من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۷۲

۳۴ بازديد


چو روي تو گل رنگين نديدم
تو را چون گل وفا آيين نديدم
من اندر مركز رخسار خوبان
چو خالت نقطهٔ مشكين نديدم
نديدم چون تو كس يا كس چو تو نيست
ز مشغولي به مه پروين نديدم
چو تو اي بت رخت را سجده كرده
بت سنگين دل سيمين نديدم
برآرم نعرهٔ عشقت چو فرهاد
كه چون تو خسرو شيرين نديدم
چو تو در روم نبود دلستاني
نه اندر چين ولي من چين نديدم
به سوي سيف فرغاني نظر كن
كه چون او عاشق مسكين نديدم


غزل شماره ۷۳

۳۳ بازديد


گر كسي را حسد آيد كه تو را مي‌نگرم
من نه در روي تو، در صنع خدا مي‌نگرم
من از آن توام و هر چه مرا هست توراست
روشن است اين كه به چشم تو، تو را مي‌نگرم
خصم گويد كه روا نيست نظر در رويش
من اگر هست و اگر نيست روا، مي‌نگرم
تشنه‌ام، نيست شگفت ار طلبم آب حيوة
دردمندم، نه عجب گر به دوا مي‌نگرم
نور حسني‌ست در آن روي، بدان ملتفتم
من در آن آينه از بهر صفا مي‌نگرم
روي زيباي تو آرام و قرار از من برد
من دگر باره در آن روي چرا مي‌نگرم
هر طرف مي‌نگرم تا كه ببينم رويت
چون تو در جان مني من به كجا مي‌نگرم
به حيات خودم اميد نمي‌ماند هيچ
چون به حال خود و انصاف شما مي‌نگرم
مدتي شد كه به من روي همي ننمايي
عيب بخت است نه آن تو چو وامي‌نگرم
سيف فرغاني در غير نظر چند كني
گل چو دستم ندهد ز آن به گيا مي‌نگرم
ور ميسر نشود ديدن رويت چه كنم
«مي‌روم وز سر حسرت به قفا مي‌نگرم»


غزل شماره ۷۶

۳۷ بازديد


از عشق دل افروزم، چون شمع همي سوزم
چون شمع همي سوزم، از عشق دل افروزم
از گريه و سوز من او فارغ و من هر شب
چون شمع ز هجر او مي‌گريم و مي‌سوزم
در خانه گرم هر شب از ماه بود شمعي
بي‌روي چو خورشيدت چون شب گذرد روزم
در عشق كه مردم را از پوست برون آرد
از شوق شود پاره هر جامه كه بردوزم
هر چند فقيرم من گر دوست مرا باشد
چون گنج غني باشم گر مال بيندوزم
دانش نكند ياري در خدمت او كس را
من خدمت او كردن از عشق وي آموزم
چون سيف اگر باشم در صحبت آن شيرين
خسرو نزند پنجه با دولت پيروزم


غزل شماره ۷۴

۳۲ بازديد


تا نقش تو هست در ضميرم
نقش دگري كجا پذيرم
آن هندوي چشم را غلامم
و آن كافر زلف را اسيرم
چشم تو به غمزهٔ دلاويز
مستي است كه مي‌زند به تيرم
اي عشق مناسبت نگه‌دار
او محتشم است و من فقيرم
صدسال اگر بسوزم از عشق
و اين خود صفتي است ناگزيرم،
باشد چو چراغ حاصلم آن
كاخر چو بسوختم بميرم
گر عشق بسوزدم عجب نيست
كو آتش تيز و من حريرم
شمعم كه به عاقبت درين سوز
هم كشته شوم اگر نميرم
در گوش نكردم از جواني
پندي كه بداد عقل پيرم
برخاسته‌ام بدان كزين پس
«بنشينم و صبر پيش گيرم»
دل زنده به عشق تست غم نيست
گر من ز محبتت بميرم


غزل شماره ۷۵

۳۴ بازديد


اي غم تو روغن چراغ ضميرم
كم مكن اي دوست روغنم كه بميرم
كز مدد روغن تو نور فرستد
سوي فتيل زبان چراغ ضميرم
چون به هواي تو عشق زنده دلم كرد
شمع مثال ار سرم برند نميرم
يوسف عهدي به حسن و گرچه چو يعقوب
حزن فراق تو كرده بود ضريرم
چون ز پي مژدهٔ وصال روان شد
از در مصر عنايت تو بشيرم
از اثر بوي وصل چون دم عيسي
نفحهٔ پيراهن تو كرد بصيرم
سوي تو رفتم چو مه دقيقه دقيقه
كرد شعاع رخ تو بدر منيرم
سلسله در من فگند حلقهٔ زلفت
همچو نگين كرد پاي بسته به قيرم
مست بدم گر سپاه حسن حشر كرد
تاختن آورد و عشق برد اسيرم
بر در شهر دلم نقاره زد و گفت
كز پي سلطان حسن ملك بگيرم
جان بدر دل برم چو اسب به نوبت
چون ز رخ دوست شاه يافت سريرم
خاتم دولت چو كرد عشق در انگشت
من ز نگينش چو موم نقش پذيرم
كس به جز از من نيافت عمر دوباره
ز آنكه جوان شد ز عشق دولت پيرم
از پي شاهان اگر چو زر بزنندم
من بجز از سكهٔ تو نام نگيرم
من به سخن بانگ زاغ بودم و اكنون
خوشتر از آواز بلبل است صفيرم
وز اثر قطره ابر عشق، صدف وار
حامل درند ماهيان غديرم
چون دلم از غش خود چو سيم صفا يافت
با زر خالص برابر است شعيرم
رقص كن اكنون كه گرم گشت سماعم
بزم بيا را كه خمر گشت عصيرم


غزل شماره ۷۷

۳۳ بازديد


اي سعادت مددي كن كه بدان يار رسم
لطف كن تا من دل داده به دلدار رسم
او ز من بنده به اين ديدهٔ خون‌بار رسد
من از آن دوست به ياقوت شكربار رسم
عندليبم ز چمن دور زبانم بسته است
آن زمان در سخن آيم كه به گلزار رسم
تا بدان دوست رسم بگذرم از هر چه جز اوست
بزنم بر سپه آنگه به سپهدار رسم
نخوهم ملك دو عالم چو ببينم رويش
جنتم ياد نيايد چو به ديدار رسم
كس بدان يار به رفتن نتوانست رسيد
برسانيدن آن يار بدان يار رسم
گرچه نارفته بدان دوست نخواهي پيوست
تا نگويي كه بدان دوست به رفتار رسم
دوست پيغام فرستاد كه در فرقت من
صبر كن گرچه به سالي به تو يك‌بار رسم
گفتمش كي بود آن بار؟ معين كن! گفت:
من گلم وقت بهاران به سر خار رسم
نعمت عشق مرا كز دگران كردم منع
گر كني شكر چو مردان به تو بسيار رسم
تو چو بيماري و، چون صحت راحت‌افزاي
رنج زايل كنم آنگه كه به بيمار رسم
از در باغ خودم ميوه ده اي دوست كه من
نه چنان دست درازم كه به ديوار رسم
از درت گرچه گدايان به درم واگردند
چه شود گر من درويش به دينار رسم
من به رنگين سخنان از تو نيابم بويي
ور چه در گفتن طامات به «عطار» رسم
سيف فرغاني در كار تويي مانع من
پايم از دست بهل تا به سر كار رسم


غزل شماره ۷۸

۳۳ بازديد


اي منور به روي تو هر چشم
در دلم نور تو چو در سر چشم
هر دم از حسن تو دگر رنگي
روي تو جلوه كرده بر هر چشم
مه چو خورشيد جويدت هر روز
تا به رويت كند منور چشم
دست صدقم كشد به ميل نياز
خاك پايت چو سرمه اندر چشم
به خيال تو خانهٔ دل را
هر نفس مي‌كند مصور چشم
تا مرا در غم تو با لب خشك
دل به خون جگر كند تر چشم
هر كه را آب چشم بهر تو نيست
همچو سيلش شود مكدر چشم
بچشم، زهرم ار كني در جام
بكشم، بارم ار نهي بر چشم
دل چو مست مي محبت شد
خمر عشق تو بود و ساغر چشم
از سر ناز در چمن روزي
اي مه لاله روي عبهر چشم
هست در باغ همچو من بيمار
بهر تو نرگس مزور چشم
هم ز چشم تو خوب منظر روي
هم ز روي تو خوب منظر چشم
هر كه دل در تو بست بي بصر است
گر گشايد به روي ديگر چشم
پرده بر وي فروگذار كه هست
اين دل همچو خانه را در چشم


