من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۴

۳۴ بازديد


در حلقهٔ زلف تو هر دل خطري دارد
زيرا كه سر زلفت پر فتنه سري دارد
بر آتش دل آبي از ديده همي ريزم
تا باد هواي تو بر من گذري دارد
من در حرم عشقت همخانهٔ هجرانم
در كوي وصال آخر اين خانه دري دارد
تو زادهٔ ايامي مردم نبود زين سان
اين مادر دهر الحق شيرين پسري دارد
از تو به نظر زين پس قانع نشوم مي‌دان
زيرا كه چو من هر كس با تو نظري دارد
تلخي غمت خوردم باشد سخنم شيرين
اي دوست ندانستم كاين ني شكري دارد
جايي كه غمت نبود شادي نبود آنجا
انصاف غم عشقت نيكو هنري دارد
در مذهب درويشان كذب است حديث آن
كز عشق سخن گويد وز خود خبري دارد
كردم به سخن خود را مانند به عشاقت
چون مرغ كجا باشد مور ارچه پري دارد
من بنده بسي بودم در صحبت آن مردان
عيبم نتوان كردن صحبت اثري دارد
نوميد مباش اي سيف از بوي گل وصلش
در باغ اميد آخر هر شاخ بري دارد


غزل شماره ۳۲

۳۳ بازديد


چشم تو كو جز دل سياه ندارد
دل برد از مردم و نگاه ندارد
بي رخت اي آفتاب پرتو رويت
روز من است آن شبي كه ماه ندارد
با همه ينبوع نور چشمهٔ خورشيد
با رخ تو شكل اشتباه ندارد
با همه خيل ستاره ماه شب افروز
لايق ميدان تو سپاه ندارد
بي رخ تو كاسب راند بر سر خورشيد
رقعهٔ شطرنج حسن شاه ندارد
عاشق تو نزد خلق جاي نجويد
مردهٔ بي‌سر غم كلاه ندارد
گر برود از بر تو راه نداند
ور برود بر در تو راه ندارد
بر در مردم رود چو سگ بزنندش
هر كه جزين آستان پناه ندارد
دركه گريزد ز تو؟ كه در همه عالم
از تو به جز تو گريزگاه ندارد
درد تو قوت گرفت و بنده ضعيف است
طاقت ناله، مجال آه ندارد
وصل تو از خود نصيب ما نفرستاد
خرمن مه بهر گاو كاه ندارد
از بد و نيكي كه سيف گفت در اشعار
جز كرمت هيچ عذرخواه ندارد
دل به غم تو سپرد از آنكه نگيرد
ملك عمارت چو پادشاه ندارد


غزل شماره ۳۳

۳۵ بازديد

 

مه نكويي ز روي او دارد
شب سياهي ز موي او دارد
خود بدين چشم چون توان ديدن
آنچه از حسن روي او دارد
از سر كوي او به كعبه مرو
كعبه خانه به كوي او دارد
گل به بستان جمال ازو گيرد
مشك در نافه بوي او دارد
نه تو تنهاش آرزومندي
هر چه هست آرزوي او دارد
ذره گر در هوا كند حركت
هوس جست و جوي او دارد
نالهٔ بلبل از پي گل نيست
روز و شب گفت و گوي او دارد
من به جان مايلم بدان عاشق
كه دلش ميل سوي او دارد
سيف از گريه خاك را تر كرد
آبها سر به جوي او دارد


غزل شماره ۳۵

۳۵ بازديد


نگار من چو اندر من نظر كرد
همه احوال من بر من دگر كرد
به پرسش درد جانم را دوا داد
به خنده زهر عيشم را شكر كرد
ز راه ديده ناگه در درونم
درآمد نور و ظلمت را به در كرد
به شب چون خانه گشتم روشن از شمع
كه چون خورشيدم از روزن نظر كرد
زهر وصفي كه بود او را و اسمي
به قدر حال من در من اثر كرد
به گوشم گوش شد با چشم شد چشم
ز هر جايي به نسبت سر به در كرد
به غمزه كشت و آنگاهم دگر بار
به لب چون مرغ عيسي جانور كرد
چو سايه هستيم را نور خود داد
چو آن خورشيد رخ بر من گذر كرد
دلم روشن نگردد بي رخ او
كه بي آتش نشايد شمع بركرد
برين سر راست نايد تاج وصلش
ز بهر تاج بايد ترك سر كرد
بجان در زلفش آويزم چه باشد
رسن بازي تواند اين قدر كرد
مرا از حال عشق و صبر پرسيد
چه گويم اين مقيم است آن سفر كرد
خمش كن سيف فرغاني كزين حال
نمي‌شايد همه كس را خبر كرد


غزل شماره ۳۶

۳۹ بازديد


هر كه در عشق نميرد به بقايي نرسد
مرد باقي نشود تا به فنايي نرسد
تو به خود رفتي، از آن كار به جايي نرسيد
هر كه از خود نرود هيچ به جايي نرسد
در ره او نبود سنگ و اگر باشد نيز
جز گهر از سر هر سنگ به پايي نرسد
عاشق از دلبر بي‌لطف نيابد كامي
بلبل از گلشن بي گل به نوايي نرسد
سعي كردي و جزا جستي و گفتي هرگز
بي عمل مرد به مزدي و جزايي نرسد
سعي بي عشق تو را فايده ندهد كه كسي
به مقامات عنايت به عنايي نرسد
هر كه را هست مقام از حرم عشق برون
گر چه در كعبه نشيند به صفايي نرسد
تندرستي كه ندانست نجات اندر عشق
اينت بيمار كه هرگز به شفايي نرسد
دلبرا چند خوهم دولت وصلت به دعا
خود مرا دست طلب جز به دعايي نرسد
خوان نهاده‌ست و گشاده در و بي خون جگر
لقمه‌اي از تو توانگر به گدايي نرسد
ابر بارنده و تشنه نشود زو سيراب
شاه بخشنده و مسكين به عطايي نرسد
سيف فرغاني دردي ز تو دارد در دل
مي‌پسندي كه بميرد به دوايي نرسد؟!


غزل شماره ۳۹

۳۴ بازديد


آه درد مرا دوا كه كند؟
چارهٔ كارم اي خدا كه كند؟
چون مرا دردمند هجرش كرد
غير وصلش مرا دوا كه كند؟
از خدا وصل اوست حاجت من
حاجت من جز او روا كه كند؟
من به دست آورم وصالش ليك
ملك عالم به من رها كه كند؟
دادن دل بدو صواب نبود
در جهان جز من به اين خطا كه كند؟
لايق است او به هر وفا كه كنم
راضيم من به هر جفا كه كند
دي مرا ديد، داد دشنامي
اين چنين لطف دوست با كه كند؟
اي توانگر به حسن غير از تو
جود با همچو من گدا كه كند؟
وصل تو دولتي‌ست، تا كه برد؟
ذكر تو طاعتي‌ست، تا كه كند
جان به مرگ ار زتن جدا گردد
مهرت از جان به من جدا كه كند؟
سيف فرغاني از سر اين كوي
چون تو رفتي حديث ما كه كند؟


غزل شماره ۳۷

۳۵ بازديد


اين حسن و آن لطافت در حور عين نباشد
وين لطف و آن حلاوت در ترك چين نباشد
ماهي اگر چه مه را بر روي گل نرويد
جاني اگر چه جان را صورت چنين نباشد
از جان و دل فزوني وز آب و گل بروني
كاين آب و لطف هرگز در ماء و طين نباشد
اي خدمت تو كردن بهتر زدين و دنيا!
آنرا كه تو نباشي دنيا و دين نباشد
مشتاق وصلت اي جان دل در جهان نبندد
انگشتري جم را ز آهن نگين نباشد
چون دامن تو گيرد در پاي تو چه ريزد
بيچاره‌اي كه جانش در آستين نباشد
هان تا گدا نخواني درويش را اگرچه
اندر طريق عشقش دنيا معين نباشد
اندر روش نشايد شه را پياده گفتن
گر بر بساط شطرنج اسبي بزين نباشد
مرده شناس دل را كز عشق نيست جاني
عقرب شمر مگس را كش انگبين نباشد
آن كو به عشق ميرد اندر لحد نخسبد
گور شهيد دريا اندر زمين نباشد
الا به عشق جانان مسپار سيف دل را
كز بهر اين امانت جبريل امين نباشد


