غزل شماره ۲۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۸

۳۴ بازديد


نگارا دل همي خواهد كه عشقت را نهان دارد
وليكن اشك را نطق است و رنگ رو زبان دارد
اگر چه آتش مجمر ندارد شعلهٔ پيدا
وليكن عود نتواند كه دود خود نهان دارد
كسي كز درد عشق تو ندارد زندگي دل
اگر جان در تنش ريزند چون زهرش زيان دارد
كسي كز سوز عشق تو ندارد جان و دل زنده
بسان خاك گورستان درون پرمردگان دارد
طريق عشق جان بازي‌ست تا خود زين جوانمردان
كرا دولت كند ياري، كرا همت بر آن دارد
چو فرهاد از غم شيرين ز بهر دوست مي‌ميرم
كه اين ليلي بهر جانب چو مجنون كشتگان دارد
مرا با دوست اين حال است و با هر كس نمي‌گويم
اگر يك جان دو تن پرورد و گر يك تن دو جان دارد
به جان قصدت كند دشمن چو داري دوستي در دل
صدف مجروح از آن گردد كه لؤلؤ در ميان دارد
هميشه فتنهٔ خوبان بود در شهر و كوي ما
گل آنجا مي‌شود پيدا كه بلبل آشيان دارد
اگر چون حلقه نتواني كه رويي بردرش مالي
سري بر پاي آن سگ نه كه رو بر آستان دارد
پناه و حرز عشاقند در دنيا خلايق را
به جز بيدار نتواند كه پاس خفتگان دارد
بلندي جوي و در پستي ممان چون سيف فرغاني
كه بام قصر اين كار از معالي نردبان دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد