غزل شماره ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۲

۳۶ بازديد


جانم از عشقت پريشاني گرفت
كارم از هجر تو ويراني گرفت
وصل تو دشوار يابد چون مني
مملكت نتوان به آساني گرفت
گرسعادت يار باشد بنده را
سهل باشد ملك و سلطاني گرفت
دست در زلفت به ناداني زدم
مار را كودك به ناداني گرفت
دوست بي‌همت نگردد ملك كس
ملك بي‌شمشير نتواني گرفت
حسن رويت اي صنم آفاق را
راست چون دين مسلماني گرفت
بر سر بالين عشاقت به شب
خواب چون بلبل سحر خواني گرفت
گفتمت كامم بده، گفتي به طنز
من بدادم گر تو بتواني گرفت
در بهاي وصل اگر جان ميخوهي
راضيم چون نرخش ارزاني گرفت
اينچنين ملكي كه سلطان را نبود
چون تواند سيف فرغاني گرفت ؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد