من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۲

۳۵ بازديد


جانم از عشقت پريشاني گرفت
كارم از هجر تو ويراني گرفت
وصل تو دشوار يابد چون مني
مملكت نتوان به آساني گرفت
گرسعادت يار باشد بنده را
سهل باشد ملك و سلطاني گرفت
دست در زلفت به ناداني زدم
مار را كودك به ناداني گرفت
دوست بي‌همت نگردد ملك كس
ملك بي‌شمشير نتواني گرفت
حسن رويت اي صنم آفاق را
راست چون دين مسلماني گرفت
بر سر بالين عشاقت به شب
خواب چون بلبل سحر خواني گرفت
گفتمت كامم بده، گفتي به طنز
من بدادم گر تو بتواني گرفت
در بهاي وصل اگر جان ميخوهي
راضيم چون نرخش ارزاني گرفت
اينچنين ملكي كه سلطان را نبود
چون تواند سيف فرغاني گرفت ؟


غزل شماره ۲۳

۳۶ بازديد

 

طوطي خجل فروماند از بلبل زبانت
مجلس پر از شكر شد از پستهٔ دهانت
جعد بنفشه مويان تابي ز چين زلفت
حسن همه نكويان رنگي ز گلستانت
ما را دلي است دايم درهم چو موي زنگي
از خال هندو آسا وز چشم ترك‌سانت
همچون نشانه تا كي بر دل نهد جراحت
ما را به تير غمزه ابروي چون كمانت
سرگشته‌اي كه گردن پيچيد در كمندت
دست اجل گشايد پايش ز ريسمانت
ز آن بر درت هميشه از ديده آب ريزم
تا خون دل بشويم از خاك آستانت
جانم تويي و بي‌تو بنده تني است بي‌جان
وين نيز اگر بخواهي كردم فداي جانت
با آنكه نيست از خط بر عارضت نشاني
منشور ملك حسن است اين خط بي‌نشانت
گر با چنين مياني از مو كمر كنندت
بار كمر ندانم تا چون كشد ميانت
در وصف خوبي تو صاحب لسان معني
بسيار گفت ليكن ناورد در بيانت
پا در ركاب كردي اسب مراد را سيف
روزي اگر فتادي در دست من عنانت
اي رفته از بر ما ما گفته همچو سعدي
«خوش مي‌روي به تنها تنها فداي جانت»


غزل شماره ۲۵

۳۴ بازديد


زهي با لعل ميگونت شكر هيچ
خهي با روي پر نورت قمر هيچ
عزيزش كن به دندان گر بيفتد
ملاقاتي لبت را با شكر هيچ
عرق بر عارض تو آب بر آب
حديثم در دهانت هيچ در هيچ
ز وصف آن دهان من در شگفتم
كه مردم چون سخن گويند بر هيچ
من از عشق تو افتاده بدين حال
نمي‌پرسي ز حال من خبر هيچ
چنان بيگانه گشته‌ستي كه گويي
نديده‌ستي مرا بر ره‌گذر هيچ
نشستم سالها بر خوان عشقت
بجز حسرت نديدم ما حضر هيچ
دلي از سيف فرغاني ببردي
چه آوردي تو ما را از سفر؟ هيچ!


غزل شماره ۲۶

۳۳ بازديد


حق كه اين روي دلستان به تو داد
پادشاهي نيكوان به تو داد
در جهان هر چه مي‌خوهي مي‌كن
كه جهان آفرين جهان به تو داد
در جهان نيكوان بسي بودند
بنده خود را از آن ميان به تو داد
دل گم گشته باز مي‌جستم
چشم و ابروي تو نشان به تو داد
مرغ مرده است دل كه صيد تو نيست
به تو زنده است هر كه جان به تو داد
حسن روي تو بيش از اين چه كند
كه دل و جان عاشقان به تو داد
آفتاب ار چه صورتش پيداست
معني خويش در نهان به تو داد
ز آسمان تا زمين گرفت به خود
وز زمين تا به آسمان به تو داد
هر كه يك روز در ركاب تو رفت
گر بدوزخ بري عنان به تو داد
بخ بخ اي دل كه دوست در پيري
اينچنين دولت جوان به تو داد
روي ني، شمس غيب با تو نمود
بوسه ني، عمر جاودان به تو داد
آن حياتي كه روح زنده بدوست
از دو لعل شكر فشان به تو داد
بر در دوست سيف فرغاني
سگ درون رفت و آستان به تو داد
بر سر خوان لطف او اصحاب
مغز خوردند و استخوان به تو داد
آنكه عشقش به روح جان بخشد
دل به غير تو و زبان به تو داد


غزل شماره ۲۴

۳۵ بازديد


اي مه و خور به روي تو محتاج
بر سر چرخ، خاك پاي تو تاج
چه كنم وصف تو كه مستغني ست
مه ز گلگونه گل ز اسپيداج
هر كه جوياي تو بود همه روز
همه شبهاي او بود معراج
پادشاهان كه زر همي‌بخشند
به گدايان كوي تو محتاج
ندهد عاشق تو دل به كسي
به كسي چون دهد خليفه خراج
عيب نبود تصلف از عاشق
كفر نبود اناالحق از حلاج
عشق را باك نيست از خون ريز
ترك را رحم نيست در تاراج
چاره با عشق نيست جز تسليم
خوف جان است با ملوك لجاج
دل نيايد بتنگ از غم عشق
كعبه ويران نگردد از حجاج
دل به تو داد سيف فرغاني
از نمد پاره دوخت بر ديباج
سخن اهل ذوق مي‌گويد
بانگ بلبل همي كند دراج


غزل شماره ۲۷

۳۴ بازديد


دي يكي گفت، كه از عشق خبرها دارد،
سر خود گير كه اين كار خطرها دارد
دگري گفت قدم در نه و انديشه مكن
اندرين بحر كه اين بحر گهرها دارد
اي گرو برده ز خوبان، به جز از شيريني
قصب السبق كمال تو شكرها دارد
آنچه از حسن تو ديدم ز كبوتر طوقي‌ست
وه كه طاوس جمال تو چه پرها دارد
آمدم بر در تو تا مگر از صحبت تو
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد
همه دانند ز درويش و توانگر در شهر
كاين گدا از پي دريوزه چه درها دارد
گر چه در صف غلامان تو دارم كاري
شاخ دولت به جز اين ميوه ثمرها دارد
كيسه پر كرده‌ام از نقد اميد و املم
بر ميان از پي اين كيسه كمرها دارد
هفت عضوم ز غم عشق تو خون مي‌گريند
اشك خونين به جز از چشم ممرها دارد
از غم انديشه ندارم كه درين كار دلم
از پي خون شدن اي دوست جگرها دارد
گر به تيغم بزني كشته نگردم كه چو شمع
گردنم از پي شمشير تو سرها دارد
انده عشق تو امروز در آويخت چو فقر
به گدايان كه توانگر غم زرها دارد
سيف فرغاني اگر مرد بود بنشيند
پس هر پرده كه در پيش سقرها دارد


غزل شماره ۲۸

۳۳ بازديد


نگارا دل همي خواهد كه عشقت را نهان دارد
وليكن اشك را نطق است و رنگ رو زبان دارد
اگر چه آتش مجمر ندارد شعلهٔ پيدا
وليكن عود نتواند كه دود خود نهان دارد
كسي كز درد عشق تو ندارد زندگي دل
اگر جان در تنش ريزند چون زهرش زيان دارد
كسي كز سوز عشق تو ندارد جان و دل زنده
بسان خاك گورستان درون پرمردگان دارد
طريق عشق جان بازي‌ست تا خود زين جوانمردان
كرا دولت كند ياري، كرا همت بر آن دارد
چو فرهاد از غم شيرين ز بهر دوست مي‌ميرم
كه اين ليلي بهر جانب چو مجنون كشتگان دارد
مرا با دوست اين حال است و با هر كس نمي‌گويم
اگر يك جان دو تن پرورد و گر يك تن دو جان دارد
به جان قصدت كند دشمن چو داري دوستي در دل
صدف مجروح از آن گردد كه لؤلؤ در ميان دارد
هميشه فتنهٔ خوبان بود در شهر و كوي ما
گل آنجا مي‌شود پيدا كه بلبل آشيان دارد
اگر چون حلقه نتواني كه رويي بردرش مالي
سري بر پاي آن سگ نه كه رو بر آستان دارد
پناه و حرز عشاقند در دنيا خلايق را
به جز بيدار نتواند كه پاس خفتگان دارد
بلندي جوي و در پستي ممان چون سيف فرغاني
كه بام قصر اين كار از معالي نردبان دارد


غزل شماره ۲۹

۳۴ بازديد


نور رخ تو قمر ندارد
ذوق لب تو شكر ندارد
در دور تو مادر زمانه
مانند تو يك پسر ندارد
بي‌بهره ز دولت غم تو
از محنت ما خبر ندارد
آن كس كه چو من به روي خوبت
دل مي‌ندهد مگر ندارد
دلدادهٔ صورت تو اي دوست
جان را ز تو دوستر ندارد؟!
جانا دل تو چو روزگار است
كن را كه فگند بر ندارد
در سنگ اثر كند فغانم
وندر دل تو اثر ندارد
مگذار به ديگران كسي را
كو جز تو كسي دگر ندارد
از خون جگر كسي به جز سيف
در عشق تو ديده تر ندارد


غزل شماره ۳۰

۳۳ بازديد


دل بي رخ خوب تو سر خويش ندارد
جان طاقت هجر تو ازين بيش ندارد
از عاقبت عشق تو انديشه نكردم
ديوانه دل عاقبت انديش ندارد
مه پيش تو از حسن زند لاف وليكن
او نوش لب و غمزهٔ چون نيش ندارد
از مرهم وصل تو نصيبي نبود هيچ
آن را كه ز عشق تو دل ريش ندارد
خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بيند
چون آينهٔ روي تو در پيش ندارد
از دايرهٔ عشق دلا پاي برون نه
كن محتشم اكنون سر درويش ندارد
چون سيف هر آن كس كه تو را ديد به يكبار
بيگانه شد از خلق و سر خويش ندارد


غزل شماره ۳۱

۳۸ بازديد


كسي كو همچو تو جانان ندارد
اگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبويد گر چو غنچه
دلي پر خون لبي خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خريدار
فقيري كز گدايي نان ندارد
نخواهم بي تو ملك هر دو عالم
كه بي تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمي كآنجا كه ماييم
ولايت غير تو سلطان ندارد
تويي غمخوار درويشان و هرگز
دل شادت غم ايشان ندارد
گداپرور نباشد آن توانگر
كه همت همچو درويشان ندارد
به من ده ز آن لب جان بخش بوسي
كه درد دل جز اين درمان ندارد
دلم چون جاي عشق تست او را
بگو تا جاي خود ويران ندارد
غم عشق تو را عنبر مثال است
كه عنبر بوي خود پنهان ندارد
گل حسني كه تا امروز بشكفت
به غير از روي تو بستان ندارد
اميد سيف فرغاني به وصل است
كه مسكين طاقت هجران ندارد
بفرمان تو صد درد است او را
وگر ناله كند فرمان ندارد