من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۰۴

۳۴ بازديد

 

جانا به يك كرشمه دل و جان همي بري
دردم همي فزايي و درمان همي‌بري
روي چو ماه خويش و دل و جان عاشقان
دشوار مي‌نمايي و آسان همي بري
اندر حريم سينهٔ مردم به قصد دل
دزديده مي‌درآيي و پنهان همي بري
گه قصد جان به نرگس جادو همي كني
گه گوي دل به زلف چو چوگان همي بري
چون آب و آتشند در و لعل در سخن
تو آب هر دو ز آن لب و دندان همي‌بري
خوبان پياده‌اند و ازيشان برين بساط
شاهي برخ تو هر ندبي ز آن همي بري
با چشم و غمزهٔ تو دلم دوش ميل داشت
گفتا مرا به ديدن ايشان همي بري؟
عقلم به طعنه گفت كه هرگز كس اين كند؟
ديوانه را بديدن مستان همي بري!
دل جان به تحفه پيش تو مي‌برد سيف گفت
خرما به بصره زيره به كرمان همي بري!


غزل شماره ۱۰۲

۳۴ بازديد


اي كه از سيم خام تن داري
قامتي همچو نارون داري
در قبايي كسي نمي‌داند
كه تو در پيرهن چه تن داري
تا نگفتي سخن ندانستم
كه تو شيرين زبان دهن داري
تو بدان دام زلف و دانهٔ خال
صد گرفتار همچو من داري
تو چنين چشم و ابروي فتان
بهر آشوب مرد و زن داري
زير هر غمزه‌اي نمي‌دانم
كه چه تركان تيغ زن داري
در همه شهر دل نماند درست
تا چنان زلف پر شكن داري
زنده در خرقه‌هاي درويشان
چه شهيدان بي‌كفن داري
در فراق تو سيف فرغاني
مي‌كند صبر و خويشتن داري


غزل شماره ۱۰۳

۳۴ بازديد


اي ز آفتاب رويت مه برده شرمساري
پيداست بر رخ تو آثار بختياري
اندر بيان نگنجد وندر زبان نيايد
از عشق آنچه دارم و از حسن آنچه داري
اي نوش داروي جان اندر لبت نهفته
با مرهمي چنينم چون خسته مي‌گذاري
افغان و زاري من از حد گذشت بي تو
گر چه بكرد بلبل بي گل فغان و زاري
اميدوار وصلم از خود مبر اميدم
صعب است نااميدي بعد از اميدواري
چون خاك اگر عزيزي بنشست بر در تو
هر جا كه رفت از آن پس چون زر نديد خواري
من با چنين ارادت در تو رسم به شرطي
كز بنده سعي باشد وز همت تو ياري
شيرين از آني اي جان كز تلخي غم خود
فرهادوار هر دم سوزي ز من برآري
اي خوب‌تر ز ليلي هرگز مده چو مجنون
ديوانهٔ دلم را زين بند رستگاري
گل را نمي‌توانم كردن به دوست نسبت
اي گل به پيش جانان در پيش گل چو خاري
هر جا كه سيف باشد بستان اوست رويش
«چون است حال بستان اي باد نوبهاري»


غزل شماره ۱۰۶

۳۶ بازديد


اي رخ تو شاه ملك دلبري
همچو شاهان كن رعيت پروري
تا تو بر پشت زمين پيدا شدي
شد ز شرم روي تو پنهان پري
با چنين صورت كه از معني پر است
سخت بي‌معني بود صورت‌گري
ز آرزوي شيوهٔ رفتار تو
خانه بر بامت كند كبك دري
خسروان فرهادوارت عاشقند
ز آنكه از شيرين بسي شيرين‌تري
چشم تو از بردن دلهاي خلق
شادمان همچون ز غارت لشكري
دلبري ختم است بر تو ز آنكه تو
جان همي افزايي ار دل مي‌بري
از اثرهاي نشان و نام تو
جان پذيرد موم از انگشتري
عشق تو ما را بخواهد كشت، آه
عيد شد نزديك و قربان لاغري
در فراق تو غزلها گفته‌ام
بي شكر كردم بسي حلواگري
كاشكي از دل زبان بودي مرا
تا به يادت كردمي جان پروري
با چنين عزت كه از حسن و جمال
در مه و خور جز به خواري ننگري،
چون روا باشد كه سعدي گويدت
«سرو بستاني تو يا مه يا پري»
سيف فرغاني همي گويد ترا
هر كه هست از هر چه گويد برتري


غزل شماره ۱۰۵

۳۳ بازديد


دلبرا حسن رخت مي‌ندهد دستوري
كه به هم جمع شود عاشقي و مستوري
آمدن پيش تو بختم ننمايد ياري
رفتن از كوي تو عشقم ندهد دستوري
اگر از حال منت هيچ نمي‌سوزد دل
تو كه اين حال نبوده‌ست تو را معذوري
پيش عشاق تو بهتر ز غنا، درويشي
نزد بيمار تو خوشتر ز شفا، رنجوري
گر به نزديك تو سهل است مرا طاقت نيست
اگرم يك نفس از روي تو باشد دوري
گر به دست اجل از پاي درآيد تن من
از مي عشق بود در سر من مخموري
ما جهان را به تو بينيم كه در خانهٔ چشم
ديده مانند چراغ است و تو در وي نوري
پرده از روي برانداز دمي تا آفاق
به تو آراسته گردد چو بهشت از حوري
سيف فرغاني در كار جزا چشم مدار
پادشازادهٔ ملكي چه كني مزدوري؟


غزل شماره ۱۰۹

۳۶ بازديد


ايا خلاصهٔ خوبان كراست در همه دنيي
چنين تني همگي جان و صورتي همه معني
غم تو دنيي و دين است نزد عاشق صادق
كه دل فروز چو ديني و دل‌رباي چو دنيي
بر آستان تو بودن مراست مجلس عالي
به زير پاي تو مردن مراست پايهٔ اعلي
اگر چه نيست تويي و مني ميان من و تو
منم منم به تو لايق تويي تويي به من اولي
تو در مشاهده با ديگران و من شده قانع
ز روي تو به خيال و ز وصل تو به تمني
خراب گشتن ملك است دل شكستن عاشق
حصار كردن قدس است بهر كشتن يحيي
ز زنده دل بربايد رخ تو چون زر رنگين
به مرده روح ببخشد لب تو چون دم عيسي
چراغ ماه نتابد به پيش شمع رخ تو
شعاع مهر چه باشد به نزد نور تجلي
به دست دل قدم صدق سيف بر سر كويت
نهاده چون سر مجنون بر آستانهٔ ليلي


غزل شماره ۱۰۷

۳۴ بازديد


اي كه تو جان جهاني و جهان جاني
گر به جان و به جهانت بخرند ارزاني
عشق تو مژده‌ور جان به حيات ابدي
وصل تو لذت باقي ز جهان فاني
خوب رويان جهان كسب جمال از تو كنند
آفتاب ار نبود مه نشود نوراني
ز آسمان گر به زمين درنگري چون خورشيد
غير مه هيچ نباشد كه بدو مي‌ماني
ماه در معرض روي تو برآيد چه عجب
شب روان را چو عسس سخت بود پيشاني
ظاهر آن است كه در باغ جمال كس نيست
خوب تر زين گل حسني كه تواش بستاني
از سلاطين جهان همت من دارد عار
گر تو يك روز گداي در خويشم خواني
شرمسار است توانگر ز زرافشاني خود
چون گداي تو كند دست به جان افشاني
از چنين داد و ستد سود چه باشد چو به من
ندهي بوسه، وگر من بدهم نستاني
خستهٔ تيغ غمت را به بلا بيم مكن
كشته را چند به شمشير همي ترساني
سيف فرغاني از عشق بپرهيز و منه
پا در آن كار كه بيرون شد از آن نتواني


غزل شماره ۱۰۸

۳۵ بازديد


كيست درين دور پير اهل معاني
آن كه به هم جمع كرد عشق و جواني
قربت معشوق از اهل عشق توان يافت
راه بود بي شك از صور به معاني
گر تو چو شاهان برين بساط نشيني
نيست تو را خانه در حدود مكاني
در نفسي هر چه آن تست ببازي
در ندبي ملك هر دو كون نماني
نور امانت ز تو چنان بدرخشد
كآتش برق از خلال ابر دخاني
خضر شوي در بقا و دانش و آنگاه
آب در اجزاي تو كند حيواني
علم تو آنجا رسد بدو كه چو حلاج
گويي انا الحق و نام خويش نداني
همچو عروسان به چشم سر تو پيدا
رو بنمايند رازهاي نهاني
جسم تو ز آن سان سبك شود كه تو گويي
برد بدن از جوار روح گراني
فاتحهٔ اين حديث دارد يك رنگ
ست جهت را بنور سبع مثاني
هر كه مرو را شناخت نيز نپرداخت
از عمل جان به علمهاي زباني
گر خورد آب حيوة زنده نگردد
دل كه ندارد بدو تعلق جاني
من نرسيدم بدين مقام كه گفتم
گر برسي تو سلام من برساني


غزل شماره ۱۱۱

۳۴ بازديد


اي لب لعل تو را بنده بجان شيريني
لب نگويم كه شكر نيست بدان شيريني
نام لعل لب جان بخش تو اندر سخنم
همچنان است كه در آب روان شيريني
لب ناني كه به آب دهنت گردد تر
شهد دريوزه كند ز آن لب نان شيريني
بوسه‌اي داد لبت، قصد دگر كردم، گفت
كين يكي بس بود از بهر دهان شيريني
ز آن به وصف تو زبانم چو لبت شيرين شد
كه بليسيدم از آن لب به زبان شيريني
ز آن لب اي دوست به صد جان ندهي يك بوسه
شكر ارزان كن و مفروش گران شيريني
چون لبت بر شكر و قند بخندد گويند
بس كن از خنده كه بگرفت جهان شيريني
خوش در آميخته‌اي با همگان، و اين سهل است
كه خوش‌آميز بود با همگان شيريني
تلخي عيشم از اين است و نمي‌يارم گفت
كه تو با من ترش و با دگران شيريني
بنده در وصف تو بسيار سخنها گفتي
اگر از آب نرفتي به زبان شيريني
سخن هر كس امروز نشاني دارد
زادهٔ طبع مرا هست نشان شيريني
شعر من كهنه نگردد به مرور ايام
كه تغير نپذيرد به زمان شيريني
بعد ازين هر كه چو من خوان سخن آرايد
گو ازين شعر بنه بر سر خوان شيريني
سيف فرغاني از آن خسرو ملك سخني
با چنين طبع كه فرهاد چنان شيريني


غزل شماره ۱۱۰

۳۵ بازديد


دي مرا گفت آن مه ختني
كه من آن توام تو آن مني
ما دو سر در يكي گريبانيم
چو جدامان كند دو پيرهني؟!
گو لباس تن از ميانه برو
چون برفت از ميان ما دو تني
گر فقيري به ما بود محتاج
حاجت از وي طلب كه اوست غني
دوست با عاشقان همي گويد
به اشارت سخن ز بي‌دهني
عاشقان از جناب معشوقند
گر حجازي بوند و گر يمني
همچو قرآن كه چون فرود آمد
گويي آن هست مكي آن مدني
علوي سبط مصطفي باشد
گر حسيني بود و گر حسني
گر چه گويند خلق سلمان را
پارسي و اويس را قرني
عاشق دوست را ز خلق مدان
در بحرين را مگو عدني
روي پوشيده و برهنه به تن
مردگان را چه غم ز بي‌كفني
غزل عشق چون سراييدي
خارج از پرده‌هاي خويشتني
عاقبت مطربان مجلس وصل
بنوازندت اي چو دف زدني
دوست گويد بيا كه با تو مرا
دوي‌يي نيست من توام تو مني
سيف فرغاني اندرين كوي است
با سگان همنشين ز بي وطني