غزل شماره ۸۱

۳۴ بازديد


مرا گر دولتي باشد كه روزي با تو بنشينم
ز لبهاي تو مي‌نوشم، ز رخسار تو گل چينم
شبي در خلوت وصلت چو بخت خود همي خفتم
اگر اقبال بنهادي ز زانوي تو بالينم
مرا گر بي توام غم نيست از هجران و تنهايي
به هر چيزي كه روي آرم درو روي تو مي‌بينم
اگر چون گل خس و خاري گزيني بر چو من ياري
من آن بلبل نيم باري كه گل را بر تو بگزينم
خراج جان و دل خواهي تو را زيبد كه سلطاني
زكات حسن اگر بدهي به من باري كه مسكينم
جهاني شاد و غمگين‌اند از هرج و وصال تو
به وصلم شادمان گردان كه از هجر تو غمگينم
دلم ببريد چون فرهاد عمري كوه اندوهت
مكن اي خسرو خوبان طمع در جان شيرينم
زكين و مهر دلداران، سخن رانند با ياران
تو با من كين بي‌مهري و با تو مهر بي‌كينم
نظر كردم به تو خوبان بيفتادند از چشمم
چو مه ديدم كجا ماند دگر پرواي پروينم
مسلمان آن زمان گردد كه گويد سيف فرغاني
كه من بي‌وصل تو بي‌جان و بي‌عشق تو بي‌دينم
چنان افتادهٔ عشقت شدم جانا كه چون سعدي
«ز دستم بر نمي‌آيد كه يك دم بي تو بنشينم»


غزل شماره ۷۹

۳۵ بازديد


گر عيب كني كه زار مي‌نالم
من زار ز عشق يار مي‌نالم
بلبل چو بديد گل بنالد، من
بي دلبر گل عذار مي‌نالم
از عشق گل رخش به صد دستان
دلسوزتر از هزار مي‌نالم
بي‌قامت همچو سرو او دايم
چون فاخته بر چنار مي‌نالم
در چنگ فراق آهنين پنجه
باريك شدم چو تار مي‌نالم
گرچه به نصيحتم خردمندان
گويند فغان مدار، مي‌نالم
چون ديگ پرآب بر سر آتش
مي‌جوشم و زار زار مي‌نالم
چون چنگ فغانم اختياري نيست
از دست تو اي نگار مي‌نالم
تا همچو نيم دهان نهي بر لب
دور از تو رباب‌وار مي‌نالم


غزل شماره ۸۰

۳۳ بازديد


عشق تو زير و زبر دارد دلم
وز جهان آشفته‌تر دارد دلم
پيش ازين شوريده دل بودم وليك
اين زمان شوري دگر دارد دلم
لاف عشقت مي‌زند با هر كسي
زين سخن جان در خطر دارد دلم
دست در زلف تو زد ديوانه‌وار
من نمي‌دانم چه سر دارد دلم
عشق چون پا در ميان دل نهاد
دست با غم در كمر دارد دلم
در حصار سينه تنگيها كشيد
ز آن ز تن عزم سفر دارد دلم
تا مدد از روي تو نبود كجا
بار غم از سينه بردارد دلم
كمتر از خاكم اگر جز خون خويش
هيچ آبي بر جگر دارد دلم
دور كن از من قضاي هجر خود
از تو اوميد اين قدر دارد دلم
نزد من كز سيم و زر بي‌بهره‌ام
ورچه گنجي پر گهر دارد دلم،
ملك دنيا استخواني بيش نيست
كش چو سگ بيرون در دارد دلم
سيف فرغاني چو غم از بهر اوست
غم ز شادي دوستر دارد دلم