من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۳

۳۴ بازديد


دل تنگم و ز عشق توام بار بر دل است
وز دست تو بسي چو مرا پاي در گل است
شيرين تري ز ليلي و در كوي تو بسي
فرهاد جان سپرده و مجنون بي‌دل است
گر چه ز دوستي تو ديوانه گشته‌ام
جز با تو دوستي نكند هر كه عاقل است
گر من به بوسه مهر نهم بر لبت رواست
شهد عقيق رنگ تو چون موم قابل است
در روز وصلت از شب هجرم غم است و من
روزي نمي‌خوهم كه شبش در مقابل است
دل را مدام زاري از اندوه عشق تست
اشتر به ناله چون جرس از بار محمل است
روز وصال يار اجل عمر باقي است
وقت وداع دوست شكر زهر قاتل است
بيند تو را در آينهٔ جان خويشتن
دل را چو با خيال تو پيوند حاصل است
هر جا حديث تست ز ما هم حكايتي است
اين شاهباز را سخنش با جلاجل است
من چون دراي ناله كنانم ولي چه سود
محمول اين شتر چو جرس آهنين دل است
اشعار سيف گوهر درياي عشق تست
اين نظم در سراسر اين بحر كامل است


غزل شماره ۱۲

۳۳ بازديد


دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگيري رفتم از دست
چه نيكو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت، اين ديوانه آن مست
نمي‌دانم دهانت هست يا نيست
نمي‌دانم ميانت نيست يا هست
تويي آن بي‌دهاني كو سخن گفت
تويي آن بي‌مياني كو كمر بست
بجانم بندهٔ آزاده‌اي كو
گرفتار تو شد وز خويشتن رست
دگر با سيف فرغاني نيايد
دلي كز وي بريد و در تو پيوست
گدايي كز سر كوي تو برخاست
به سلطانيش بنشاندند و ننشست


غزل شماره ۱۵

۴۲ بازديد


يار من خسرو خوبان و لبش شيرين است
خبرش نيست كه فرهاد وي اين مسكين است
نكنم رو ترش ار تيز شود كز لب او
سخن تلخ چو جان در دل من شيرين است
ديد خورشيد رخش وز سر انصاف به ماه
گفت من سايهٔ او بودم و خورشيد اين است
با رخ او كه در او صورت خود نتوان ديد
هر كه در آينه‌اي مي‌نگرد خودبين است
پاي در بستر راحت نكنم وز غم او
شب نخسبم كه مرا درد سر از بالين است
خار مهرش چو برآورد سر از پاي كسي
رويش از خون جگر چون رخ گل رنگين است
دلستان تر نبود از شكن طرهٔ او
آن خم و تاب كه در گيسوي حورالعين است
در ره عشق كه از هر دو جهان است برون
دنيي اي دوست ز من رفت و سخن در دين است
گر كسي ماه نديده‌ست كه خنديد آن است
ور كسي سرو نديده‌ست كه رفته است اين است
سيف فرغاني تا از تو سخن مي‌گويد
مرغ روح از سخنش طوطي شكرچين است


غزل شماره ۱۶

۳۷ بازديد


دوست سلطان و دل ولايت اوست
خرم آن دل كه در حمايت اوست
هر كه را دل به عشق اوست گرو
از ازل تا ابد ولايت اوست
پس نماند ز سابقان در راه
هر كه را پيش رو هدايت اوست
عرش بر آستانش سر بنهد
هر كه را تكيه بر عنايت اوست
در دو عالم ز كس ندارد خوف
هر كه در مامن رعايت اوست
چون ز غايات كون در گذرد
اين قدم در رهش بدايت اوست
منتها اوست طالب او را
مقبل آن كس كه او نهايت اوست
با خود از بهر او جهاد كند
اسدالله كه شير رايت اوست
گو مكن وقف هيچ جا گر چه
مصحف كون پر ز آيت اوست
خود عبارت نمي‌توان كردن
ز آنچه آن انتها و غايت اوست
سيف فرغاني ار سخن شنود
اندكي زين نمط كفايت اوست


غزل شماره ۱۴

۳۶ بازديد


دلبرا عشق تو نه كار من است
وين كه دارم نه اختيار من است
آب چشم من آرزوي تو بود
آرزوي تو در كنار من است
آنچه از لطف و نيكوي در تست
همه آشوب روزگار من است
تا غمت در درون سينهٔ ماست
مرگ بيرون در انتظار من است
عشق تا چنگ در دل من زد
مطربش ناله‌هاي زار من است
شب ز افغان من نمي‌خسبد
هر كه را خانه در جوار من است
خار تو در ره من است چو گل
پاي من در ره تو خار من است
دوش سلطان حسنت از سر كبر
با خيالت كه يار غار من است،
سخني در هلاك من مي‌گفت
غم عشق تو گفت كار من است
سيف فرغاني از سر تسليم
با غم تو كه غمگسار من است،
گفت گرد من از ميان برگير
كه هوا تيره از غبار من است


غزل شماره ۱۷

۳۶ بازديد

 

همچو من وصل تو را هيچ سزاواري هست؟
يا چو من هجر تو را هيچ گرفتاري هست؟
ديدهٔ دهر به دور تو نديده است به خواب
كه چو چشمت به جهان فتنهٔ بيداري هست
اي تماشاي رخت داروي بيماري عشق
خبرت نيست كه در كوي تو بيماري هست
هر كجا دل شده‌اي بر سر كويت بينم
گويم المنةلله كه مرا ياري هست
گر من از عشق تو ديوانه شوم باكي نيست
كه چو من شيفته در كوي تو بسياري هست
هر كه روي چو گلت بيند داند به يقين
كه ز سوداي تو در پاي دلم خاري هست
«گر بگويم كه مرا با تو سرو كاري نيست»
قاضي شهر گواهي بدهد كاري هست
هر كه را كار نه عشق است اگر سلطان است
تو ورا هيچ مپندار كه در كاري هست
تا زر شعر من از سكهٔ تو نام گرفت
هر درمسنگ مرا قيمت ديناري هست
گر بگويم كه مرا يار تويي بشنو، ليك
«مشنو اي دوست كه بعد از تو مرا ياري هست»
سيف فرغاني نبود بر يارت قدري
گر دل و جان تو را نزد تو مقداري هست


غزل شماره ۱۸

۳۲ بازديد


در سمن با آن طراوت حسن اين رخسار نيست
در شكر با آن حلاوت ذوق اين گفتار نيست
ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روي او
لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نيست
دوش گفتم از لبش جانم به كام دل رسد
چون كنم؟ او خفته و بخت رهي بيدار نيست
اي به شيريني ز شكر در جهان معروف‌تر
شهد با چندان حلاوت چون تو شيرين‌كار نيست
چون تو روزي مرهم وصلي نهي بر جان من
گر به تيغ هجر مجروحم كني آزار نيست
بر دل تنگم اگر كوهي نهي كاهي بود
كنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نيست
تا درآيد اندرو غمهاي تو هر سو در است
خانهٔ دل را كه جز نقش تو بر ديوار نيست
مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب
كز شراب عشق تو در من رگي هشيار نيست
گر همه جان است اندر وي نباشد زندگي
چون كسي را دل ز درد عشق تو بيمار نيست
در سخن هر لفظ كاندر وي نباشد نام تو
صورتش گر جان بود آن لفظ معني‌دار نيست
هر كه عاشق نيست از وصلت نيابد بهره‌اي
هر كه او نبود بهشتي لايق ديدار نيست
سيف فرغاني چو روي دوست ديدي ناله كن
عندليبي و تو را جز روي او گلزار نيست
چون مدد از غير نبود صبر كن تا حل شود
«اي كه گفتي هيچ مشكل چون فراق يار نيست»


غزل شماره ۲۰

۳۵ بازديد


چون تو را ميل و مرا از تو شكيبايي نيست؟!
صبر خواهم كه كنم ليك توانايي نيست
مر تو را نيست به من ميل و شكيبايي هست
بنده را هست به تو ميل و شكيبايي نيست
چه بود سود از آن عمر كه بي‌دوست رود
چه بود فايده از چشم چو بينايي نيست
بر سر كوي تو در قيد وفاي خويشم
ورنه نارفتنم اي دوست ز بي‌پايي نيست
من سگ كويم و هر جاي مرا ماوايي است
بودنم بر در اين خانه ز بي جايي نيست
گفتي از اهل زمان نيست وفايي كس را
بنده را هست وليكن چو تو فرمايي نيست
دل رهايي طلبد از تو به هر روي كه هست
ور چه داند كه چو روي تو به زيبايي نيست
در چو در بحر بود چون تو نباشد صافي
گل چو بر شاخ بود چون تو به رعنايي نيست
سيف فرغاني هر روز بيايد بر تو
دولت آنكه تو يك شب بر او آيي نيست


غزل شماره ۲۱

۳۱ بازديد


آن نگاري كو رخ گلرنگ داشت
بي رخش آيينهٔ دل، زنگ داشت
و آن هلال ابرو كه چون ماه تمام
غره‌اي در طرهٔ شبرنگ داشت
يك نظر كرد و مرا از من ببرد
جادوي چشمش چنين نيرنگ داشت
چون نگين بر دل نشان خويش كرد
يار نام‌آور كه از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخ
كانده او جاي بر دل تنگ داشت
بي غم او مرده كش باشد چو نعش
قطب گردوني كه هفت اورنگ داشت
هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ
گر چه بر زانوم همچون چنگ داشت
صد نوا شد پردهٔ افغان من
ارغنون عشقش اين آهنگ داشت
روز و شب چون ديگ جوشان ناله كرد
آب خامش چون گذر بر سنگ داشت
سيف فرغاني به صلحش پيش رفت
گر چه او در قبضه تيغ جنگ داشت
آفتابي اينچنين بر كس نتافت
تا اسد خورشيد و مه خرچنگ داشت


غزل شماره ۱۹

۳۷ بازديد


كيست كاندر دو جهان عاشق ديدار تو نيست
كو كسي كو به دل و ديده خريدار تو نيست
دور كن پرده ز رخسار و رقيب از پهلو
كه مرا طاقت ناديدن ديدار تو نيست
در تو حيرانم و آنكس كه ندانست تو را
وندر آن كس كه بدانست و طلب كار تو نيست
در طلب كاري گلزار وصالت امروز
نيست راهي كه درو پاي من و خار تو نيست
شربت وصل تو را وقت صلاي عام است
ز آنكه در شهر كسي نيست كه بيمار تو نيست
من به شكرانهٔ وصلت دل و جان پيش كشم
گر متاع دل و جان كاسد بازار تو نيست
در بهاي نظري از تو بدادم جاني
بپذير از من اگر چند سزاوار تو نيست
وصل تو خواستم از لطف تو روزي، گفتي
چون مرا راي بود حاجت گفتار تو نيست
سيف فرغاني از تو به كه نالد چون هيچ
«كس ندانم كه درين شهر گرفتار تو نيست»