غزل شماره ۳۸

۳۴ بازديد


قومي كه جان به حضرت جانان همي برند
شور آب سوي چشمهٔ حيوان همي برند
بي سيم و زر گدا و به همت توانگرند
اين مفلسان كه تحفه بدو جان همي برند
جان بر طبق نهاده به دست نياز دل
پاي ملخ به نزد سليمان همي برند
آن دوست را بجان كسي احتياج نيست
خرما ببصره زيره بكرمان همي برند
تمثال كارخانهٔ ماني نقش بند
سوي نگارخانهٔ رضوان همي برند
اندر قمارخانهٔ اين قوم پاك باز
دلق گدا و افسر سلطان همي برند
اين راه را كه ترك سر است اولين قدم
از سر گرفته‌اند و به پايان همي برند
ميدان وصل او ز پي عاشقان اوست
وين گوي دولتي‌ست كه ايشان همي‌برند
بيچارگان چو هيچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست يافته‌اند آن همي برند
گر گوهر است جان تو اي سيف زينهار
آنجا مبر كه گوهر از آن كان همي برند


غزل شماره ۴۲

۳۳ بازديد


دوشم اسباب عيش نيكو بود
خلوتم با نگار دلجو بود
اندر آن خلوت بهشت آيين
غير من هر چه بود نيكو بود
با دلارام من مرا تا روز
سينه بر سينه روي بر رو بود
سخنش چاشني شكر داشت
دهنش پستهٔ سخن‌گو بود
نكني باور ار تو را گويم
كه چه سيمين بر و سمن بو بود
بود در دست شاه چون چوگان
آن كه در پاي اسب چون گو بود
آسياي مراد را همه شب
سنگ بر چرخ و آب در جو بود
من به نور جمال او خود را
چون نكو بنگريستم او بود
زنگي شب چراغ ماه به دست
پاسبان وار بر سر كو بود
دوري از دوست، سيف فرغاني!
گر ز تو تا تو يك سر مو بود


غزل شماره ۴۰

۳۶ بازديد


اي كه در باغ نكويي به تو نبود مانند
گل به رخسار نكو سرو به بالاي بلند
هيچ كس نيست ز خوبان جهان همچون تو
هرگز استاره به خورشيد نباشد مانند
با وجود تو كه هستي ز شكر شيرين‌تر
نيست حاجت كه كس از مصر به روم آرد قند
كبر شاهانهٔ تو شاخ اميدم بشكست
ناز مستانهٔ تو بيخ قرارم بركند
ساقي عشق تو ما را به زبان شيرين
شربتي داد خوش و شور تو درما افگند
عاشق روي تو از خلق بود بيگانه
مرد را عشق تو از خويش ببرد پيوند
در جهان گر نبود هيچ كسي غم نخورد
ز آنكه درويش تو نبود به كسي حاجتمند
گر برو عرضه كني هشت بهشت اندر وي
نكند بي تو قرار و نكند جز تو پسند
هر كه را عشق تو بيمار كند جانش را
ندهد شهد شفا و نكند زهر گزند
دل او از غم تو تنگ نگردد زيرا
نيست ممكن كه از آتش كند انديشه سپند
دست تدبير كسي پاي گشاده نكند
چون دلي را سر گيسوي تو آرد در بند
هر چه غير تو همه دشمن جانند مرا
چون مني چون شود از دوست به دشمن خرسند
سيف فرغاني بي روي تو در فصل بهار
خوش همي گريد چون ابر، تو چون گل مي‌خند