندر جهان روشناسست از آن گل
اگر همچو من از تو بويي بيابد
چو بلبل ز عشقت برآرد فغان گل
به باد هواي تو در روضهٔ دل
درخت محبت كند هر زمان گل
گر از گلشن وصل تو عاشقي را
به دست سعادت فتد ناگهان گل،
در اطوار وحدت بدو رو نمايد
به رنگي دگر جاي ديگر همان گل
گرم گل فرستد ز فردوس رضوان
مرا خار تو خوشتر آيد از آن گل
همه كس گلي دارد اندر بهاران
چو تو با مني دارم اندر خزان گل
تو پايي بنه در چمن تا بگيرد
ز فرق سر شاخ تا فرقدان گل
گل لاله رخ روي بر خاك مالد
چو بر عارض تو كند ارغوان گل
تو در خنده آيي به صد لب چو غنچه
چو بر چهرهٔ من كند زعفران گل
درين ماه كاندر زمين ميدرفشد
بدان سان كه استاره بر آسمان گل
به پشتي آن سخت گستاخرو شد
كه خنديد در روي آب روان گل
ازين غم كه با بلبلان سبك دل
به ميوه كند شاخ را سر گران گل
درون چون دل غنچه خون گشت ما را
برون آي تا چند باشد نهان گل
چو روي تو بيند يقين دان كه افتد
ميان خود و رويت اندر گمان گل
ز بهر زمين بوس در پيش رويت
برون آورد صد لب از يك دهان گل
اگر خود به خاري مدد يابد از تو
برون آورد آتش از روي نان گل
چو نزديك آتش شوي دور نبود
كه آتش شود لاله، گردد دخان گل
چو تو با مني پيش من خار، گل دان
چون من بيتوام نزد من خاردان گل
چو در گلستان بگذري در بهاران
ايا مر تو را همچو من مهربان گل،
فرود آي تا چشم بد را بسوزد
سپندي بر آن روي آتش فشان گل
گر از بهر نزهت ز باغ جمالت
به رضوان دهي دستهاي در جنان گل،
نه در برگ سدره بود آن لطافت
نه بر شاخ طوبي بود مثل آن گل
و گر چه شب و روز بيش از ستاره
كند مرغزار فلك ضيمران گل
جهان سر به سر خرمي از تو دارد
برين هست يك شاهد از روشنان گل
چو برجي است باغ جمالت كه دايم
درو ميكند با شكوفه قران گل ...
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد