غزل شماره ۳۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۸

۳۵ بازديد


قومي كه جان به حضرت جانان همي برند
شور آب سوي چشمهٔ حيوان همي برند
بي سيم و زر گدا و به همت توانگرند
اين مفلسان كه تحفه بدو جان همي برند
جان بر طبق نهاده به دست نياز دل
پاي ملخ به نزد سليمان همي برند
آن دوست را بجان كسي احتياج نيست
خرما ببصره زيره بكرمان همي برند
تمثال كارخانهٔ ماني نقش بند
سوي نگارخانهٔ رضوان همي برند
اندر قمارخانهٔ اين قوم پاك باز
دلق گدا و افسر سلطان همي برند
اين راه را كه ترك سر است اولين قدم
از سر گرفته‌اند و به پايان همي برند
ميدان وصل او ز پي عاشقان اوست
وين گوي دولتي‌ست كه ايشان همي‌برند
بيچارگان چو هيچ ندارند نزد دوست
آنچه ز دوست يافته‌اند آن همي برند
گر گوهر است جان تو اي سيف زينهار
آنجا مبر كه گوهر از آن كان همي برند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد