غزل شماره ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۵

۳۶ بازديد


نگار من چو اندر من نظر كرد
همه احوال من بر من دگر كرد
به پرسش درد جانم را دوا داد
به خنده زهر عيشم را شكر كرد
ز راه ديده ناگه در درونم
درآمد نور و ظلمت را به در كرد
به شب چون خانه گشتم روشن از شمع
كه چون خورشيدم از روزن نظر كرد
زهر وصفي كه بود او را و اسمي
به قدر حال من در من اثر كرد
به گوشم گوش شد با چشم شد چشم
ز هر جايي به نسبت سر به در كرد
به غمزه كشت و آنگاهم دگر بار
به لب چون مرغ عيسي جانور كرد
چو سايه هستيم را نور خود داد
چو آن خورشيد رخ بر من گذر كرد
دلم روشن نگردد بي رخ او
كه بي آتش نشايد شمع بركرد
برين سر راست نايد تاج وصلش
ز بهر تاج بايد ترك سر كرد
بجان در زلفش آويزم چه باشد
رسن بازي تواند اين قدر كرد
مرا از حال عشق و صبر پرسيد
چه گويم اين مقيم است آن سفر كرد
خمش كن سيف فرغاني كزين حال
نمي‌شايد همه كس را خبر كرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد