غزل شماره ۴۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۲

۳۴ بازديد


دوشم اسباب عيش نيكو بود
خلوتم با نگار دلجو بود
اندر آن خلوت بهشت آيين
غير من هر چه بود نيكو بود
با دلارام من مرا تا روز
سينه بر سينه روي بر رو بود
سخنش چاشني شكر داشت
دهنش پستهٔ سخن‌گو بود
نكني باور ار تو را گويم
كه چه سيمين بر و سمن بو بود
بود در دست شاه چون چوگان
آن كه در پاي اسب چون گو بود
آسياي مراد را همه شب
سنگ بر چرخ و آب در جو بود
من به نور جمال او خود را
چون نكو بنگريستم او بود
زنگي شب چراغ ماه به دست
پاسبان وار بر سر كو بود
دوري از دوست، سيف فرغاني!
گر ز تو تا تو يك سر مو بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد