غزل شماره ۳۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۱

۳۹ بازديد


كسي كو همچو تو جانان ندارد
اگر چه زنده باشد جان ندارد
گل وصلت نبويد گر چو غنچه
دلي پر خون لبي خندان ندارد
شده چون تو توانگر را خريدار
فقيري كز گدايي نان ندارد
نخواهم بي تو ملك هر دو عالم
كه بي تو هر دو عالم آن ندارد
غم ما خور دمي كآنجا كه ماييم
ولايت غير تو سلطان ندارد
تويي غمخوار درويشان و هرگز
دل شادت غم ايشان ندارد
گداپرور نباشد آن توانگر
كه همت همچو درويشان ندارد
به من ده ز آن لب جان بخش بوسي
كه درد دل جز اين درمان ندارد
دلم چون جاي عشق تست او را
بگو تا جاي خود ويران ندارد
غم عشق تو را عنبر مثال است
كه عنبر بوي خود پنهان ندارد
گل حسني كه تا امروز بشكفت
به غير از روي تو بستان ندارد
اميد سيف فرغاني به وصل است
كه مسكين طاقت هجران ندارد
بفرمان تو صد درد است او را
وگر ناله كند فرمان ندارد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد