چو شد به خنده شكر بار پستهٔ دهنش
شد آب لطف روان از لب چه ذقنش
از آنش آب دهن چون جلاب شيرين است
كه هست همچو شكر مغز پستهٔ دهنش
گشاده شست جفا ابروي كمان شكلش
كشيده تير مژه نرگس سپه شكنش
كمان ابروي او تير غمزهاي نزند
كه دل نگيرد همچون هدف به خويشتنش
بر آفتاب كجا سايه افگند هرگز
مهي كه مطلع حسن است جيب پيرهنش
برهنه گر شود آب روان جان بيني
چو در پياله شراب از قرابهٔ بدنش
چو زير برگ بنفشه گل سپيد بود
به زير موي چو شعر سيه، حرير تنش
به زير هر شكنش عنبر است خرواري
كه باربند عبير است زلف چون رسنش
ميان آتش شوقند و آب ديده هنوز
به زير خاك شهيدان سوخته كفنش
مرا كه در طلبش خضروار ميگشتم
چو آب حيوان ناگاه بود يافتنش
كجا رسم ز لب او به بوسهاي چو دمي
«رها نميكند ايام در كنار منش»
چون برآمد آفتاب از مشرق پيراهنش
ماه رقاصي كند چون ذره در پيرامنش
از لباس بخت عريانم و گرنه كردمي
دست در آغوش او بيزحمت پيراهنش
دست بختم برفشاند آستين تا ساق عرش
گر بگيرد پاي او گردم به سر چون دامنش
نرگس اندر بوستان رخسارهٔ او ديد و گفت
حال بلبل بين و با گل عمر ضايع كردنش
راستي جز شربت وصلش مرا دارد زيان
گر طبيبم احتما فرمايد از غم خوردنش
ز آرزوي او همي خواهد كه همچون ماهتاب
افتد از بام فلك خورشيد اندر روزنش
وصل و هجر دوست ميكوشند هر يك تا كنند
دست او در گردنم يا خون من در گردنش
با قد و بالاي آن مه سرو را اي باغبان
يا به جاي خويش بنشان يا ز بستان بركنش
دامن دلهاي ما پر خار انده كرد باز
آن كه هر ساعت كند پيراهني پر گل تنش
گر ملامت گر نداند حال شبهاي مرا
ز آفتاب روي او چون روز گردد روشنش
سيف فرغاني بدو نامه نمييارد نوشت
اي صبا هر صبحدم ميبر سلامي از منش
من ز عشق تو رستم از غم خويش
ور بميرم گرفتهام كم خويش
در درون خراب من بنگر
لمن الملك بشنو از غم خويش
زير ابروت ماه رخسارت
بدر دارد هلال در خم خويش
كاي تو در كار ديگران همه چشم
نيك بنگر به كار درهم خويش
بيمن ار زنده اي به جان و به طبع
تا نميري بدار ماتم خويش
ور سليمان ديو خود باشي
اي تو سلطان ملك عالم خويش،
همچو انگشت خود يدالله را
يابي اندر ميان خاتم خويش
شمع ارواح مرده را چو مسيح
زنده ميكن چو آتش از دم خويش
همت اندر طلب مقدم دار
ميرو اندر پي مقدم خويش
هر دم اندر سفر همي كن شاد
عالمي را به فر مقدم خويش
گر دلي خسته يابي از غم عشق
رو از آن خسته جوي مرهم خويش
دوست را گرنهاي تو نامحرم
سر عشقش مگو به محرم خويش
سيف فرغاني اندرين پرده
هيچ ازين تيزتر مكن بم خويش
دل سقيم شفا يابد از اشارت عشق
اگر نجات خوهي گوش كن عبارت عشق
چو غافلان منشين، راه رو كه برخيزد
دو كون از سر راهت به يك اشارت عشق
خبر دهد كه تو مردي و شد دلت زنده
ز مرگ رستي اگر بشنوي بشارت عشق
چو هيزم ار چه بسي سوختي ولي خامي
كه همچو ديگ نجوشيدي از حرارت عشق
تو بر وضوي قدم باش و دل مده به كسي
كه دوستي حدث بشكند طهارت عشق
گرت دل است كه سرمايهدار وصل شوي
ز سوز بگذر و درساز با خسارت عشق
چو آسمان اگرش صدهزار باشد چشم
هميشه كور بود مرد بيبصارت عشق
وراي عشق خرابي است تا سرت نرود
برون منه قدمي هرگز از عمارت عشق
غلاموار همي كن اياز را خدمت
كه خواجه چاكر بنده است در امارت عشق
شبي ز شربت وصلش دهان كني شيرين
چو تلخ كام شوي روزي از مرارت عشق
دگر ز حادثه غم نيست سيف فرغاني
تو را كه خانه به تاراج شد ز غارت عشق
مرا كه در تن بيقوت است جاني خشك
ز عشق ديدهٔ تر دارم و دهاني خشك
تو را به مثل من اي دوست ميل چون باشد
كه حاصلم همه چشمي تر است و جاني خشك
ز چشم بر رخم از عشق آن دو لالهٔ تر
مدام آب بقم خورده زعفراني خشك
درو ز سيل بلايي بترس اگر يابي
ز آب ديدهٔ من بر زمين مكاني خشك
اگر لب و دهن من به بوسه تر نكني
بپرسش من مسكين كم از زباني خشك؟
بر توانگر و درويش شكر كم گويد
گدا چو از در حاتم رود به ناني خشك
به آب لطف تو نانم چو تر نشد كردم
همايوار قناعت به استخواني خشك
ز خون ديده و سوز جگر چو مرغابي
منم به دام زماني تر و زماني خشك
ز سوز عشق رخ زرد و اشك رنگينم
بسان آبي تر دان و نارداني خشك
سحابوار به اشكي كنم جهاني تر
چو آفتاب به تابي كنم جهاني خشك
ز آه گرمم در چشمهٔ دهان آبي
نماند تا به زبان تر كنم لباني خشك
مرا به وصل خود اي ميوهٔ دل آبي ده
از آنكه بر ندهد هيچ بوستاني خشك
ميان زمرهٔ عشاق سيف فرغاني
چو بر كنارهٔ بام است ناوداني خشك
هلال حسن به عهد رخ تو يافت كمال
كه هم جمال جهاني و هم جهان جمال
ز روي پرده برافگن كه خلق را عيد است
هلال ابروي تو همچو غرهٔ شوال
محيط لطف چو دريا مدام در موج است
ميان دايرهٔ روي تو ز نقطهٔ خال
رخ تو بر طبق روي تو بدان ماند
كه بر رخ گل سرخ است روي لالهٔ آل
ز نور چهرهٔ تو پرتوي مه و خورشيد
ز قوس ابروي تو گوشهاي كمان هلال
به پيش تست مكدر چو سيل و تيره چو زنگ
به روشني اگر آيينه باشد آب زلال
ز خرقهها بدر آيند چون كند تاثير
شراب عشق تو در صوفيان صاحب حال
به وصف آن دهن و لب كجا بود قدرت
مرا كه لكنت عجز است در زبان مقال
گداي كوي توام كي بود چو من درويش
به نزد چون تو توانگر عزيز همچون مال
ز شاخ بيد كجا بادزن كند سلطان
وگرچه مروحه گردان ترك اوست شمال
چو كوزه ز آب وصالت دهان من پر كن
به قطرهاي دو كه لب خشك ماندهام چو سفال
رخ تو ديد و بناليد سيف فرغاني
چو گل شكفت مگو عندليب را كه منال
بيا كه در شب هجران تو بسي ديديم
«جزاي آنكه نگفتيم شكر روز وصال»
دل ز غمت زنده شد اي غم تو جان دل
نام تو آرام جان درد تو درمان دل
من به تو اولي كه تو آن مني آن من
دل به تو لايق كه تو آن دلي آن دل
عشق ستمكار تو رفته به پيكار جان
شوق جگر خوار تو آمده مهمان دل
تر كنم از آب چشم روي چونان خشك را
چون جگري بيش نيست سوخته بر خوان دل
بنده ز پيوند جان حبل تعلق بريد
تا سر زلف تو شد سلسله جنبان دل
انده دنيا نداد دامن جانم ز دست
تا غم تو برنكرد سر ز گريبان دل
عشق تو چون چتر خويش بر سر جان باز كرد
سر به فلك بركشيد سنجق سلطان دل
روي ز چشمم مپوش تا نتواند فگند
كفر سر زلف تو رخنه در ايمان دل
تا برهاند مرا ز انده من سالهاست
تا غم تو ميكشد تنگي زندان دل
از صدف لفظ خويش معني چون در دهد
گوهر شعرم كه يافت پرورش از كان دل
اي ز زلفت حلقهاي بر پاي دل
گر درين حلقه نباشد واي دل
هر كه را سوداي تو در سر بود
در دوكونش مينگنجد پاي دل
غرقهٔ گرداب حيرت از تو شد
كشتي انديشه در درياي دل
آن سعادت كو كه بتوانيم گفت
با تو اي شادي جان غمهاي دل
نه دلم را در غمت پرواي من
نه مرا در عشق تو پرواي دل
رفته همچون آب در اجزاي خاك
آتش عشق تو در اجزاي دل
چون غمت را غير دل جايي نبود
هست دل جاي غم و غم جاي دل
هر دو عالم چيست نزد عارفان
ذرهاي گم گشته در صحراي دل
سيف فرغاني چو حلقه بستهدار
جان خود پيوسته بر درهاي دل
تني داري بسان خرمن گل
عرق از وي روان چون روغن گل
صبا از رشك اندام چو آبت
فگنده آتش اندر خرمن گل
چمن از خجلت روي چو ماهت
شكسته چون بنفشه گردن گل
گر از رويت بهار آگاه باشد
پشيمان گردد از آوردن گل
به سيل تيره ابر نوبهاري
بريزد آب روي روشن گل
غم تو در گريبان دل من
چو خار آويخته در دامن گل
منم ا زخوردن غمهاي تو شاد
چو زنبور عسل از خوردن گل
اگر از خاك كويت بو بگيرد
قباي غنچه و پيراهن گل
چو در برگ از خزان زردي فزايد
ز روح ناميه اندر تن گل
مها از سيف فرغاني ميازار
نخواهد عندليب آزردن گل
گلت را همچو بلبل دوستدارست
جعل باشد نه بلبل دشمن گل
چو بيند روي تو اي نازنين گل
كند بر تو هزاران آفرين گل
تو با اين حسن اگر در گلشن آيي
نهد پيش رخت رو بر زمين گل
اگر بلبل كند ذكر تو در باغ
ز نامت نقش گيرد چون نگين گل
چو از ذكر لبت شيرين كند كام
شود در حلق زنبور انگبين گل
گلي تو از گريبان تا به دامن
بهر جانب بريز از آستين گل
اگر در خانه گل خواهي به هر وقت
برو آيينه برگير و ببين گل
ندارد باغ جنت همچو تو سرو
نباشد شاخ طوبي را چنين گل
به رنگ و بو چو تو نبود كه چون تو
خط و خالي ندارد عنبرين گل
اگر با من نشيني عيب نبود
كه دايم خار دارد همنشين گل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد