غزل شماره ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۴۰

۳۷ بازديد


اي كه در باغ نكويي به تو نبود مانند
گل به رخسار نكو سرو به بالاي بلند
هيچ كس نيست ز خوبان جهان همچون تو
هرگز استاره به خورشيد نباشد مانند
با وجود تو كه هستي ز شكر شيرين‌تر
نيست حاجت كه كس از مصر به روم آرد قند
كبر شاهانهٔ تو شاخ اميدم بشكست
ناز مستانهٔ تو بيخ قرارم بركند
ساقي عشق تو ما را به زبان شيرين
شربتي داد خوش و شور تو درما افگند
عاشق روي تو از خلق بود بيگانه
مرد را عشق تو از خويش ببرد پيوند
در جهان گر نبود هيچ كسي غم نخورد
ز آنكه درويش تو نبود به كسي حاجتمند
گر برو عرضه كني هشت بهشت اندر وي
نكند بي تو قرار و نكند جز تو پسند
هر كه را عشق تو بيمار كند جانش را
ندهد شهد شفا و نكند زهر گزند
دل او از غم تو تنگ نگردد زيرا
نيست ممكن كه از آتش كند انديشه سپند
دست تدبير كسي پاي گشاده نكند
چون دلي را سر گيسوي تو آرد در بند
هر چه غير تو همه دشمن جانند مرا
چون مني چون شود از دوست به دشمن خرسند
سيف فرغاني بي روي تو در فصل بهار
خوش همي گريد چون ابر، تو چون گل مي‌خند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد