غزل شماره ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۲۷

۳۵ بازديد


دي يكي گفت، كه از عشق خبرها دارد،
سر خود گير كه اين كار خطرها دارد
دگري گفت قدم در نه و انديشه مكن
اندرين بحر كه اين بحر گهرها دارد
اي گرو برده ز خوبان، به جز از شيريني
قصب السبق كمال تو شكرها دارد
آنچه از حسن تو ديدم ز كبوتر طوقي‌ست
وه كه طاوس جمال تو چه پرها دارد
آمدم بر در تو تا مگر از صحبت تو
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد
همه دانند ز درويش و توانگر در شهر
كاين گدا از پي دريوزه چه درها دارد
گر چه در صف غلامان تو دارم كاري
شاخ دولت به جز اين ميوه ثمرها دارد
كيسه پر كرده‌ام از نقد اميد و املم
بر ميان از پي اين كيسه كمرها دارد
هفت عضوم ز غم عشق تو خون مي‌گريند
اشك خونين به جز از چشم ممرها دارد
از غم انديشه ندارم كه درين كار دلم
از پي خون شدن اي دوست جگرها دارد
گر به تيغم بزني كشته نگردم كه چو شمع
گردنم از پي شمشير تو سرها دارد
انده عشق تو امروز در آويخت چو فقر
به گدايان كه توانگر غم زرها دارد
سيف فرغاني اگر مرد بود بنشيند
پس هر پرده كه در پيش سقرها دارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد