غزل شماره ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۳

۳۶ بازديد

 

طوطي خجل فروماند از بلبل زبانت
مجلس پر از شكر شد از پستهٔ دهانت
جعد بنفشه مويان تابي ز چين زلفت
حسن همه نكويان رنگي ز گلستانت
ما را دلي است دايم درهم چو موي زنگي
از خال هندو آسا وز چشم ترك‌سانت
همچون نشانه تا كي بر دل نهد جراحت
ما را به تير غمزه ابروي چون كمانت
سرگشته‌اي كه گردن پيچيد در كمندت
دست اجل گشايد پايش ز ريسمانت
ز آن بر درت هميشه از ديده آب ريزم
تا خون دل بشويم از خاك آستانت
جانم تويي و بي‌تو بنده تني است بي‌جان
وين نيز اگر بخواهي كردم فداي جانت
با آنكه نيست از خط بر عارضت نشاني
منشور ملك حسن است اين خط بي‌نشانت
گر با چنين مياني از مو كمر كنندت
بار كمر ندانم تا چون كشد ميانت
در وصف خوبي تو صاحب لسان معني
بسيار گفت ليكن ناورد در بيانت
پا در ركاب كردي اسب مراد را سيف
روزي اگر فتادي در دست من عنانت
اي رفته از بر ما ما گفته همچو سعدي
«خوش مي‌روي به تنها تنها فداي جانت»


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد