غزل شماره ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۶

۴۰ بازديد


هر كه در عشق نميرد به بقايي نرسد
مرد باقي نشود تا به فنايي نرسد
تو به خود رفتي، از آن كار به جايي نرسيد
هر كه از خود نرود هيچ به جايي نرسد
در ره او نبود سنگ و اگر باشد نيز
جز گهر از سر هر سنگ به پايي نرسد
عاشق از دلبر بي‌لطف نيابد كامي
بلبل از گلشن بي گل به نوايي نرسد
سعي كردي و جزا جستي و گفتي هرگز
بي عمل مرد به مزدي و جزايي نرسد
سعي بي عشق تو را فايده ندهد كه كسي
به مقامات عنايت به عنايي نرسد
هر كه را هست مقام از حرم عشق برون
گر چه در كعبه نشيند به صفايي نرسد
تندرستي كه ندانست نجات اندر عشق
اينت بيمار كه هرگز به شفايي نرسد
دلبرا چند خوهم دولت وصلت به دعا
خود مرا دست طلب جز به دعايي نرسد
خوان نهاده‌ست و گشاده در و بي خون جگر
لقمه‌اي از تو توانگر به گدايي نرسد
ابر بارنده و تشنه نشود زو سيراب
شاه بخشنده و مسكين به عطايي نرسد
سيف فرغاني دردي ز تو دارد در دل
مي‌پسندي كه بميرد به دوايي نرسد؟!


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد